در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ولی امروز سنگرش بهترین جای دنیا بود.
موتورو یه گوشه انداخت و تنهاییشو با نامهای که از مادرش رسیده بود تقسیم کرد.
قرار بود مادر براش بره خواستگاری دختری که چند سالی بود دلش پیشش گیر کرده بود ولی نتونسته بود بگه و حالا هم که تو جبهه بود.
از راز دلش فقط مادر خبر داشت.
حالا مادر براش پیغام داده بود که به خواستگاری رفتن و دختر مورد علاقهاش هم جواب مثبت داده بود و نشون رو قبول کرده بودن.
قند تو دلش آب شد. خدا رو شکر کرد که همسنگریش نبود که به خاطر رنگ رخسارش اونو به تمسخر بگیره و سوژه خنده اون بشه.
ولی تو خاکریز حس عجیبی وجود داشت، چون فردا صبح باید میرفتن خط مقدم.
اونم داوطلب شده بود اما با رسیدن این خبر دودل شده بود و نمیدونست کدوم راه رو انتخاب کنه.
میتونست برگرده و به زندگی شیرینش ادامه بده و میتونست بره و تموم هموطناشو خوشحال کنه.
تو همین دودلیها تیمم کرد و تو نمازش از خدا خواست که راه رو نشونش بده.
بعد از راز و نیاز با اشک برای مادر چند خطی نوشت که پلاکشو به دست همسر آیندش برسونه و بعد پلاک رو تو همون پاکت نامه گذاشت و از همسنگریش خواست در صورتی که برنگشت اونو به مادرش برسونه.
شب پرستاره منطقه، امشب حال دیگهای داشت.
***
بعد از عملیات همسنگریش خیلی دنبالش گشت ولی پیداش نکرد.
فرمانده که نام اسرا رو اعلام میکرد اشک همسنگریش دراومد.
پاکت نامه و پلاک رفیقشو تو جیبش جا داد.
پشت پردهای از اشک به جاده نگاه میکرد.
نمیدونست چهجوری این پاکت رو به خونواده همسنگریش برسونه.
چقدر پاکت روی قلبش سنگین بود.
کوکب کمالی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: