آرزوهای رنگین آدم‌های رنگارنگ

حتما شنیده‌اید که می‌گویند طرف، آرزو به دل از دنیا رفت و پس از گفتن این جمله سیل اشک و تاسفی است که به راه می‌افتد، انگار آرزویی که طرف داشته مهم‌تر از خود او بوده که حالا دیگر نیست و می‌دانید این که جمله را معمولا درباره جوان‌ترها به کار می‌برند چون آرزوهای آدم، تازه در جوانی شکل می‌گیرد و تعدادشان هم بیشتر است نه این که آدم‌های پیر آرزویی نداشته باشند، نه، اما اغلب به چیزهایی که می‌خواستند، رسیده‌اند یا قیدش را زده‌اند.
کد خبر: ۳۲۱۵۴۵

البته باید بدانید که آرزو داشتن یا نداشتن ربطی به سن و سال ندارد و تقریبا همه ما چه جوان باشیم و چه پیر، بچه باشیم یا بزرگ در زندگی‌مان خواسته و آرزویی داریم که برایمان به صورت یک هدف درآمده و کم پیش می‌آید آدمی پیدا شود که هیچ آرزویی نداشته باشد. انگار آرزو داشتن یک چیز واجب است و هر آدمی حتما باید در زندگی آرزویی داشته باشد. به طوری که اگر از بغل دستی‌تان بپرسید چه آرزویی داری و بگوید: هیچی. انگار با موجودی فضایی روبه‌رواید، یا طرف بهتان ناسزا گفته.

جواب طرف طوری توی ذوقتان خورده که پشت سر هم می‌پرسید: یعنی هیچ آرزویی نداری؟ چه جوری ممکنه؟ مگه تو آدم نیستی؟

بنابراین شما اگر تارک دنیا هم باشید مردم از شما توقع دارند که در این زندگی کوتاه خواسته‌ای داشته باشید، مردم به کنار، خودتان هم چنین انتظاری دارید. آرزوی آدم‌ها مثل هم نیست، بسته به این که چه کاره باشید یا در چه موقعیت یا سنی قرار داشته باشید، آرزوهایتان متفاوت است شمایی که چهار تا پیراهن بیشتر پاره کرده‌اید مطمئنا آرزویتان با یک بچه 12 ساله فرق دارد، آرزوی شمایی که پول روی پول می‌گذاری و توی بانک‌های مختلف حساب داری، فرق می‌کند با آرزوی آدمی که شب‌ها کنار خیابان می‌خوابد. آرزوی بیل گیتس متفاوت از آرزوی من و شما است. جنس‌شان یکی نیست، رنگشان جور دیگری است. چرا آرزوها متفاوتند؟ چون دغدغه‌ها، فکرها و دل‌مشغولی‌های آدم‌ها مثل هم نیست ممکن است چیزی که برای شما به صورت حسرت، آرزو، خواسته و هدف درآمده برای آدم‌های دیگر ارزشی نداشته باشد و حتی از شنیدنش خنده‌شان بگیرد. قضیه برای یکسری این طوری است که به مرور زمان جاهایی، فکرهایی، چیزهایی و آدم‌هایی برایشان به صورت یک آرزو درمی‌آید، یک خواسته یا کششی که گاهی اوقات سطحی و گاهی عمیق است، گاهی سال‌ها ادامه پیدا می‌کند و گاهی دوامش بیشتر از چند روز نیست. مثلا بعضی‌ها شب می‌خوابند و صبح بیدار می‌شوند و برایشان آرزویی تازه به وجود آمده، جوری که فکر می‌کنید در خواب دچار شک عصبی یا چیزی شبیه آن شده‌اند. اما معمولا چیزهایی که با تمام وجود بهشان علاقه داریم و فکر می‌کنیم که رسیدن به آنها خیلی سخت یا محال است آرزوی زندگیمان می‌شوند. گاهی قضیه آنقدر مهم می‌شود که سعی می‌کنید هر طور شده به آن برسید و گاهی رسیدن به آن هدف، زندگی بعضی‌ها می‌شود یا مساله آنقدر برایتان حیاتی است که از زمین و زمان برای رسیدن به آن می‌گذرید یا بعضی مواقع سراغ آدم‌هایی می‌روید که آرزویی مشابه شما دارند برای رسیدن به آرزویتان با آنها مشورت و از تجربه‌شان استفاده می‌کنید. ممکن است آرزوهایی که دارید آنقدر بزرگ باشد که خودتان هم باورتان نشود این آرزوی شماست. یعنی بعضی مواقع آدم‌ها خودشان هم از آرزوهایی که دارند تعجب می‌کنند و می‌دانند که هیچ وقت به آن نمی‌رسند اما همین جور پافشاری می‌کنند. آرزوهایی هم هستند که یک چیز کاملا درونی یا یک چیز ماورایی هستند و اگر با بقیه در میان بگذارید سر درنمی‌آورند اما برای خودتان مقدس و باارزشند. گاهی آرزوهای آدم‌ها بزرگ است و گاهی کوچک که باز هم با توجه به شخصیت، موقعیت و سن آدم‌ها فرق می‌کند. یکی آرزو دارد صاحب یک پسر توپولو و دختری کوپولو بشود. یکی آرزو دارد پول هنگفتی به جیب بزند. یکی می‌خواهد برود دانشگاه، یکی آرزوی خانه‌دار شدن دارد، یکی آرزوی نوشتن یک کتاب، یکی آرزوی دیدن ندیده‌اش را و... آرزوی یک بچه ممکن است داشتن تمام اسباب‌بازی‌ها یا پفک‌های عالم باشد.

رسیدن به بعضی آرزوها آسان است و کمی که تلاش کنید به آنها می‌رسید و رسیدن به بعضی‌های دیگر از توان انسان خارج است و با عقل آدمیزاد جور درنمی‌آید، مثل این که کسی آرزو کند توی مریخ زندگی کند یا با داشتن سیکل، رئیس کل بانک مرکزی شود که دور از انتظار است.

بعضی خواسته‌ها و آرزوها هستند که مخصوص یک دوره یا سن و سالی‌اند. خب آرزوها هم برای خودشان حساب و کتابی دارند. وقتی جوان هستید فکرها و خواسته‌هایی به سراغتان می‌آید که وقت پیری معمولا فراموششان کرده‌اید نه این که دیگر آنها را نداشته باشید یا بهشان فکر نکنید. با گذشت زمان، آرزوها هم برایتان آنقدری اهمیت ندارند که وقت جوانی داشتند یا کمرنگ شده‌اند یا رنگ و لعابشان را به کلی از دست داده‌اند، حتی شاید از فکر کردن به آرزوهایی که زمانی داشتید، خنده‌تان بگیرد.

گاهی آرزوهای آدم‌ها تمامی ندارد. سه چهار تا آرزو یا بیشتر را یکجا با هم دارند. بنابراین سعی می‌کنند سروقت‌ همه‌شان بروند و به همه‌شان برسند. حتما فکر این زیاده‌خواهی را کرده‌‌اند دیگر. البته رسیدن به آرزوها مخصوص آدم‌هایی است که این روزها برایشان به شکل یک هدف درآمده باشد وگرنه هر آدمی می‌تواند هزار تا آرزوی مختلف کند و برایش هم رسیدن یا نرسیدن به آنها مهم نباشد، مثل نخی، سر یک فکر را بگیرد و در ذهنش جوری به آن کش و قوس و رنگ بدهد و جوری از آن لذت ببرد که آن فکر برایش به شکل آرزو دربیاید. حتما دیده‌اید آدم‌هایی را که خواسته‌‌هایشان تمامی ندارد، به یکی که می‌رسند، فرصت را هدر نمی‌دهند و سراغ بعدی می‌روند و آنقدر قضیه را ادامه می‌دهند که بالاخره از پا می‌افتدند و آرزوهایشان ته می‌کشد؛ یعنی ته کشیدن آرزوها مخصوص آدم‌هایی است که درکی از زمان و مکان خارج از محدوده خودشان ندارند. مثلا طرف تا دیروز آرزوی پیکان داشته، پیکان را می‌کند کامیون اما دست‌بردار نیست. خرید و فروش انواع ماشین‌ آنقدر اهمیت دارد که خودش را به صورت آرزو نشان دهد.

جدا از آرزوهایی که در زندگی برای خودمان داریم، یکسری از آرزوها را برای بقیه آدم‌ها می‌کنیم. در این جور مواقع وظیفه خاصی روی شانه‌هایمان سنگینی نمی‌کند، یعنی قضیه به این شکل نیست که کار خاصی از ما ساخته باشد یا خودمان را برای فرد مورد نظر به آب و آتش بزنیم تا به چیزی که ما برایش می‌خواهیم برسد. خواستن آرزوهای خوب برای دیگران خودش صفایی دارد که البته سوای از آرزوهای بد است.

به ماه سفر کن

دوست داری وقتی بزرگ شدی چی کاره بشی؟ معلم،‌ خلبان، ‌دکتر، ‌پلیس، ‌پرستار، مهندس و... اینها جواب‌هایی بود که به یکی از تکراری‌ترین سوال‌ها از زمانی که قدرت حرف زدن پیدا کنیم تا پایان کودکی می‌دادیم. همه نگران آرزوهای ما بودند و مدام می‌پرسیدند مبادا کم و زیاد شود. مثلا بچه که بودیم آرزو داشتیم ثروتمند شویم تا بتوانیم هر چیزی که دیدیم مثل ماشین آخرین مدل، لباس‌های پر زرق و برق و ... بخریم یا با پولمان به فضا سفر کنیم. بزرگتر که شدیم دوست داشتیم برویم دانشگاه رشته مورد علاقه‌مان را در دانشگاه مورد علاقه‌مان بخوانیم. دوست داشتیم خیلی سریع کاری پیدا کنیم که حقوق خوبی داشته باشد و مستقل شویم. آرزوهای کودکی فانتز‌ی‌اش بیشتر بود و آرزوهای حالا به واقعیت نزدیکتر اگرچه هنوز هم بدمان نمی‌آید که یک صندوقچه پر از سکه‌های طلا به ما برسد یا بلیت سفر به ماه. اما بدا به حال کسی که آرزویش متناسب با توانایی‌اش نباشد. او کسی است که به آرزویش هیچ وقت نخواهد رسید. آرزو همان طور که می‌دانید و احتمالا بارها بهتان ثابت شده،‌ مثل حبابی است که مدام از زیر دستتان در می‌رود و دورتر و دورتر می‌شود. خیلی وقت‌ها پیش آمده که به آرزویمان رسیده باشیم اما چون برای گرفتن آرزوی دیگری کمین کرده‌ایم قدرش را ندانسته‌ایم و هیچ وقت نفهمید‌ه‌ایم که شرایط این قدر هم بد نیست که تو به هیچ کدام از آرزوهایت نرسی .

سیما دهقان

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها