در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روز گذشته در کنار دادگاه خانواده میدان ونک تهران دختر نوجوانی همراه با پدر و برادر کوچکش گریان ایستاده بود و چشم هر رهگذری را به خود مشغول میداشت.
انگار میخواست همه بدانند که از امروز بر پیشانیاش نوشته میشود: کودک طلاق. گوله گوله اشک بود که شکوفه میشد در چشمانش. تکیه داده بود به دیوار و مرد مانده بود که کودکش را چگونه آرام کند.
دقایقی گذشت و در انتها مرد که مستاصل شده بود تنها به این جمله بسنده کرد: به خدا اینجایش را ندیده بودم وگرنه به خدا....
دادگاه خانواده هم میتواند مانند گورستان محل عبرت باشد، یا به تعبیری دیگر مدرسهای دیگر که مردودیهایش بیشتر از قبولیهایش است. شاید بعضی اوقات سر زدن به دادگاه خانواده هم همان ثوابی را در دل پنهان داشته باشد که در سر زدن به گورستان آن را میتوان جستجو کرد. شاید باید زودتر انتهای جاده اختلافات را دید.
مهدی نور علیشاهی / گروه فر هنگ و هنر
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: