در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
یک عمو فیروز بزرگ دایره به دست میآید کنار ماشین جلویی و بنا میکند به خواندن. یک عمو فیروز خیلی کوچکتر هم میآید کنار شیشه و شروع به تکان تکان دادن خودش میکند. حدس میزنم دخترک دست بالا 4 ساله باشد.
صدای ساز را نمیشنوم، ولی حدس میزنم حرکات دخترک اصلا نباید با رنگی که عمو فیروز بزرگ گرفته، بخواند. شیشه را میآورم پایین که صدا را بشنوم. دستی از شیشه ماشین جلویی میآید پایین و دخترک اسکناس را از دست راننده میقاپد.
بعد بلافاصله میآیند سراغ من. عمو فیروز بزرگ دوباره ضرب میگیرد و عمو فیروز کوچک خودش را تکان تکان میدهد. حدسم درست است. اصلا با یکدیگر همخوان نیستند، اما خیلی مانده تا 4 سالگی دخترک. توی ذهنم کلاه بوقی دخترک را برمیدارم تا صورت سیاهش را پاک کنم. اما هرچی زور میزنم غم چهرهاش پاک نمیشود. فکر میکنم هرچی هم بخواهد، نمیتواند خودش را با این تکان تکان مکانیکی خوشحال نشان بدهد. این کارش غم را بدتر فرو میکند توی چشم آدم.
چند ثانیهای بیشتر نمانده تا چراغ سبز بشود. به خاطر تنگی جا دستم را به زور میبرم توی جیبم.
بوق ماشین عقبی یعنی که چراغ سبز شده. دخترک پول را که میقاپد، با عمو فیروز بزرگ از قاب پنجره غیب میشود. اما بلافاصله یک عمو فیروز متوسط پیدا میشود و تا بجنبم با یک فوت محکم دود اسپندگردانش را میفرستد تو. بوق ماشین عقبی ممتد شده. یک اسکناس هم به او میدهم و شیشه را میآورم بالا و با سوزش چشم و سرفه ترمز دستی را میخوابانم و پدال گاز را فشار میدهم. فکر میکنم این عمو فیروزها تنها گواه بهار امسالند.
جابر تواضعی / جام جم
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: