با تو، من با بهار می‌رویم

از آنجایی که شیخ و مراد ما شمس تبریزی می‌فرمایند «میان باش و تنها باش» ما هم تصمیم گرفته‌ایم در این سال جدید چنین سیاستی را اتخاذ کنیم و کمی سر به جیب تفکر فرو ببریم و دست از وراجی‌های معمول‌مان برداریم که همانا این تصمیم نشانه‌ای از روزگار پیری است و بس و از آنجا که ما کماکان 17 سال و 4ماه مان بیشتر نمی‌باشد، ترجیح می‌دهیم در این باره سکوت کنیم و این همه می‌باشد، نمی‌باشد نکنیم!
کد خبر: ۳۲۱۵۴۸

حالا از این حرف‌ها گذشته، ما که تصمیم گرفته‌ایم میان باشیم و تنها باشیم، اما شما برای امسال چه استراتژی‌های جدیدی تعریف کرده‌اید مثلا؟ نمی‌خواهید بگویید خود شخص شخیص‌مان می‌دانیم.از هفته بعد شروع می‌کنید به نالیدن از دست کنکور و از یک ماه بعد هم هرکدام‌تان یک ایمیل می‌زنید که کافه جان ما رفتیم تا بعد از کنکور و ای هواااااار از این کنکور. بیچاره‌ ما را بگو که فکر می‌کردیم یک بار کنکور دادیم و از دستش خلاص شدیم نگو سرنوشت ما این است که همچنان از دست این کنکور عذاب بکشیم. آه‌ای تقدیر بی‌رحم و اینا...

راستی از ماجراهای عید چه خبر؟ هیچ‌کدام‌تان نکند بردارید خاطره‌ای چیزی از عید برای‌مان بفرستید، باور کنید ناراحت می‌شویم!...می‌خندید؟ به جای خندیدن بردارید بنویسید که کجاها رفتید، چه‌ها دیدید؟ چه چیزهای عزیز دلی خوردید...خلاصه یک گزارش وضعیتی چیزی بفرستید تا ما هم اینجا از فضولی پر پر نشویم.

اما از آنجایی که همچنان بازار «عید شما مبارک» و «صد سال به این سال‌ها» گرم است ما هم کماکان و البته فی‌الواقع هیچ حرف دیگری جز عید شما هم مبارک و این جور حرف‌ها نداریم که بزنیم اما یکی از شگفتی‌های امسال این است که بعد از 120 سال یا 120 روز یا 120 هفته یا یک چیزی توی این مایه‌ها سکینه خانم دوباره برای کافه کاغذی ایمیل زده است و ما را کلی مشعوف فرموده‌اند. سکینه خانم اولا که چه عجب، ثانیا که سال نو مبارک، ثالثا که بشدت راست می‌گویی و از آنجا که حرف حساب جواب ندارد ما هم سکوت می‌کنیم و متنبه می‌شویم. دیگه چه خبر؟

«عید و سال نو؛ سال 89؛ سال ببر، سال خوب و خوش و خرمی باشه برات.» این را هم یک آدم باحالی فرستاده برایمان که یادش رفته اسمش را بنویسد. یعنی سال جدید هم رسید و شما دست از این حواس پرتی‌های‌تان برنداشتید. بعد می‌گویند چرا پیر شدی؟

مشتری محترمی که ناظم محترم‌تان یک هفته زودتر مدرسه‌تان را تعطیل کرده اگر بفهمم کی هستی که خودم شخصا به این ناظم محترم می‌گویم از این به بعد روزهای جمعه هم ببردتان سر کلاس تا حواس‌تان باشد که وقتی برای یک نفر نامه‌ای، ایمیلی چیزی می‌نویسید اسم‌تان را هم پایش بچسبانید.

منیر خاتون هم سال نویی یک هایکو سروده‌اند به این مضمون: «سلام ‌/‌ هیچ...‌/‌ سال نو مبارک» ما هم در جواب‌شان سرودیم:/ علیک سلام ‌/‌ همه‌اش...‌/‌ سال نوی شما هم مبارک».

نارنجی هم گفته: «کافه آ، آمدن عید مبارک بادت ‌/‌ به شتر و بقیه دوستای نسل‌سه‌ای تبریک بگو» خدا را شکر حرف از مواعید و این جور چیزها نزد... یک لحظه فکر کردیم به این همه مشتری بخواهیم عیدی بدهیم چه شود...

هستی جان امیدوارم پدرت از مرگ قسطی خوشش آمده باشد. ممنون که پیشنهادهای ما را جدی گرفتی. عید شما هم مبارک.سالی داشته باشید پر از کتاب و کتاب و کتاب...

فاطمه از خرم‌آباد هم ایمیلت رسید هم شعر قشنگی که فرستاده بودی. دست شما درد نکند. سال خوبی داشته باشی.

مریم از همدان هم نوشته «با تو من با بهار می‌رویم» بعد هم گفته که امیدوار است در این سال جدید کافه کاغذی به سرنوشت شترگاو دچار نشود. دخترم چرا نفوس بد می‌زنی؟ اصلا چه معنی می‌دهد آدم درباره کافه کاغذی از این فکرها بکند؟ عوض این که آرزو کنی ما این نواحی اشغال شده صفحه‌مان را از دست بعضی‌ها پس بگیریم، تازه دعا می‌کنی خودمان به یک ستون تبدیل نگردیم؟ آخر این هم شد آرزو؟ این هم شد کار؟ این هم شد زندگی؟ حالا هی اول سالی می‌خواهیم خوش اخلاق باشیم اگر گذاشتید!!

امیر از ساری هم سال نو را تبریک گفته و یک اشاره‌ای داشته به انواع و اقسام پیامک‌های نوروزی که به قول خودش هفتاد جورش را در گوشی‌اش دارد و به نظرش ملاک خوبی آمده برای شناختن آدم‌ها. او گفته: «به نظر من آدم‌ها را خیلی راحت می‌شود از روی پیامک‌های نوروزی‌شان شناخت. در واقع این پیام‌های کوتاه می‌تواند شناسنامه خیلی کوتاه از آدم‌هایی باشد که برایت این پیام‌ها را می‌فرستند.» بعد هم گفته اگر ما بخواهیم می‌تواند آنها را دسته‌بندی کند و برایمان بفرستد. ما هم که پایه این جور کارها، به شدت موافقیم. بفرست ببینیم چه می‌کنی امیرخان!

خب، مشتری‌های محترم کافه، ما کم کم رفع زحمت می‌نماییم. البته خود شخص ‌شخیص‌مان می‌دانیم که رحمتیم اما خب، شکسته نفسی می‌فرماییم! با خودمان تعارف داریم... خلاصه که حال‌مان خوش نیست انگار. برویم ببینیم این ته مانده آجیل و شیرینی عید را می‌شود از دست این وروجک در آورد یا نه. به جان خودمان توی این ایام عیدی اگر یک فندق شما بگویید نصیب ما شد، نشد. وروجک مثل مرد عنکبوتی از هر جای خانه که بود ناگهان ظاهر می‌شد و به طرفه‌العینی همه فندق‌ها را جمع می‌کرد می‌برد. یکی نبود بگوید بچه جان تو سنجابی، موشی، خرگوشی یا چی؟ در مورد شیرینی‌ها هم ترجیح می‌دهیم سکوت کنیم تا بتوانیم از پس کنترل اشک‌هایمان بر بیاییم. با شکمی گرسنه و قلبی رنج دیده از ستم‌های وروجک، تا هفته بعد عزت همگی زیاد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها