دردسرهای زنی که طلاق را ترجیح داد

تحت تاثیر دیگران قرار گرفتم

گاه یک تصمیم نادرست و یک تصور باطل زندگی انسان را چنان دستخوش تحول می‌کند که جبران خطاها را غیر ممکن می‌سازد. در این بین آن دسته از افرادی که به شدت از دیگران تاثیر می‌گیرند و برنامه‌های زندگی شان را بر پایه گفته‌های اطرافیان خود استوار می‌کنند بیش از دیگران آسیب پذیرند و احتمال ارتکاب اشتباه توسط آنان بیشتر است. زن جوانی به نام مهسا که از شوهر صیغه‌ای خود شکایت دارد داستان زندگی‌اش را این طور تعریف می‌کند: 14 ساله بودم که دوست شوهر خواهرم از من خواستگاری کرد او 16 سال از من بزرگتر بود با این وجود خانواده‌ام بله را گفتند و من و حمید پای سفره عقد نشستیم. همسرم وضع مالی خوبی داشت و پدرم تصور می‌کرد چون او مردی ثروتمند است می‌تواند مرا خوشبخت کند. بعد از شروع زندگی مشترک احساس خوبی داشتم؛ تقریبا همه چیز در آرامش و به خوبی پیش می‌رفت فقط یک مشکل کوچک وجود داشت که به مرور زمان برایم بغرنج و پیچیده شد.
کد خبر: ۳۱۴۲۷۹

مشکلی که مهسا از آن یاد می‌کند وابستگی حمید به خانواده‌اش بود. زن جوان می‌گوید: شوهرم، پسر بزرگ خانواده‌شان است و چون پدرش فوت شده بود همیشه سعی می‌کرد جای خالی پدر را برای برادران و خواهرانش پر کند. او به خانواده‌اش بیشتر از من اهمیت می‌داد و همین موضوع مرا ناراحت و فکرم را مشغول می‌کرد تا این که بعد از مدتی بچه‌دار شدیم.

مهسا بر این تصور بود که تولد پسرشان رفتارهای حمید را تغییر خواهد داد و او از این پس اهمیت بیشتری برای همسر و فرزندش قائل خواهد شد اما به گفته زن جوان این اتفاق نیفتاد: همسرم همچنان بیشتر به خواهران و برادرانش فکر می‌کرد بویژه آن که زمان ازدواج آنها فرا رسیده بود و او می‌خواهد آنان را در رخت دامادی و عروسی ببیند. کم‌کم زندگی مان سرد و بی‌روح شد. در این بین خاله‌ام زیر پای من نشست و مسیر زندگی‌ام را دگرگون کرد.

خاله مهسا اصرار عجیبی برای طلاق خواهرزاده‌اش داشت. او مرتب به مهسا می‌گفت شوهرش مرد مناسبی برای وی نیست و بهتر است به این زندگی پایان بدهد. زن جوان می‌گوید: خاله‌ام مرتب از شوهرم بدگویی می‌کرد و می‌گفت: تو از زندگی و جوانی‌ات هیچ خیری ندیده‌ای و با مردی ازدواج کرده‌ای که از نظر قیافه و سن و سال، مثل پدرت است. حرف‌های او مرا بشدت تحت تاثیر قرار داد و بالاخره به این نتیجه رسیدم که طلاق برایم مفیدتر از ادامه دادن به این زندگی است، به همین خاطر بود که سر ناسازگاری گذاشتم و با هر بهانه‌ای با حمید دعوا می‌کردم. او که نمی‌خواست زندگی‌اش را از دست بدهد برای این که دل مرا به دست بیاورد اول یک آپارتمان به نامم خرید و بعد یک پراید به من هدیه داد ولی من تحت تاثیر القائات خاله‌ام تصمیم خودم را برای طلاق گرفته بودم و در نهایت به خواسته‌ام رسیدم.

بعد از جدایی، مهسا در شرکت شوهر خاله‌اش مشغول به کار و در آنجا با یکی از کارمندان مرد آشنا شد. او می‌گوید: آن مرد به من پیشنهاد ازدواج داد اما گفت چون وضع مالی‌اش خوب نیست بهتر است صیغه کنیم. من و آن مرد یک سال با هم زندگی کردیم و بعد او مرا ترک کرد در حالی که من باردار شده‌ام و او حالازیر بار نمی‌رود. به همین خاطر هم از وی شکایت دارم.

مهسا خودش را هم مقصر دردسری که در آن گرفتار شده است می‌داند و می‌گوید ای‌کاش هرگز تحت تاثیر حرف‌های خاله‌اش قرار نمی‌گرفت.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها