در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
درد در چشمانی که زلالی اش در حافظه می ماند، موج می زند. سکوتش غوغایی است. مرتب می آید و می رود. با آن گاری دستی زهوار دررفته که انگار همه چیز اوست.
نامش غلام است؛ غلامرضا. پدر عاطفه 5ساله، با دستانی خسته و دلی صاف. کارش که تمام می شود می آید و کنجی به تماشا می ایستد. خستگی در می کند.
گاهی خاطره ای می گوید، از 5سالی که با گاری به گرد ترمینال جنوب چرخیده و بار مسافران را جابه جا کرده است.
می گوید:«درآمدم یکنواخت نیست، کم و زیاد می شه». 2بچه دارد و زنی که دوستشان می دارد. در پس آن چهره زخم خورده صبری همیشگی نهفته است.
آقاغلام سخت کار می کند تا نجوای فقر به پشت خانه اش نرسد. تا بچه های کوچکش طعم سختی را نچشند و بیمار نشوند. سخت کار می کند، در سرمای زمستان و گرمای تابستان با گاری دستی و آرزوهایی که هر از گاهی فشار خواسته هایشان طاقت فرسا می شود و این فقط به خاطر آن است که بچه ها در آرامش نفس بکشند.
او می جنگد با زندگی تنها به خاطر این که بچه ها بزرگ شوند، آرام و مطمئن، بی خبر از فقر پدر و رنجهای مادر. چه داستانی است...
آقاغلام روزهایی را به خاطر می آورد که زندگی چهره سختش را به او نشان داده و او در برابر همه تندبادها ایستاده است تا نان شرف به خانه ببرد. این را نه عاطفه کوچکش می داند و نه علی 8ساله اش.
غلام از آن روزها می گوید که با سیلی سرد زندگی، رخسار سرخ نگه می داشته تا همسرش و بچه ها احساس کمبود نکنند. نانی اگر بوده تقسیم بچه ها شده تا پدر گرسنه بخوابد و مادر تشنه به رنج فقر.این را نه عاطفه می داند نه علی.
آنها در زندگی همه چیز داشته اند؛ سیب سرخی برای خوردن. لباسی برای پوشیدن و در این راز فقری است پرشکوه و سخت تا بچه ها از دنیای پیرامون نهراسند.
پندار جمعی ما هنگام مواجهه با موضوع فقر بخصوص اگر بستر مطالعاتی آن خانواده باشد به سمت خانواده هایی کشیده می شود که فقر موجود در جامعه، اعضای آن را به کام نیستی و نابودی کشانده، پدر و مادر را از هم جدا کرده و فرزندان را بی پشتوانه اسیر قواعد سخت زندگی آدم بزرگ ها کرده است.
در حالتی کلی چنین حکمی چندان بی راه نیست. چه خانواده هایی که به علت فقر از هم پاشیده اند. اما این بحث سویه دیگری نیز دارد که نگاه بدبین ما کمتر به آن سمت کشیده می شود.
خانواده هایی وجود دارند که پدر و مادر در عین حال که با فقری سخت دست و پنجه نرم می کرده اند، همواره کوشیده اند که نمود عینی این فقر به چشم فرزندانشان نیاید.
آنها با تحمل انواع سختی ها و مرارتها به کاری سخت تن داده اند تا فرزندانشان را بدرستی تربیت و بزرگ کنند. اگر بخواهیم نمونه ای در این خصوص بیاوریم می توان به زندگی فرزندان خانواده های فقیری اشاره کرد که بدون داشتن کمترین توان مالی از سوی خانواده به تحصیل در بهترین رشته های دانشگاهی مشغول شده با رتبه هایی بالا به این کار ادامه داده اند.
وقتی سر صحبت با این افراد باز می شود، اعتقادشان بر این است که خانواده عامل اصلی موفقیت آنها بوده است. با این حال با تامل در محیط خانواده این افراد و مشاهده وضعیت اقتصادی زندگی آنها یک پرسش جدی ذهن آدمی را به خود مشغول می کند؛ چگونه این فرزندان در خانواده هایی که به لحاظ اقتصادی در وضعیت مناسبی قرار نداشته اند، این گونه پیشرفت کرده اند؛
</p عیسی جوادی ، دانشجوی رشته شیمی یکی از دانشگاه های تهران در این خصوص به تجربه شخصی خود اشاره می کند و می گوید: خانواده من از نظر اقتصادی وضعیت مناسبی ندارند. من از یکی از شهرستان های جنوب کشور به تهران آمده ام.
پدرم کشاورز است و مادرم خانه دار؛ اما این موضوع هیچ گاه در زندگی برای من مشکلی ایجاد نکرده است. اوایل خیلی به این موضوع توجه نمی کردم، بیشتر سرم به کار خودم مشغول بود، اما بعدها که در جریان مسائل مربوط به زندگی قرار گرفتم، فهمیدم که پدرم از سهم خود به خاطر بچه ها می زده است.
به این معنی که خود سختی های زیادی متحمل می شده تا مبادا فرزندانش در عرصه زندگی با کمبودی مواجه شوند.
وی می افزاید: پس از این که به این تلاش پدرم پی بردم ، او را شایسته تقدیر دیدم. راستش را بخواهید هنوز هم نمی توانم این نکته را هضم کنم.
گاهی وقتها از شدت ناراحتی گریه ام می گیرد. در قاموس ادبیات عامه چنین تلاشی از سوی پدر و مادر به فداکاری تعبیر می شود. فداکاری مورد نظر را با متر و معیار نمی توان سنجید، آنان که طرف این فداکاری قرار می گیرند بسختی می توانند جبران محبت کرده و پاسخی در خور به آن دهند.
محمد کریمی، کارشناس مسائل اجتماعی در این خصوص می گوید: چنین اتفاقاتی ریشه در یک حس انسانی بسیار عمیق دارند. پدر و مادر، فقر را از بچه های خود دور نگه می دارند تا دامنه آسیب پذیری آنها را مقابل این پدیده خطرناک به حداقل کاهش دهند و این مبارزه ای است برای نجات خانواده.
وی ادامه می دهد: در جامعه ما خانواده های فقیر بسیاری را می توان یافت که به چنین فعالیت هایی دست می زنند. پدر و مادر در چنین خانواده هایی نقشی سخت بر عهده می گیرند.
آنها سختی های بسیاری به جان می خرند و خم به ابرو نمی آورند، تنها برای این که فرزندانشان را از گزند حوادث امروز حفظ کنند. چه خانواده هایی که به خاطر فقر از هم پاشیده اند.
چه خانواده هایی که آرزوهای والدین و فرزندان در بستر آن به کابوسی هولناک تبدیل شده است. چه آن که در حالت کلی ، فقر هیچ نجاتی در پی نخواهد داشت و این یک قاعده همیشگی است. پایداری پدران و مادران با ایمانی که در وضعیت فقر گرفتار نشده اند، اشاره ای کوتاه و گویا به یک نکته ساده است؛ مبارزه، مبارزه ای برای زندگی به رسمی کاملا انسانی.
چنین افرادی به تعبیر صاحبنظران در دایره احتیاج نمی شکنند. کریمی، کارشناس مسائل اجتماعی با تایید این نکات می گوید: نباید انتظار داشت خانواده هایی که در دایره فقر گرفتار می شوند همه از تحمل کافی برای مقاومت در برابر سختی های آن برخوردار باشند.
به نظرم نهادهای حمایتی باید به کمک چنین خانواده هایی بشتابند. خانواده هایی که به تعبیری از بزرگواری خاصی نیز برخوردارند. این بزرگواری حتی به آنها اجازه نمی دهد که فقرشان را در برابر دیگران عیان کنند.
به همین علت، فقرشان همیشه پشت پرده پنهان می ماند و کسی به آن پی نمی برد. شاید به این دلیل است که آمار دقیقی درباره تعدادشان وجود ندارد.
وظیفه نهادها و سازمان های دولتی این است که هر چه سریع تر در جهت شناسایی این افراد بکوشند، چون به هر حال این خانواده ها به کمک نیاز دارند. در کوچه هایی از این شهر، مردانی گاریچی زندگی می کنند.
آنها به قاعده معلوم هر روز صبح آرزوی کودکانش را در گاری دستی خود می نهند و آنها را به گرد شهر می چرخانند و شامگاه با دستی خالی از آرزو به خانه بازمی گردند و سپس تصویر آنان در قاب کوچه آرام می گیرد تا روزی دیگر و شروعی دیگر.
پدران این خانواده ها خوب مقاومت و کار می کنند و جان می کنند تا فرزندان قد و نیم قدشان به آرامی بخوابند و در آسودگی زندگی کنند. نصیب پدر و مادر اما چین هایی است ، یکی از پی هم که بر پیشانی رنجشان می نشیند. تارهای مویی که سفید می شوند و دستانی که بیشتر از هر روز پینه می بندند.
آنچه در این میان به دست می آید، البته بزرگ است و این در حالی است که کاشفان زخمهای مجروح فقرا همچنان با سر دادن هلهله ای نجواگر خبر از کاهش فقر در جامعه می دهند؛ فقری که در بستر جامعه ای با نسبت های نابرابر سریع رشد می کند، فقری آرزوکش با قصه ای دراز از اندوه پیاپی.
آقا غلام امشب هم با 2 سیب به خانه می رود؛ یکی برای عاطفه، دیگری برای علی. بچه ها سیبها را می خورند و از پدر تشکر می کنند و پدر در پاسخ این پرسش که شما چرا نمی خورید؛
یک پاسخ تکراری می دهد ما سیبهایمان را خورده ایم. بچه ها دوباره مجاب می شوند. پدر و مادر اما راز نهان در سینه خویش حبس می کنند تا بماند این راز سر به مهر و همان داستان همیشگی...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: