در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اصلا توی این چند سالی که ما شدهایم کافه کاغذی کسی به یاد دارد ما در امر خانه تکانی مشارکت داشته باشیم؟ عمرا! البته خب کنتور که نمیاندازد، حناق هم که نیست، دروغ را میگوییم ولی خب از صمیم قلب اعتراف میکنیم تمام مساعی مان را برای در رفتن از زیر کار انجام دادیم که البته خیلی وقتها هم جواب داده است. به گمانم اگر این همه فسفری که برای طرح نقشههای مختلف سوزاندیم تا از زیر کار در برویم را برای زودتر تمام کردن کارها میسوزاندیم اصلا کار به جاهای باریک نمیکشید. البته شما بچههای خوب این صفحه باید بدانید و آگاه باشید که همیاری در امر خانه تکانی وظیفهای است که بر دوش تک تک شما فرزندان عزیز گذاشته شده است. جان؟ ما که لالایی بلدیم چرا خودمان نمیخوابیم؟ خب استثناء این دفعه خوابمان نمیآید آقا جان زور که نیست. البته از وقتی که این وروجک پا به ساحت زندگی گذاشته خدا را شکر این مادر جان به این نتیجه رسیده خیلی هم لازم نیست برای خانه تکانی خودش را اذیت و ما را له کند. چون چنان رشتههایش به دست وروجک پنبه میشود که نزدیک است دور از جان افسردگی بگیرد. خب ول کنیم این بحث ملالانگیز خانه تکانی را برویم سراغ نامهها و ایمیلها... کجا؟ کجا میروید؟ ناسلامتی شماره آخر سال 88 است، عید شما مبارک! صد سال به این سالها... ای بابا...
به این ترتیب ما که کافه کاغذی باشیم سال نو را به همه شما مشتریهای قدیم و جدید کافه تبریک میگوییم و امیدواریم سالی فارغ از کنکور و استرسهایش داشته باشید و حسابی در همه چیز موفقیت را به جیب بزنید. اگر نشستهاید که ما مثل سنوات گذشته از مشتریهای قدیمی کافه یاد کنیم با عرض معذرت باید بگوییم بیهوده منتظرید. ما یک بار از این کارها کردیم، بعدش آنقدر گله و شکایت شنیدیم که چرا ما را نگفتی، دیگر بیخیال شدیم. ممنون که امسال هم همراهمان بودید و امیدوارم که سال دیگر هم همچنان با ما باشید. حالا برویم سراغ کار خودمان.
ای استادی که مهسا را دو واحد انداختهای آخر پدر جان چرا؟ مگر نمیبینی این بچه کتاب جاده مک کارتی را نخوانده (حالا با کدام ترجمه میخواهی بخوانی؟ تا حالا صد تا ترجمه ازش بیرون آمده) مگر نمیبینی این بچه هزار و یک کار ناکرده دارد. نکنید این کارها را اساتید محترم، نکنید. هر کدامتان موسیقی از کرخه تا راین را دارید برسانید که این بچه از دست رفت. تازه مهسا خانم یادمان هست که جنابعالی از آمل برایمان نامه میفرستی... واقعا در مورد آدم چی فکر میکنید؟ (حالا واقعا از آمل نامه میفرستادی؟ هاااان؟ من اعتماد به نفسم سر این جور چیزها یه خرده زیر کف پام است).
«سلام و فراوان سلام، درود و فراوان درود خدمت کافه کاغذی مغذی مقوی خوشمزه نمکیه.... نون خشکییییییییییه ! بنده مخلص شما، همتا هستم، 15سال سن دارم،16سال کافه کاغذی میخونم و خیلی خوشحالم از اینکه ناراحت نیستم... عرض به حضور منورتان که بنده یه مدت خیلی کوچولوییه که میخونمت. قبلاً که میدیدمتاااا... اصلاً نمیدونم یه جورایی حوصله خوندنتو نداشتم. خلاصه اینکه روزی روزگاری دخترخالم نورا، همون نورای معروف (همون نورا که واست ایمیل میفرسته...) بهم گفت که یه چند باریه که ایمیلشو چاپ میکنی و از این حرفا و بنا رو گذاشت به تعریف و تمجید از شما و تشویق و ترغیب ما واسه ایمیل دادن به شما. چند بار خوندمت ببینم چیه این نورا هی کافه کافه میکنه واسه ما، دیدم بله...عجب کافه ایه این کافه!! چه میکنه این کافه!! بالاخره ماهم جو گیر شدیم و به نصایح شخص شخیص نورا گوش جان سپردیم و عزم خودمان را جزم کردیم تا یه ایمیلی بدیمو یه ابراز وجودی کنیم، بگیم یه نفر هم به تعداد خوانندگان بیشمار(!!!) شما افزوده شد. البته بنده کار ده تا خواننده رو انجام میدماااا... منو دستکم نگیر! از قدیم گفتن کار هر کس نیست خرمن کوفتن! (چه ربطی داشت!! حالا یه چیز گفتم شما جدی نگیر)...» به قول این کاریکاتوریستها: بدون شرح!
منیر خاتون هم نوشته: «زندگی میکنم. من شادم. افسردگی تو وجودم جایی نداره اونجوری که شما فکر میکنید. دنیای شنگول من فرق داره با دنیای دودی و ماشینی شماها... من هنوزم عشق میکنم با بدوبدو قوقوهای کف پیادهرو... بق بقوی کبوترهای بالای دیوارهای کاهگلی شهرم... دنیای من قشنگه... سبزه عین گلدونهایی که دور و بر خونه چیدم... قرمزه عین گلهای گلدون کوچولویی که کنار مانیتور سیستم محل کارم گذاشتم... خوشبو هست مثل بوی خوش و پر رمز و راز شبونه شب بوهام... دنیای من عین بوتههای خار کویرمی مونه... پر از خارهای درشت وگلهای زیبای ریزه ریزه... بخوای گلهای یه بوته خار رو بچینی باید زخم خارها رو تحمل کنی...» منیر خاتون راستش من هنوز هم نفهمیدم تو چرا از دست ما ناراحت شدی یا مثلا فکر کردی ما دلمان میخواهد تو افسرده باشی یا هر چی... ولی میخواهم بگویم این نامهات کلی مرا خوشحال کرد و خیالم بابت خیلی چیزها راحت شد. این سال نویی از ما بگذر اگر مکدرت کردیم. شاد باشی و سرفراز ( به جان خودمان راست میگوییم).
مژی خانم حالا به لپ تاپ نداشتن ما میخندی؟ ما که داریم! در ضمن ما تا آخر ایمیلها را میخوانیم شاید سر صفحهبندی یک مقداری از جوابها را کوتاه کرده باشند. زود به زود ایمیل بزن بابا جان!
راستین جان چه راهنمایی سختی از ما خواسته بودی؟ راستش باید میگفتی که پدر محترم تان معمولا چه جور کتابهایی را میخوانند؟ مثلا اگر کتابهای تاریخی خوششان میآید اوووووووووووووووووه من اندازه تمام صفحات نسل سوم میتوانم کتاب به تو معرفی کنم. از تاریخ تمدن ویل دورانت بگیر تا داستان آشفته نفت. اگر کتابهای علمی دوست دارند راستش زیاد نمیتوانم چیزی معرفی کنم چون گرایش من ادبیات و اسطوره و نقد ادبی و این جور چیزها است. اما اگر کتاب خواندنی دوست دارند... مثلا کارهای فردینان سلین انتخابهای خوبی هستند. کاش میگفتی در چه زمینهای تا من بتوانم بهتر کمکت کنم. ولی به نظرم کتاب «دن آرام» شولوخوف با ترجمه شاملو کادوی خیلی خوبی برای پدرت باشد.
خب، یک سال دیگر هم گذشت. توی این یک سال ما که به اندازه صد سال پیر شدیم! البته هنوز هم هفده سال و چهار ماه مان بیشتر نیست! یک سال گذشت و سال دیگر هم میگذرد و آدم هی به خودش میگوید خب که چی؟... چی؟ جان؟ آهان این شماره آخر سال است، امیدواری بدهیم؟... ببخشید یادمان نبود. واقعا از تهته دلمان آرزو میکنیم سال جدید برای شما سال خوبی باشد. برای خودمان هم دعا میکنیم. دروغ چرا؟ خلاصه که تعطیلات عید خوش بگذرد. تا میتوانید دمار از روزگار در بیاورید. بله...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: