خدا بارون بیاور

الان که داریم اینها را می‌نویسیم، وروجک رسما از گردن ما آویزان است. یک دستمان هم به گوشی تلفن است و داریم افاضات فلسفی شترگاوپلنگ را می‌شنویم و روی هم رفته خدا صبرمان بدهد. البته اگر فکر می‌کنید در این حالت ذره‌ای از تمرکزمان روی نامه‌ها و ایمیل‌های شما کم شده کاملا در اشتباهید.
کد خبر: ۳۲۹۰۳۲

این هفته اکثر نامه‌هایمان بارانی بود. یعنی مشتری‌های کافه همه از باران نوشته بودند و این که کلی خوشحال شده‌اند از بارش این همه باران. حیف که این اردیبهشت عزیز دارد تمام می‌شود و می‌افتیم توی روزهای بدون ابر و بدون باران. با نمایشگاه کتاب چه کردید؟ چیز دندانگیری پیدا کردید؟ ما که نتوانستیم برویم. خوش به حال آنهایی که رفتند. بگذریم برویم سراغ نامه‌ها و ایمیل‌ها!

بابا نورا خانم، خیلی الکی داری حرص و جوش می‌خوری! آخر استاد و درس و آب و هوا چیزی است که آدم از دستش حرص و جوش بخورد؟ همچین در وصف اعصاب خردی‌ات نوشته بودی که ما کلی اینجا سکته زدیم گفتیم چی شده! چیزی نشده بود که! البته خدا را شکر. شعرت هم خیلی خوب بود. همانی که نوشتی: «میا ای ابر همراهم به هر جای/ مرا انداختی آخر تو از پای/ دعا کردم خدا، باران بیاور/ برای کافه و یاران بیاور/ که گشته این دعا حالا اجابت/ دهی ای ابر من را هی خجالت/ به هر جا میروم این سو و آن سو/ به پندارم شوی با من تو همسو/ نباریدی چرا تو در زمستان؟/ که حالا گل دمیده در گلستان؟/ نباریدی شدی از آب لبریز/ شود حالا به روی بنده سرریز/ چرا کردم به حرف کافه من گوش؟/که باشم من ز خیسی همچو یک موش؟/ خورم سرما بدین شکلی که بینی/ برم دستمال را بر سمت بینی/ پشیمانم کنون زین فکر باطل/ مرا از این پشیمانی چه حاصل؟/چنین افتاده‌ام آخر من از پای/ گناهم را خدایا تو ببخشای!».

سکینه خانم اما برعکس نورا که کلی از دست دیوانه‌بازی‌های بهار شاکی است کلی قربان‌صدقه بهار رفته و نوشته: «بهار فصل دیوانه و دیوانه‌کننده‌ایه... اگه مجنون نباشی نمی‌تونی تاب بیاری این فصل رو... باید بری زیر بارونش زیر رگبار و تگرگش... همه ابهت این فصل به بارونشه... بهار مثل مجنون میمونه... اگه لیلی نباشی نمی‌تونی تاب بیاریش... شاید هم، بهار مثل لیلی باشه و اگه مجنون نباشی اون وقته که تاب نمی‌یاری ناز کردن‌های لیلی رو...» به بچه‌ها هم می‌گویم که با سعید شهروز مصاحبه بگیرند. البته به قول تو اگر کسی به حرف ما گوش کرد. حالا چرا با صندلی دعوایت می‌شود دخترم؟ خدا را شکر که بخیر گذشته. زیاد هم سر به سر آن ریحانه خانم نگذار چکار داری هی بنده خدا را از عالم هپروت می‌کشی بیرون؟

مهسا حسینی هم آدرس وبلاگش را نوشته ولی دوست عزیز ما نمی‌توانیم تبلیغ وبلاگ شما را بکنیم. ولی اگر شد حتما به وبلاگت سر می‌زنم.

نرگس صادقی از مشهد هم ظاهرا مشتری جدید کافه است که ما ورودش را به جمع مشتریان کافه خوشامد می‌گوییم همین!

بهناز الدین‌خان‌الخانی کلی دلمان برای آن بچه‌گنجشک‌ها سوخت، می‌دانی که ما هم حساس! ولی انصافا ما با حیوانات خیلی بد تا می‌کنیم، خیلی... بگذریم. خاطره‌ات را از زیر باران رفتن در مدرسه که نوشته بودی کلی یاد قدیم‌ها افتادیم و نوستالژی خونمان زد بالا. البته ما برای این که اساسی خیس شویم، می‌رفتیم می‌ایستادیم زیر ناودان خانه‌ها! هی یادش بخیر... جوانی کجایی که یادت بخیر! الان که داریم اینها را می‌نویسیم اشک توی چشمانمان جمع شده ناجور. خلاصه که کلی محظوظ شدیم.

مینا از مشهد عکس متین‌خان را دیدیم و کلی برایش غش و ضعف رفتیم. واقعا برای این بچه هر روز باید اسفند دود کنید، اما در مورد سوالی که پرسیده بودی به نظرم آره دوباره برای کارشناسی ارشد درس بخوان. به هر حال چیزی که از دست نمی‌دهی. امیدوارم مشکل آن دوستت هم هر چه زودتر رفع شود. رفتی حرم امام رضا(ع)‌ ما را فراموش نکن. موفق باشی.

نگار خانم کتاب‌های گابریل گارسیا مارکز از نظر ادبی بی‌نظیرند و وقتی آدم دارد یک کتاب ادبی می‌خواند فقط باید از این لحاظ آن را سبک و سنگین کند. یعنی از نظر ادبیت متن. البته این طبیعی است که مثلا تو از این نوع کارها خوشت نیاید. به هر حال هر کسی سلیقه خودش را دارد. در مورد زنده‌یاد نادر ابراهیمی و مصاحبه با همسرش هم با بچه‌ها صحبت می‌کنم تا چه شود.

بانوی نیمه‌شب، تو جزو معدود آدم‌هایی هستی که به این واقعیت بزرگ پی بردی و یک آفرین درست و حسابی طلب داری. به وبلاگت هم سر زدم ولی راستش را بخواهی نتوانستم آرشیوش را بخوانم. نظر هم نگذاشتم چون نمی‌شد. ولی برایم تعداد مخاطبان وبلاگت جالب بود و این که 116 نظر داشتی. امیدوارم سال دیگر آن اتفاق برایت افتاده باشد.

به‌به، به‌به یک اتفاق خیلی خیلی خوب افتاده و آن این که زینب محمدزاده ازدواج کرده است. بابا تبریک! کلی خوشحال شدیم. کلی ذوق کردیم. اصلا اشک شوق توی چشم‌مان جمع شد... شماها کی بزرگ شدین آخه؟ (یاه یاه یاه) خیلی خوشحال شدیم.

از طرف ما به همسر گرامی هم خیلی خیلی تبریک بگو. ما و همه مشتری‌های کافه از صمیم قلب آرزو می‌کنیم که در کنار هم خوشبخت شوید. امیدوارم ازدواج باعث نشود بی‌خیال کتاب خواندن و از آن بدتر ایمیل دادن شوی. بله در اینجاست که شاعر می‌فرماید بادا بادا مبارک بادا... بله... فی‌الواقع مشعوفیم... .

خب خدا کند همیشه این کافه با خبرهای خوبی مثل ازدواج کردن و دانشگاه قبول شدن تمام شود. کلی سر حال شدیم و الان برای خودمان جشن گرفته‌ایم... هیچی دیگه! تا هفته بعد عزت همگی زیاد... خداحافظ شما.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها