نمی‌توانستم استیون را ببخشم

««جنیفر» همه زندگی و امیدش به دختر 18 ماهه‌اش «کارولین» بود که اگر او را هم از دست می‌داد نمی‌دانم چه بلایی سرش می‌آمد. این واقعیت را من که مادربزرگش بودم و او را بزرگ کرده بودم خیلی خوب می‌دانستم و جای شکی وجود نداشت که از دست دادن حضانت ‌کارولین‌ تیر‌خلاصی به قلب نوه‌ام جنیفر بود که دیگر راه فراری هم برایش وجود نداشت.
کد خبر: ۳۲۸۰۱۳

من که سال‌ها‌ از جنیفر نگهداری می‌کردم از خدا می‌خواستم که برایش زندگی راحت و مرفهی فراهم کند و آینده‌ای بسیار روشن جلوی پای او بگذارد. اصلا نمی‌خواستم لحظه‌ای حتی تصورش را هم بکنم که این دختر در صورت از دست دادن حضانت فرزندش چه بلایی ممکن بود سر خودش بیاورد. احساس می‌کردم در این مورد موظف هستم و هر‌کاری هم که از دستم برمی‌آمد انجام می‌دادم تا اوضاع از آنچه که بود لااقل بدتر نشود، اما انگار گاهی اوقات انسان نمی‌تواند همه اتفاق‌ها و عکس‌العمل‌ها را پیش‌بینی کند و زمانی فرا می‌رسد که همه چیز خلاف آنچه فکرش را می‌کردیم پیش می‌رود.»

خانم «شرلی اسکیز» مادربزرگ 74 ساله‌ای است که به اتهام شلیک به سوی شوهر سابق نوه‌اش «جنیفر» راهی دادگاه شده است. خانم اسکیز متهم است پس از درگیری لفظی با آقای «استیون واتکینز» با شلیک یک گلوله او را نقش ‌زمین کرده و سپس از خانه خارج شده است. بنا به مندرجات در پرونده نوه خانم اسکیز، جنیفر 36 ساله که در طبقه بالای خانه مادربزرگش زندگی می‌کرده با شنیدن صدای گلوله پایین آمده و با بدن نیمه جان شوهر سابقش روبه‌رو شده و فورا با پلیس تماس گرفته است. با تلاش ماموران امداد و نجات، آقای «واتکینز» تا زمانی که به بیمارستان برسد هنوز نفس می‌کشید اما تنها چند ساعت بعد بر اثر شدت جراحاتی که به او وارد شده بود جانش را از دست داد.

خانم «شرلی اسکیز» این مادربزرگ خشن بلافاصله پس از مرگ داماد سابقش دستگیر و به اتهام قتل بازداشت شد.

«جنیفر 12 ساله بود که یتیم شد. دختر و دامادم در یک سانحه تصادف جانشان را از دست دادند و از همان زمان نوه‌ام تنها شد. بدیهی بود که من باید پذیرای او می‌شدم و به عنوان تنها عضو خانواده‌ای که برایش باقی‌مانده بود از او نگهداری می‌کردم.

آنقدر از مرگ دختر و دامادم داغدار بودم که ماه‌ها طول کشید تا بار دیگر توانم را به دست بیاورم و کنترل اوضاع زندگی‌ام را مثل همیشه به دست بگیرم اما جنیفر دختر صبوری بود. او خوب می‌دانست من هم مثل خودش از مرگ ناگهانی این زوج جوان شوکه شده‌ام و زمان لازم است تا به شرایط جدیدمان خو بگیریم. جنیفر دختر درسخوان و بسیار باهوشی بود که از این نظر کار را برایم راحت‌تر می‌کرد.

اصلا لازم نبود که برای درس خواندن و انجام دادن تکالیفش به او تذکر بدهم و تنها کاری که برایش می‌کردم مهیا کردن شرایطی آرام در خانه بود که بتواند روی کارهای مدرسه‌‌اش تمرکز داشته باشد. او خیلی خوب با موضوع از دست دادن والدینش کنار آمد و به همین خاطر من هم توانستم زودتر نقش مادر بزرگی که اکنون باید مادرش هم می‌شد را بازی کنم. ما رابطه خوبی داشتیم که ‌از آن لذت می‌بردم. همه آنچه که برای این دختر آرام و سربه راه می‌خواستم خوشبخت‌شدنش بود و دیگر آرزویی نداشتم. برای او همه اوضاع خوب پیش می‌رفت تا زمانی که با شوهرش «استیون» آشنا شد.»

به گفته خانم اسکیز از اولین باری که نوه‌اش جنیفر با استیون آشنا شد اعلام کرد که شوهر آینده‌اش را پیدا کرده و قصد ازدواج‌ با او را دارد. خانم اسکیز که بخشی از زندگی‌اش را به‌نگهداری‌ از نوه یتیمش گذرانده بود حق خودش می‌دانست که در مورد مهم‌ترین تصمیم زندگی جنیفر لااقل کوچک‌ترین نظری بدهد، اما انگار قرار نبود این اتفاق بیفتد. جنیفر آنقدر از انتخابی که کرده بود مطمئن بود که هشدارهای مادربزرگش مبنی بر شناخت بیشتر از شوهر آینده‌اش را کاملا نادیده می‌گرفت؛ هشدارهایی که شاید می‌توانست موثر باشد و از متارکه جنجالی آنها جلوگیری کند.

«او می‌خواست هر طور که شده با استیون ازدواج کند. سعی زیادی کردم تا از او بخواهم در مورد مهم‌ترین تصمیم زندگی‌اش کمی صبورتر عمل کند، اما انگار بی‌فایده بود. سال‌های سال زندگی من و نوه‌ام در کنار هم، هنوز نتوانسته بود به او بفهماند که شاید کمی هم‌ من صاحب نظر و عقیده در مورد آینده و زندگی‌اش باشم.

بالاخره یک روز به من گفت که من مادربزرگش هستم و هر چه باشد سال‌های سال قبل از او جوان بوده‌ام و از آنجا‌ که از عشق چیزی نمی‌دانم بهتر است از ازدواجش جلوگیری نکنم. حرف‌هایش مثل تیری در قلبم فرو رفت، اما تصمیمم را گرفتم. دیگر نباید بیش از این مخالفت می‌کردم و بهتر بود اجازه بدهم ازدواج‌ آنها زودتر انجام شود. جنیفر ازدواج کرد، اما خیلی زود پشیمان شد».

همان طور که خانم اسکیز فکرش را کرده بود زندگی مشترک جنیفر با همسرش استیون خیلی زود به جنجال و کشمکش کشیده شد. آنها هر دو جوان بودند و عجولانه تصمیم گرفته بودند و خیلی زمان می‌برد تا بتوانند به خلقیات هم آشنا شوند و بتوانند یک زندگی مشترک را اداره کنند.

جینفر که به زندگی‌کردن با مادربزرگش عادت داشت ‌هرگز روی نظر او حرفی نمی‌زد از این که می‌دید استیون برای هر موضوعی نظری مخالف با او دارد بشدت عصبی می‌شد. این دعواها آنقدر ادامه داشت که در طول 2 سال دست‌کم 4 بار جینفر به خانه مادربزرگش بازگشت. دعوا در زندگی مشترک این دو جوان پایان‌پذیر نبود. «همان اتفاق‌هایی که من از آن می‌ترسیدم در حال رخ دادن بود.

نوه‌ام جلوی چشمانم زجر می‌کشید و راه فراری هم نداشت.

از یک‌سو می‌فهمیدم که از تنها زندگی کردن با مادربزرگ پیرش خسته شده و می‌خواهد شرایطش را عوض کند اما از طرف دیگر استیون آنقدر لجوج بود که جایی برای تفاهم باقی نمی‌گذاشت.

از این که نوه عزیزم را در این حالت می‌دیدم زجر می‌‌کشیدم. وقتی به من گفت که باردار است از او خواستم اشتباه بزرگ بچه‌دار شدن را مرتکب نشود.

می‌دانستم حضور یک کودک می‌تواند شرایطش را سخت‌تر کند اما جوان بود و هیجان داشتن فرزند مشکلات زندگی مشترکش را برای مدتی از بین برده بود.

همان طور که حدس می‌زدم تنها چند ماه پس از به دنیا آمدن فرزندش باز هم دعواهایشان شروع شد اما این بار یک تفاوت داشت و آن هم حضور یک کودک بی‌گناه بود که باید شاهد جنجال‌های میان والدینش باشد.

بعلاوه یک روز با او صحبت کردم و خواستم تا هر طور شده خودش را از شرایط بدی که در آن گرفتار شده بود نجات بدهد.

می‌دانستم که استیون تا زمانی که فرزندشان کوچک است حضانت او را به عهده نمی‌گیرد و به همین خاطر روی متارکه‌کردنشان اصرار کردم اما این بار اشتباه بزرگ از من بود، وقتی فهمیدم که استیون با وجود پول زیادی که پدرش داشت و وکیل خبره‌ای که گرفته بود قصد دارد بچه را از جنیفر بگیرد دیوانه شده بودم.

نمی‌توانستم او را ببخشم چون استیون خوب می‌دانست که جنیفر بدون فرزندش که حدود 18 ماهه شده بود دیگر امیدی به ادامه زندگی نخواهد داشت اما انگار به هر حال ما بازنده بودیم. روزی که قرار بود فردای آن برای همیشه جنیفر فرزندش را از دست بدهد با استیون روبه‌رو شدم. شلیک یک گلوله به قلبش تلافی زجری بود که برای جنیفر به ارمغان آورده بود.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها