در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ماشین را در کوچه جلوی ساختمان پارک کردم و از پلهها به طرف طبقه ششم رفتم، چون آسانسور خراب بود. یک ساعت بعد ناخودآگاه به طرف پنجره رفتم تا کوچه و ساختمانهای اطراف را تماشا کنم که متوجه شدم شخصی که پاهایش بیرون از ماشین و نیمتنهاش داخل ماشین است با ماشینی که همرنگ و هممدل ماشین من است ور میرود. از طبقه ششم داد زدم دزد دزد و بلافاصله با دمپایی و بسرعت از پلهها پایین رفتم. زمانی که به ماشین رسیدم دزد در فاصله 50 متری سوار موتورسیکلتی شد و با ساک بزرگی که همراه داشت بسرعت از محوطه و کوچه فرار کرد. دیگر داد و فریاد فایدهای نداشت.
داشبرد ماشین خالی شده بود، هر چه مدارک شخصی و پزشکی بود و هر چه پول بود دزدیده شده بود و بدتر از همه اینها قفل فرمان را بریده بودند و برای سرقت ماشین پدالبند (قفل پدال) را تخریب کرده بودند که تنها شانس من و لطف خدا به من و پسر مریضم و خانوادهام همان قفل پدال بود والا ماشین را هم سرقت کرده بودند. آنها کلاچ، ترمز و گاز را تخریب کرده بودند به طوری که مجبور شدم ماشین را به تعمیرگاه انتقال دهم.
با این اتفاق فهمیدم که زندگی و ماشینداری در تهران و کلانشهرها هنر است و هر کسی که این هنر را نداشته باشد ممکن است نه تنها اموال و ماشین، بلکه جانش را نیز از دست بدهد و تازه ارزش زندگی در شهر کوچک و امن خودم را پی بردم که سرقت و ماشیندزدی یک در هزار است و گاهی صفر در هزار و حتی اگر ماشین بدون آژیر خطر و قفلهای ایمنی باشد.
بهرام فرهوی ـ بندرانزلی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: