در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نورا هم یک شعر برایمان فرستاده که خواندنش خالی از لطف نیست: «سلام ای کافهای قلب ضمیمه/ نباشد جز تو بهتر در ضمیمه/ منم آن نوگل خندان همیشه / دلی دارم ز صافی همچو شیشه/ بخوان این قصه را اکنون توی ای یار/ که دارد غصهها با طنز بسیار/ برایت گفته بودم من که روزی، درآوردم شدیدا ضایع بازی/ مراقب را که خندیدم به رویش/ و تقریبا ببردم آبرویش/ سر آخر کرد احوال مرا زار/ ببرد بنوشت آن گزارش کار/ همین که این خبر بر گوش بنشست/ به ناگه خنده زین رخ رخت بربست/ برفتم من سریع نزد برادر/ بگفتا هان چه کردی ای تو خواهر؟ /تو کردی قلب مادر تکه تکه/ وگر فهمد پدر آرد سه سکته/ بگفتم من وجودم گشته خسته /همه درها شدند بر روم بسته/ که آخر من دگر روم چه سویی/ به سویت آمدم کن چاره جویی/ بگفت استاد زین قصه خبر کن / ز او بخشش بگیر و رفع شر کن/ بگفتم ای برادر جانم ای داد/ندارد ماجرا ربطی به استاد/ نخواهم تو کنی اصلا تفکر/ بجویم چارهای بهتر، تشکر/ صدا کردم پدر را با دلی زار/ همی کردم من او از خواب بیدار/ فراخواندم پدر را کار شد سخت/ بگفتم: که شده بچهت بدبخت/ پدر شد زین سخنهایم خروشان/ بزد چندی فریاد فراوان/ بگفتم نیستا دخلی به بنده/ پدر لطفا مکن این گوش بنده/ سپس دیدم پدر را با شگفتی / چنان زین رو بگشت آن رو که گفتی/ نشد فریاد خارج از دهانش/ و بلعکس خنده جا شد بر لبانش/ چو فردا شد به الطاف پدرجان/ همه مشکل بزودی گشت آسان/ خیالم شد بسی آسوده اما/ همه کردند نصیحتها من را/ به آرامی یکی چشم باز کردم/ به چند اندوه روز آغاز کردم/ برفتم من به بالین برادر/ بگفت دست از سرم بردار خواهر/ چه پر بیراهه میگویی تو دریاب/ که گو آن جملگی دیدی تو در خواب/ پس از چندی خبر آمد ز یک دوست/ که آوردی چه نیکو نمره، گل دوست/ برفتم من سریعا نزد آن دوست/ بگفتم کو کجا آن نمرهام کو؟/ بگفتا ا نکرد کاری مراقب/ ز این پس باش در کارت مواظب/ بفهمیدم که خنده خوب میباشد و اما/ سر جایش اگر باشد نه هر جا/ الا ای کافه جان گشتم من آگاه/ نمیخندم من هرگز گاه و بیگاه» (یاه یاه یاه)
مهسا خانم از گلستان، خواهر جان اتفاقا من چون بیشتر آن کتابها را خوانده بودم اعتقاد داشتم خیلی آثار دندانگیری نیستند. مثلا سینوهه که درباره ترجمهاش اصلا کلی حرف و حدیث هست و... خلاصه بگذریم. اما ناتوردشت و صد سال تنهایی عالیاند. من هم با تو هم عقیدهام. بعد هم واقعا انتظار دارید ما که کافه کاغذی باشیم از روی دستخطتان بفهمیم کدامتان کی هستید؟ خواهر من! ایمیل میزنی، اسمت را هم نمینویسی بعد انتظار داری از بین این همه آدم من بیچاره بفهمم تو کی بودی؟ بابا رحم داشته باشید خب.
از صبح تا حالا با خودمان نشستهایم و بحث میکنیم که چه جوری جواب این منیرخاتون را بدهیم؟ یعنی وقتی یک سوءتفاهم توی مایههای ترافیک اتوبان همت به وجود میآید آدم چه جوری میتواند کارشناسی کند که سوءتفاهم از بین برود؟ بعد که کلی با خودمان اینور و آنور کردیم و آخرش به جایی نرسیدیم در نهایت نتیجهمند (به به، به به، خسته نباشیم با این حرف زدنمان) شدیم که به منیرخاتون بگوییم این گردن شکسته ما از مو باریکتره! هر چه میخواهد دل تنگت بگو. اصلا حق با شماست! واقعا حق با شماست و وقتی حق با یک کسی هست ما کی هستیم که بگوییم نیست. فقط خاطر مبارک باشد که ما خودمان حالمان بهتر از شما نیست که بسیار بدتر است و گواهش هم همان چیزهایی است که خودت گفتی. به هرحال حالا میگویی چه کار کنیم؟ در کافه را ببندیم، برویم خودمان را گم و گور کنیم؟... یا چی؟
دیوونه جان ایمیلت را خواندیم و کلی از افاضات وجدانت لذت بردیم. خدا را شکر وجدان ما زبان ندارد وگرنه احتمالا ما را الان به عنوان دشمن بشریت دار زده بودند. حالا بگذریم، واقعا میگویی آنجا برف و باران زیاد میبارد؟ خوش به حالتان، کلی حسرتمند (نخیر، ول کن نیستیم) شدیم. به خاطر همان وجدانت هم که شده دعا کن تهران هم برف ببارد... ای بابا..
زهره شیرعلیپور اعتراف میکنم که لطیفههایت همه دست اول بود. فکر کنم با این کارت تا الان ثواب زیادی به اسمت نوشته اند که کافه افسردهای را (قابل توجه بعضیها) چنین شاد مینمایی. بسی ممنانیم.
رضا. الف، هق هق، داداش اینقدر گریه نکن، هق هق، مرد که گریه نمیکنه، هق هق (یکی نیست بگوید خب مگر مردها آدم نیستند که گریه کنند؟ اصلا من اگر بفهمم این قانون را کی اختراع کرده؟) خود همین ما که کافه کاغذی باشیم هق هق، این قدر از این 25 صدمها نارو خوردهایم هق هق، که روی هر چی مشروطه خواهه سفید کردیم بس که مشروط شدیم، هق هق، خلاصه خودت را خیلی ناراحت نکن داداش، هق هق...
اینها را هم بهناز از اندیمشک نوشته که خیلی باحال بود: «به فکرمان چیزی خطور کرد که ابتدا بسیار آشفتیم اما بعد بسیار خندهمان گرفت. به نظرت اگر خدای نکرده بمیری چه میشود؟ اول همه برایت آبغوره میگیرند و گیسوانشان را کچل میکنند، دستمالهای کاغذی تمام میشود، وروجکتان خانهتان را مبدل به خرابه میکند... اما پس از یکی دو هفته... سردبیر... نمیداند با فوران نامه و ایمیلها چه کند... کافه اگر تو نباشی کی میخواهد برایمان چرت و پرت بنویسد (قربان محبتتان تا بوی الرحمانمان بلند شد، شدند چرت و پرت، ها؟) کی میخواهد کچلمان کند؟ کی میخواهد هلمان بدهد به زووووور در پیاده رو؟... » خب بگذارید اول خودمان به این سوال جواب بدهیم. ما بمیریم، منیرخاتون کل کاشان را شیرینی میدهد، اشکان امامی کتاب شعرش را به ما تقدیم میکند، دیوونه عاقل میشود... سردبیر هم برای آرامش روحمان شترگاو را میکند مسوول صفحه کافه کاغذی... باقی بروبچ هم خودشان بنویسند. به ما چه؟ تخیل مان را که از سر راه نیاوردهایم... فعلا هم خداحافظ. دعا برای برف و باران یادتان نرود.... آهان این را هم بگویم من بمیرم همهتان خشکسالی میگیرید، بله...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: