اردک زشت

کد خبر: ۳۱۳۹۱۷

عاقبت تصمیم گرفتند آیینه‌ای درست کنند تا اردک کوچولو خودش را در آن ببیند تا شاید رفتارش عوض شود. بنابراین یکی از اردک‌ها رفت و پوسته نارگیل را پیدا کرد و با زحمت زیاد و کشان‌کشان پیش بقیه آورد. آن پوسته مثل کاسه‌ای بود که می‌توانستند داخل آن آب جمع کنند. یکی از اردک‌ها پوسته نارگیل را گذاشت زیر تخته سنگی که از گوشه آن آبی قطره قطره می‌چکید تا در کاسه جمع شود. چند ساعتی طول کشید تا بالاخره کاسه پر از آب شد. اردک‌ها تا کاسه را حرکت دادند کاسه برگشت و تمام آب داخل آن روی زمین ریخت. آنها خیلی ناراحت شدند و دوباره پوسته نارگیل را زیر سنگ قرار دادند تا دوباره پر از آب شود. بعد از چند ساعت دیگر دوباره کاسه پر از آب شد و با احتیاط تمام کاسه را پیش اردک آوردند و اردک کوچولو را مجبور کردند تا خودش را داخل آن ببیند.اما اردک کوچولو بازهم زد زیر گریه و گفت: من زشتم....

اردک‌ها هرکدام خودشان را داخل آن نگاه کردند ولی همه آنها صورت هایشان زشت شد، پس به نتیجه نرسیدند.یک روز از این روزها گربه‌ای چاق و چله به دنبال غذا می‌گشت و سراغ اردک‌ها آمد. اردک‌ها همه ترسیدند و به دیوار خانه شان چسبیدند. گربه چاقالو به آنها گفت: همه به ردیف بایستید.... از بین شماها می‌خواهم چاق ترین و قشنگ‌ترین را انتخاب کنم و بخورم.اردک‌ها با ترس و لرز همه به ردیف ایستادند تا گربه از بین آنها انتخاب کند. اردک کوچولو هم خیلی بی‌تفاوت بین دوستانش ایستاده بود و با خودش گفت: من که نه خوشگلم و نه چاق... پس مطمئنا من انتخاب نمی‌شوم....

گربه نگاهی به آنها کرد و رو کرد به اردک کوچولو و گفت: تو.... زود باش بیا می‌خوام بخورمت....

اردک کوچولو گفت: من که زشت ترینم... تو چطوری می‌خواهی من را بخوری ؟

گربه گفت: نه... خیلی قشنگ و چاقی... من دوست دارم تو را بخورم....

و اردک کوچولو آن روز بود که فهمید آنقدر‌ها هم زشت نیست و زد زیر گریه و به گربه چاقالو گفت: تو را به خدا من را نخور... تو را به خدا من را نخور.....

ناگهان یکی از اردک‌ها آمد و به آنها گفت: بچه ها.... بچه ها.... نترسید.... این گربه چاقالو دوست من است و ما با هم نقشه کشیده بودیم که این برنامه را اجرا کنیم تا اردک کوچولو اعتماد به نفس پیدا کند و از این افسردگی بیرون بیاید.

گلنوشا صحرانورد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها