آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
کتابخانه
در یک کتاب خانه کوچک
یک مشت آرزو ... نرسیدن
به دستهای کوچک تقدیر
هی خیره ... هیچ اگر چه ندیدن
در یک کتاب خانه کوچک
چسبیدهام به پنجرهای که
دور از نگاه مردم این شهر
زل میزند به منظرهای که ...
زل میزند به چشم عجول
دیوارهای خسته/ تر از غم
میخواهم از شکست بگویم
از تکهتکههای وجودم
از صندلی مضطربی که
میترسد از نگاه غریبم
از ترس اینکه فقر نریزد
از وصلههای خسته جیبم
به او که روی قله نشسته
میخواهم از شکست بگویم
از جلد جلد مبهم تقدیر
که میدود برهنه به سویم!
بابا
بعد هفده بهار آمده ای
که ببینی چه بر سرم آمد ؟
دخترت شاعرست بابایی
دخترت شاعرست ... می فهمد !
شعله
اگرچه شعر به سمت من هزار مزرعه غم آورد
لباس شعله به تن پوشید
کسی که دل به سخن واکرد...
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....