آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
آرمان هم جیغ میکشید و بادکنک را از دست دخترک میکشید... .
پدر آرمان همان طور که روی صندلی پارک نشسته بود و او را تماشا میکرد، آرمان را دید که با دختر کوچولو دعوایش شده، به سمت آرمان دوید تا او را بگیرد.
پدر آرمان هنوز به پسرک نرسیده بود که بادکنک قرمز در دست آرمان و دختر کوچولو ترکید. دختر کوچولو زد زیر گریه و صدای گریهاش همه فضای پارک را پر کرد.
پدر دست آرمان را گرفت و به او گفت: پسرم این چه کار بدی بود که انجام دادی؟ تو این همه اسباببازی و چیزهای دیگر داری... چرا گریه این دختر کوچولو را درآوردی.... فکر نکردی این کار بدی است؟
آرمان گفت: بابا من فکر نمیکردم این طوری شود... من فقط میخواستم کمی با بادکنکش بازی کنم... .
پدر گفت: خب پسرم... ولی این راهش نیست... تو اول باید از دوستت اجازه بگیری که با بادکنکش بازی کنی و بعد که او اجازه داد آن را بگیری...
در غیر این صورت با زور که نباید مال مردم را صاحب شوی... حالا بیا برویم و دو تا بادکنک بخریم... یکی برای خودت و یکی برای آن دختر کوچولو تا خوشحال شود.
آرمان با پدر مهربانش از آقای بادکنک فروش دو تا بادکنک خریدند و بادکنک قرمز
را به دختر داد و یک بادکنک آبی هم برای خودش برداشت و به پدر قول داد که دیگر از این کارهای زشت انجام ندهد.
گلنوشا صحرا نورد
آخرین تمرینهای تیم ملی فوتبال در سایه حمایت فوقالعاده مردم مکزیک
حسین کعبی: وقتی فیگو را در جام جهانی زدم....