سقوطی‌که مقدمه موفقیت بود

کد خبر: ۳۱۵۲۵۲

در این مدت خیلی به خودم فشار می‌آوردم. وقتی به خانه می‌رسیدم باید سریع کار می‌کردم و شب‌ها هم که کارلا نمی‌گذاشت بیشتر از 3 یا 4 ساعت بخوابم اما داشتم تمام انرژی خود را به کار می‌بردم.

پس از چند هفته‌ای که مادر و خواهر و دوستانم بچه‌ها را نگه داشتند قرار شد یک پرستار بچه نیمه وقت بگیرم تا خیالم راحت باشد.

بعد از ظهر جمعه بود که به سرعت از سر کار به خانه مادرم رفتم و بچه‌ها را برداشتم تا به خانه بیایم و با پرستار جدید صحبت کنم و اگر به توافق رسیدیم قرار داد ببندم.

خیلی خسته بودم و خوابم می‌آمد اما به سرعت بچه‌ها را از ماشین بیرون آوردم و وقتی می‌خواستم از پله‌های خانه بالا بروم بشدت احساس ضعف کردم و پایم بی‌توان شد و یک پله را ندیدم و افتادم.

کارلا هم در بغلم بود و سعی کردم که او را محکم بگیرم اما نشد. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد ناگهان دیدم در پایین پله افتاده‌ام و کارلا هم افتاده اما گریه نمی‌کند. پس به سرعت اما با احتیاط او را در ماشین گذاشتم و به سمت بیمارستان که فاصله چندانی با خانه نداشت حرکت کردم و در راه هم با بخش اورژانس تماس گرفتم و در حالی که گریه می‌کردم می‌گفتم دخترم را نجات دهید.

وقتی به بیمارستان رسیدم گروهی از پزشکان دور دخترم را احاطه کردند و من سرگردان آنها را نگاه می‌کردم. آخرین چیزی که شنیدم این بود که صدمه به ستون فقرات و نخاع... که از حال رفتم.

از بیمارستان با همسرم جیم که گزارشگر بود تماس گرفتند اما او از آنجایی که برای تهیه گزارش رفته بود مدتی طول کشید تا بتواند خودش را به بیمارستان برساند. وقتی او را دیدم آنقدر شرمنده بودم که نمی‌توانستم در چشمانش نگاه کنم و با ترس و لرز موضوع را برایش گفتم.

فکر می‌کردم به من بگوید که لیاقت مادر شدن ندارم اما در عوض او سعی کرد مرا آرام کند و گفت که تقصیر من نبوده است.

مدتی طول کشید تا پزشک متخصص آمد و گفت که پای چپ کارلا شکسته و به دلیل افتادن و وارد شدن شوک به او هیچ حرکتی نمی‌کرده و گریه هم نکرده است. من بقدری خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که احتمالا بقیه فکر کردند دیوانه شده‌ام که از شکستن پای دخترم این‌قدر خوشحالم. اما در واقع می‌دانستم که شکستگی پا خوب می‌شود اما اگر صدمه به نخاع او وارد شده بود هرگز نمی‌توانستم خودم را ببخشم.

وقتی از بیمارستان برگشتیم حال روحی خوبی نداشتم. مرخصی گرفتم و یک هفته‌ای در خانه ماندم اما نمی‌توانستم راحت کارلا را بغل کنم و باید مراقب می‌بودم که ماریل دختر بزرگ‌ترم هم به پای او دست نزند. گاهی می‌نشستم و با خودم گریه می‌کردم و از این که به خاطر خودخواهی خودم و کارم فرزندم باید ناراحتی می‌کشید خودم را سرزنش می‌کردم تا این‌که به همسرم جیم گفتم که می‌خواهم استعفا بدهم.

اما جیم که مرا از خودم بهتر می‌شناخت گفت حالا این کار را نکن. بگذار حال کارلا بهتر شود و خودت هم‌ قدری استراحت کن. در این زمان کارت را کم کن تا بعدا در این مورد فکر کنی. او می‌دانست کارم چقدر برایم اهمیت دارد و از این‌که این قدر مرا درک می‌کرد واقعا شاد بودم.

او توانست با وامی که از اداره گرفت دو پرستار یکی برای روزها و یکی هم برای شب بگیرد تا من مدتی راحت بخوابم و انرژی از دست رفته‌ام را بازیابم.

در واقع پس انداز چندانی برایمان نمانده بود اما جیم می‌گفت ارزشش را دارد. سپس وقتی که کارلا بهتر شد از خواهر کوچک‌ترم خواستم که روزها در منزل ما بماند و به بچه‌ها برسد تا من از سر کار برگردم و خودم به امورات برسم.

بتدریج پای کارلا خوب شد و الان که او 4 سال دارد و ماریل هم مدرسه می‌رود کارها را خودم انجام می‌دهم اما سعی می‌کنم بقدری خود را خسته نکنم تا دوباره اشتباهی بکنم. زیرا می‌دانم که نمی‌توان کامل و بی‌نقص همه کارها را به تنهایی انجام داد.

حالا یکی از بهترین کارمندان هستم و این موفقیت را مدیون همکاری و همراهی همسرم هستم اما همیشه به دوستانم توصیه می‌کنم که هرگز مانند من نخواهید بهترین در همه چیز از همسر، مادر، کارمند و... باشید تا این‌که ناگهان همه چیز خراب شود.

قبول کنید که همه ما کاستی‌هایی داریم و باید با توجه به قدرت و توانایی‌های خود زندگی کنیم.

مترجم: سحر کمالی‌نفر
منبع: msn.yourlife.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها