در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
8 ماه قبل متوجه شدیم به خاطر مشکلی که او از لحاظ جسمی داشت قادر به بچهدار شدن نیست دنیا برایمان تیره و تار شد. باورمان نمیشد که این اتفاق برای ما که عاشقانه بچهها را دوست داشتیم رخ داده باشد. به دهها پزشک مراجعه کردیم و همه آنها اعلام کردند بهخاطر جراحات سنگینی که به ناحیه شکم همسرم وارد شده قادر به بچهدار شدن نیست. واقعیت این بود که تانسی قبل از ازدواج با من، همسر دیگری داشت که 4 سال با او زندگی کرده بود. شوهر سابقش مردی معتاد و بشدت پرخاشگر بود که به خاطر هر مساله کوچکی در خانهشان دعوا راه میانداخت و همسرش را به باد کتک میگرفت. در یکی از این زد و خوردها که میان تانسی و شوهرش در گرفت او لگد محکمی به شکم همسرش زد که او را نقش بر زمین کرد. بیهوش شدن تانسی سبب شد تا بالاخره شوهر سابقش که وحشیانه به او حمله کرده بود بترسد و آمبولانس خبر کند. چندین روز بستری شدن تانسی در بیمارستان توانست مقدمات جدایی قانونی آنها را فراهم کند، اما ما هرگز تصورش را هم نمیکردیم که این مشت و لگدها توانسته است قابلیت بچهدار شدن او را از بین ببرد. وقتی متوجه شدیم رحم او بشدت آسیب دیده نمیدانستیم چه کاری از دستمان برمیآید. چندین روز را «تانسی» به گریه کردن و ابراز تنفر از شوهر سابقش گذراند اما کاری از دستمان برنمیآمد. آن مرد بیرحم پس از گذراندن ماهها زندان، چندی قبل به خاطر مصرف بیش از حد مواد مخدر در منزلش سکته کرده بود و حتی شکایت کردن از او هم فایده نداشت.نقطه روشن برای زوجهایی مثل ما، به فرزندخواندگی گرفتن کودکانی بود که ما حتی آن راه را هم نداشتیم. خیلی زود متوجه شدیم به خاطر شغل نامناسبی که من داشتم صلاحیت گرفتن فرزند را نداریم، اوضاع روز به روز بدتر میشد تا این که «تانسی» پیشنهادی داد. ما میتوانستیم نوزادی را به راحتی با پرداخت پول خریداری کنیم و این تنها شانس برای بچهدار شدنمان بود.» دیوید ریچاردز 30 ساله به همراه همسرش تانسی 25ساله به اتهام به قتل رساندن زن باردار 24 سالهای به نام میشل کیترمن دستگیر شدهاند. این زوج اعتراف کردهاند که پس از اختلافنظرهای بسیاری که با خانم میشل بر سر خریداری کردن نوزادی که در شکم داشت پیدا کردهاند از او کینه به دل گرفته و در نهایت او را به قتل رساندهاند. جسد بیجان این زن باردار که دستکم 10 ضربه چاقو به بدن و شکمش وارد شده بود در یکی از جادههای حومه واشنگتن کشف شد. از آنجایی که خون زیادی از این زن رفته بود و هیچکس متوجه او نشده بود زمانی که دو عابر او را پیدا کردند خانم میشل ساعتها بود جانش را از دست داده بود. چندین هفته طول کشید تا ماموران پلیس توانستند سرنخهایی را کشف کنند که خانم و آقای ریچاردز را به قتل این زن باردار بیگناه مرتبط میکرد. اتهامی که آنها پس از دستگیری و بازجویی به ارتکاب آن اعتراف کردند.
«راهی برایمان وجود نداشت. من ثبات شغلی نداشتم و نمیتوانستیم هیچ دادگاهی را قانع کنیم که میتوانیم از پس مخارج یک کودک بر بیاییم و به همین خاطر به شکل قانونی نمیتوانستیم این راه را طی کنیم. تنها راهحلی که برایمان باقیمانده بود همان راهی بود که تانسی آن را پیشنهاد میداد. او در آرایشگاه بسیار محقری در منطقه فقیرنشین شهر کار میکرد که افرادی که در آن رفت آمد میکردند معمولا وضعیت مالی نامناسبی داشتند و از زندگیشان ناراضی بودند. او گفت که میتواند بالاخره یکنفر را پیدا کند که حاضر است در قبال پولی که میگیرد نوزادی را که در شکم دارد به ما بفروشد. من به این کار مطمئن نبودم، اما اشتیاقی که در همسرم وجود داشت و اطمینانی که به من میداد سبب شد که با این کار موافقت کنم.
10روز بعد او میشل کیترمن را به من معرفی کرد. میشل شوهری معتاد داشت که بارها از او خواسته بود تا فرزندی را که در شکم دارد سقط کند چون توانایی پرداخت هزینههای مربوط به بیمارستان و حتی یک روز نگهداری از کودکشان را نداشتند، اما از آنجایی که او دیر متوجه باردار شدنش شده بود این امکان برایش وجود نداشت. بالاخره بعد از چندین جلسه با او قرار گذاشتیم که در قبال پرداخت 8 هزار دلار، فرزندش را که دختر بود پس از تولد، به ما واگذار کند. تانسی شک نداشت که از سوی مادر این نوزاد هرگز خبری به پلیس درز نمیکند و هیچ کس هم متوجه کار غیرقانونیای که ما در حال انجام آن بودیم نمیشود. از زمانی که این معامله را انجام دادیم و پیشپرداختی هم به آن زن حامله پرداخت کردیم زندگیمان زیر و رو شد. تانسی بسیار خوشحال بود و این سرزنده بودنش مرا هم به وجد میآورد. دهها اسم برای نوزاد انتخاب کرده بود و هر روز با یک لباس جدید نوزادی به خانه میآمد. از این که میدانست از سوی شوهر خانم کیترمن هم مشکلی به وجود نمیآید مطمئن بود زیرا میدانست معتاد است و پیشپرداختی که به آنها دادهایم حتما نظرشان را نسبت به این کار برنخواهد گرداند. روزشماری میکردیم تا بالاخره صاحب آن نوزاد شویم، اما انگار قرار نبود که روی خوشحالی را ببینیم. همه چیز چند ماه بعد تغییر کرد».
به گفته خانم و آقای ریچاردز بعد از آن که آنها قراردادی را برای خرید این نوزاد عقد کردند مطمئن بودند که هر طور شده صاحب این کودک خواهند شد، اما هر چه که زمان میگذشت با این که هر ماه حدود 1000 دلار را به خانم کیترمن میدادند تا از ادامه یافتن این راه مطمئن شوند انگار او سرد و سردتر میشد تا جایی که وقتی 9 ماهه شد آنها را برای صحبت کردن به خانهاش دعوت کرد. او گفت که حاضر نیست نوزادش را با پول عوض کند و در طول این چند ماه آنقدر به او علاقهمند شده که نمیتواند پس از به دنیا آوردنش او را از خودش جدا کند. خانم کیترمن حتی برای نوزادش اسم هم تعیین کرده بود و در کمال ناباوری خانم و آقای ریچاردز تمام آن پولی را که آنها ماهها در قبال خرید نوزاد به او پرداخته بودند را هم به آنها برگرداند. تمام شدن این ماجرا برای تانسی که نقشه زیادی برای صاحب شدن این نوزاد نگونبخت کشیده بود به منزله خراب شدن تمامی آرزوهایش بود پس باید مقاومت میکرد.
«خانم کیترمن بدون توجه به تمام لطف و مهربانیهایی که همسرم به او کرده بود تا نوزاد سالمی را به دنیا بیاورد گفت که حاضر به فروش او نیست. انگار چیزی رخ داده بود که نظرش را ناگهان تغییر داده بود. حتی شوهر معتادش هم عنوان میکرد که بهتر است فرزندشان را نگهدارند و حاضر نیستند در قبال مقداری پول او را از دست بدهند، تانسی فکر میکرد مشکل آنها مالی است و شاید پول بیشتری میخواهند و به همین خاطر مبلغ پیشنهادی و توافقمان را بیشتر و بیشتر میکرد اما بیفاید بود. خانم کیترمن حاضر نبود نوزادش را پس از به دنیا آمدن به ما بفروشد ما ماهها خودمان را درگیر مسالهای کرده بودیم که به نتیجهای نمیرسید. تانسی هر شب گریه و نفرین میکرد. انگار واقعا فرزندش را از دست داده بود. باورم نمیشد که هنوز صاحب آن بچه نشده چطور برای از دست دادنش گریه میکند. از ناراحت بودنش رنج میبردم اما کاری از دستم ساخته نبود. بالاخره به او گفتم بهتر است برای یکبار دیگر هم که شده با خانم کیترمن صحبت کنیم شاید نظرش را تغییر بدهد. تنها دو هفته به وضع حمل او زمان باقی مانده بود و وقت زیادی نداشتیم به پیشنهاد من دوباره سراغش رفتیم و به بهانه رفتن به رستوران او را از خانهاش خارج کردیم. در طول راه بارها و بارها تانسی گریه کرد و از او خواست تا از تصمیمی که داشت منصرف شود و اجازه بدهد ما صاحب نوزادش باشیم اما او هر لحظه عصبانیتر میشد و بالاخره از ما خواست تا اجازه دهیم از خودرومان خارج شود. هر چه بیشتر اصرار میکرد انگار ما غیرعادیتر رفتار میکردیم. التماسهایش به منزله آرامتر شدنمان بود میخواستیم ناراحتیها و امیدهای کاذبی را که برایمان به وجود آمده بود را تلافی کنیم. وقتی در فرصت مناسب در خودرو را باز کرد و پا به فرار گذاشت دنبالش رفتیم. با چاقویی که همراه داشتم تا او را تهدید کنم به سمتش حملهور شدم. هر دو ضربات پیدر پی در بدنش وارد کردیم و وقتی به خودمان آمدیم خون زیادی از او میرفت. چارهای نبود باید فرار میکردیم، اما میدانستیم که خیلی زود به دام میافتیم. من از این که عدالت در موردمان اجرا شود استقبال میکنم.
مترجم: المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: