حرف آخر را 100سال دیگرمی زنم

شاید به خاطر جمعی ماه مبارک رمضان است که رامتین خداپناهی اینقدر دوست دارد ثواب میهمانی خشک و خالی این مصاحبه را به نام خودش سند بزند و برای همین است که برای آمدن به روزنامه ، هزار و یک عذر و بهانه می آورد.
کد خبر: ۳۳۱۷۹
گفتگویمان با پرسشم درباره شباهت بازی اش به رضا کیانیان و حساسیت شدید او به این موضوع است که گرم می شود.
گویا یکی دو هفته نامه زرد از او مصاحبه های جعلی و خیالی چاپ کرده اند و همین برایش دردسر درست کرده است ؛ هرچند گمان نمی کنم او خیلی هم از دردسر بدش بیاید، چون همان روز، وقتی خبر اعتراض کانون وکلا به نقش او و شخصیتی را که از یک وکیل در سریال ارائه کرده بود، نشانش می دهم با خنده می گوید: «عوضش زودتر معروف می شویم!» موقع حرف زدن از کودکی ، همسرش جوری غلطهایش را می گیرد و چیزهای فراموش شده را به یادش می آورد که خیال می کنم او هم یکی از همان همبازی هاست ؛ ولی بعد معلوم می شود از بس خاطرات کودکی او را شنیده ، از حفظ شده است.
پس از مصاحبه وقتی از دلیل اصرارش برای رفتن ما به خانه اش می پرسم ، همسرش می گوید:«خب وقتی شما می آیید اینجا، فضای خانه را می بینید و این خودش به طرح پرسشهای جدید خیلی کمک می کند. نه؛».
پربدک نمی گوید. به هر حال این میهمانی خشک و خالی در آخرین روز ماه رمضان ، به دیدن آپارتمان کوچک و نقلی او حوالی میدان رسالت ، با دکوراسیون ساده اما زیبا و قفسه های پر از کتاب ، عکس هنرپیشه ها و نویسندگان و هنرمندان محبوبش بر دیوار می ارزد.

تماشاگری که ستار «در پناه تو» را می بیند، حس می کند قبلا هم باید او را یکی ، دو جای دیگر دیده باشد، ولی به یاد نمی آورد. خودتان بگویید قبلا شما را در چه کارهایی دیده ایم.
شروع کار من در سال 78، تله تئاتری بود به نام «کشتی نوح ».
پس از آن بازیهایی داشته ام در فیلمها و سریال های مریم مقدس ، مهر و آیینه ، ارتفاع پست ، شاهد، معصومیت از دست رفته ، صبحانه برای دو نفر و مزرعه پدری.

ولی به هر حال این اولین کاری بود که در آن دیده شدید.

RAMTIN-KHODAPANAHI4

بله ، با این سریال من این فرصت را پیدا کردم که 30شب به طور مداوم میان مردم باشم.
به نظرم برای هر بازیگر یا هنرمند، نقطه عطفی وجود دارد. خیلی از بازیگران مشهور هم 30سال کار می کنند، ولی فقط با یک کار شناخته می شوند.

خب. از این دیده شدن چه احساسی دارید؛
هر هنرمندی دوست دارد کارش مخاطب عام هم داشته باشد. من هم همیشه منتظر چنین لحظه ای بودم و حالا طبعا خوشحالم.

فقط به خاطر تو، کجای تقسیم بندی های خودتان جا می گیرد؛
این کار باید یک سال روی فیلمنامه اش کار و یک سال هم ساخته می شد؛ ولی باز هم ، با توجه به زمان ساخته شدن و حجم کار و ایرادهایش ، به نظرم کار چندان بدی نشد.

البته دیگر این جور کارها در تلویزیون ، کار خارق العاده ای نیست ؛ ولی این که بازیگر می تواند با کمتر از یک هفته فاصله ، خودش را در تلویزیون ببیند، باید برایش خیلی جالب باشد.
یک نظریه داریم که می گوید سینما و تلویزیون هم باید ژورنالیستی عمل کند.
یعنی ما باید بازتاب وقایع روز را در فیلمها و سریال هایمان ببینیم ، یعنی یک جور قلم به فیلمی.
این به احساس نزدیکی مردم با کار بسیار کمک می کند و کمک می کند که شما بسرعت خودتان را با سلیقه مردم آداپته کنید.

شخصیت ستار برای خودت چه جذابیتی داشت؛
وقتی 10 قسمت اولیه فیلمنامه را خواندم ، حس کردم این شخصیت را دوست دارم و برایم ملموس و دست یافتنی است و می شود رویش کار کرد.
پرداخت خوبی داشت و اگر وقت بیشتری داشتیم ، می شد روی زوایای پنهان شخصیتش هم کار کرد.

اولین چیزی که با دیدن بازی ات به ذهن خطور می کند...
بله... رضا کیانیان.

نظر خودت چیست؛
هیچ هنرمندی دوست ندارد وقتی به کار خلاقانه دست می زند، با دیگری مقایسه بشود، بخصوص که این مقایسه آزاردهنده هم بشود.
باور کنید این وسط هیچ تقلیدی صورت نگرفته است. از وقتی من دانشجو بودم ، همه عقیده داشتند شبیه او هستم و این زمانی بود که کیانیان هنوز مثل الان شناخته شده نبود.

بنا نبود ناراحت بشوی. به نظرم اول باید به این ماجرا به عنوان یک ویژگی نگاه کرد و بعد روی خوب یا بد بودنش بحث کرد...
خب دیگر دارد برایم آزاردهنده می شود. بخصوص که بعضی وقت ها می شنوم فلانی دارد ادای فلانی را درمی آورد.
تقلید صرف ، تاریخ مصرف دارد و در نهایت شما به کپی بی ارزشی از اصل می رسید که هیچ ارزشی ندارد.

چیزی را که من می خواستم بگویم ، خودت گفتی و این که زنگ خطر برایت به صدا درآمده خیلی خوب است.
کیانیان استاد من است و فوق العاده برای کارش ارزش قائلم ؛ ولی به نظرم تنها چیزی که باعث این مساله می شود، شباهت خیلی کم چهره از نظر کشیدگی و استخوانی بودن صورت است و نوع لهجه، مثلا وقتی معصومیت از دست رفته دوبله شد هیچ کس این را بهم نگفت.
می شود گفت اگر صدا را در نظر نگیری و یا یک دوبلور جای من صحبت کند، مشکل حل می شود.

اما فقط بحث صدا و نوع گویش نیست ، میمیک و حرکات هم هست.
من هم می توانم بگویم شما مثل خبرنگار لوموند روبه روی من نشسته ای، در حالی که شما اصلا همدیگر را ندیده اید. من هم اصلا رضا کیانیان را ندیده ام.
حدود 2سال پیش هنگام اکران ارتفاع پست آقای حاتمی کیا، عقیده داشت من و کیانیان به هم شبیه هستیم. این به گوش کیانیان رسیده بود، ولی نظرش این بود که ما هیچ ربطی به هم نداریم.
خسرو شکیبایی هم نظرش همین است.

پس از مدتها پیش ، میان حکما اختلاف بوده است.
این طبیعی است. شباهت ما باهم به خاطر این دیده شده که هر دو در سینما کار می کنیم. جالب اینجاست که خود کیانیان هم در کتابش نوشته او را هم با دونیرو و پاچینو مقایسه می کنند.
اگر من 100 تا فیلم دیگر هم بازی کنم ، صدایم و عصبانیتم هم اینجوری خواهد بود، حتی در خانه هم اینجوری عصبانی می شوم.

مگر توی خانه عصبانی می شوی؛
بله، مثلا الان از دست شما عصبانی ام.

پس بگذار بحث را عوض کنیم.
این قفسه های پر از کتاب نشان می دهد آدم با مطالعه ای هستی در چه زمینه هایی کتاب می خوانی؛

مطالعه من در 3 بخش خلاصه می شود. فلسفه ، سینما، تلویزیون ، تئاتر و ادبیات ، مخصوصا شعر و گفتگوهای ادبی.

چرا گفتگوهای ادبی؛
احساس می کنم می شود توی این گفتگوها با ناب ترین زوایای ذهنی یک هنرمند آشنا شد و این خیلی لذت بخش است.
ضمن این که ادبیات و بخصوص شعر همیشه دلمشغولی ام بوده و حتی در دانشگاه تا فوق ، رشته ادبیات خواندم.

پس شعر هم می گویی؛
تا حدودی ، نمی شود گفت. خیلی خلاصه بگو این 3 تا شاخه چه ربطی به هم دارند.
ممکن است در ظاهر به هم ربط نداشته باشند، ولی در تئاتر و سینما همه چیز باهم ممزوج می شود.
شما باید مطالعه کنید تا قدرت تحلیل و نگرش جامعه شناسانه داشته باشید، مثلا وقتی نوستالوژی تارکوفسکی را می بینید، با سینمای صرف طرف نیستید، با فلسفه ای روبه رو هستید که بیشترش سینماست یا در فیلمهای دسیکا با تحلیل های جامعه شناسی روبه رو هستید.

RAMTIN-KHODAPANAHI5

کی فهمیدی بازیگری را دوست داری؛
حجم بسیار زیادی از کودکی ما را این تشکیل می داد که با بچه های فامیل جمع بشویم ، میزها را کنار هم بچینیم و سن درست کنیم و با ماسکهای کاغذی پلنگ صورتی و گالیور و مرد عنکبوتی و... نمایش اجرا کنیم.
با شبخواب ، نورپردازی کرده ، کاغذ پاره کنیم و مثلا بلیت بفروشیم ؛ بنابراین از بچگی تصمیم گرفته بودم بازیگر شوم.
توی دوران راهنمایی ، «تاراج» را 26 بار دیدم. با بچه ها از صبح می رفتیم سینما تا شب.
توی یکی از این سینما رفتن ها پس از شش هفت سئانس یکهو دیدیم نور چراغ قوه رویمان افتاد.
کنترل چی بود که گوشمان را گرفت و از سالن شوت کرد بیرون.

سینما رفتنت مشکلی نداشت؛
خب چرا، بالاخره تک فرزند بودم. فقط جمعه ها حق داشتم بروم. بقیه روزها باید به درس و مشق می رسیدم، ولی کلاس پنجم بودم که دایی ام «فاجعه بزرگ» ژان پل سارتر را بهم داد که خواندم و خیلی هم لذت بردم.
از آن وقت ، هر وقت می دید با بچه ها بازی می کنم ، می گفت چرا کتاب نمی خوانی؛ مصائب شیرین تک فرزندی!

لابد خودش بچه نداشت و می خواست تمام آمال و آرزوهایش را در شما ببیند.
دقیقا همین طور است. اولین نوه خانواده بودم و همه فامیل من را مال خودشان می دانستند و فکر می کردند باید کاری بکنم که آنها می خواهند؛ مثلا شوهر خاله ای داشتم که برایم حافظ می خواند و نقد می کرد و من با این که هیچی سر درنمی آوردم ، به حرفهایش گوش می کردم یا پدرم که موزیسین بود و برای همین از 4 سالگی ملودی های بنان و شجریان در گوش من طنین می انداخت.
آدمهای مهم موسیقی مثل محمدرضا لطفی و کامکارها به خانه ما رفت و آمد می کردند و موسیقی در شکل گیری یک ذهنیت هنری در من خیلی تاثیر داشت.

پس چرا نرفتی طرف موسیقی؛
شاید، چون همیشه از آبشخورش تغذیه می کردم ، جذابیتش را برایم از دست داد.
ابتدایی ترین چیز برایم این بود که 20 نفر دور هم بنشینند و ساز بزنند.
در حالی که بوی سالن تئاتر و تاریکی سالن سینما برایم دنیای عجیب و پیچیده ای داشت.

می خواهم سوالی بپرسم که پرسیدنش عموما از هنرمندان بخصوص اهالی سینما معمول نیست.
این چند تا کار سینمایی و تلویزیونی توانسته خوب و راحت چرخ زندگی ات را بچرخاند؛

خوشبختانه از نظر مالی زیاد به سینما وابسته نیستم و به واسطه پشتوانه خانوادگی این قدرت را دارم که ارتزاقم به تئاتر و سینما وابسته نباشد.
باتوجه به نوع فعالیت و زحمت این کار، دستمزدها بسیار ناچیز است و من هم اگر این پشتوانه را نداشتم ، مجبور می شدم کارهایی انجام بدهم که باب طبعم نیست.

فکر می کنی تا الان در مسیری که انتخاب کرده ای موفق شده ای؛
من در حال آزمایش و خطا هستم ، ولی احساس می کنم به جایگاه خوبی دست پیدا کرده ام و این مرهون تلاشی است که برای کارم انجام می دهم.
ممکن است در مسابقه ای شرکت کنید که برگ برنده به دستتان نرسد و باز از تلاش خودتان ناراضی نباشید.

برنامه ات برای آینده چیست؛
نمی شود گفت تا چند سال دیگر چه اتفاقی می افتد، ولی به هر حال دوست دارم به عنوان یک بازیگر موفق ثبت شوم.
خیلی ها بازی می کنند، ولی نمی شود اسمشان را بازیگر گذاشت.
دغدغه ام و چیزی که برایم مهم است ، ماندگاری است.

اگر قرار بشود خودت از خودت یک سوال بپرسی؛
نمی دانم ، ذهنم خالی است. من در لحظه کار می کنم.
بازیگری ام هم همین جوری است. زیاد به تمرین اعتقاد ندارم.

پس حرف آخر؛
یعنی پس از گفتنش بمیرم؛!

نه ، فقط برای این مصاحبه!
بگذار حرف آخرم را 100سال دیگر بزنم. الان زود است!

جابر تواضعی
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها