توبیاس وولف از جان آپدایک می‌گوید

نویسنده به روایت نویسنده

من جان آپدایک را نمی‌شناختم. ما فقط 2 بار همدیگر را دیدیم آن هم خیلی کوتاه، ولی اولین دیدار من با او در خاطرم مانده است. آن روز هر دوی ما برای دریافت یک جایزه ادبی در جایی حاضر شده بودیم؛ آن جایزه را آپدایک برد. نامزد‌های مرحله نهایی قبل از برگزاری مراسم در خانه‌ای در نزدیکی محل برگزاری مراسم در یک ضیافت شرکت کردند. آپدایک در آنجا از هر نظر پیشکسوت ما بود و ما در حضور او رویمان نمی‌شد ابراز وجود کنیم و به دلیل همین خجالت خودمان را از او دور کردیم و در حالی که به خاطر حضور آپدایک، دچار نگرانی و استرس شده بودیم، در بین خودمان حرف می‌زدیم. بعد من شنیدم که آپدایک به میزبان ما گفت که ما از او متنفریم! من وقتی این جمله را از او شنیدم، از سوءتفاهم به وجود آمده آنچنان احساس سرافکندگی کردم و از شکنندگی او آنچنان حیرت کردم که بلافاصله با او هم‌صحبت شدم و در اندک مدتی دیگر نویسندگان هم به ما ملحق شدند. به نظر می‌رسید که خیالش راحت شده باشد. البته من وقتی با او هم‌صحبت شدم، دیدم چه آدم مهربانی است و چقدر به آدم دلگرمی می‌دهد.
کد خبر: ۳۱۶۴۸۹

ولی جای تعجب نداشت که ما در حضور او بهت‌زده باشیم. آپدایک از پیش ما رفته است، ولی چه قفسه باارزشی از کتاب‌هایش و چه کتابخانه‌ای برای ما به جا گذاشته است. من وقتی خبر فوت او را شنیدم، اولین چیزی که به ذهنم رسید، صحنه‌ای از رمان «خرگوش پولدار می‌شود» بود که در آن هری انگسترام همراه دوستانش دور یک استخر در باشگاهشان دارد استراحت می‌کند. اواخر بعدازظهر است و آپدایک با همان دقتی که فقط خاص اوست، کیفیت در حال تغییر نور خورشید روی چمنزار و آب استخر را توصیف می‌کند:«در ماه سپتامبر همیشه یک جور روشنی خشک، هوا را فرامی‌گیرد که خرگوش را یاد 2 چیز می‌اندازد؛ بوی سیب و خاک تخته سیاه و بازگشت به مدرسه و با جدیت کار کردن؛ ولی این روشنی او را یاد یک چیز دیگر هم می‌اندازد؛ این که یک سال دیگر به سنش اضافه شده و یک پله دیگر بالاتر رفته است؛ پلکانی که ته آن جز تاریکی چیزی نیست.»

نیویورکر/‌ مترجم : فرشید عطایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها