در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اه، سرم رفت، رضا بلند شو حیوونی گناه داره، بیاریمش بیرون.
رضا غلتی میزند و بدون این که به من نگاهی بکند، با اشاره چشم به ساعت میگوید:
نمیبینی! ساعت 12 و نیمه، رادار خوابه. تو این برف اگه پام لیز بخوره و سروصدا بشه، تا خود صبح داد و هوار راه میندازه. بیخیال شو.
دوباره رو برمیگردانم و از فاصلهای که بین دو پرده افتاده، ماه را تماشا میکنم. برف بند آمده و آسمان صاف صاف است. درد بالای شکم حواسم را پرت میکند، دستم را روی شکمم میگذارم و میگویم:
مردم از گشنگی.
نگاهی به ساعت روی طاقچه که نور ماه نقطههای شب نمایش را نشان میدهد، میاندازم و دوباره میگویم:
الان عروسی تموم شده، جانمی جان الان مامان با یه عالمه غذا و شیرینی مییاد. رضا تو هم از گشنگی خوابت نمیبره؟
رضا بدون اعتنا لحاف را تا زیر چانهاش بالا میکشد و آرنجش را روی چشمانش میگذارد. مثل این که نمیخواهد بفهمم که گرسنه است و وانمود میکند که من نمیگذارم بخوابد.
صدا ملتمسانهتر از داخل کانال کولر شنیده میشود. تحملم طاق میشود. بلند میشوم، میروم کنار رضا، تکانش میدهم و عاجزانه میگویم:
رضا، تو رو به خدا بلند شو، گناه داره. همش احساس میکنم نرگس صدامون میکنه؟
اه، کشتی منو.
انگار حرفش منت سرم میگذارد اما رفتارش نشان میدهد بیمیل نیست زودتر نجاتش بدهد. لحاف را کنار میزند و سر جایش مینشیند، جورابهایش را روی شلوارش میکشد و کت و کلاه رنگ و رورفته بابای خدا بیامرز را میپوشد. رختخواب نرگس همیشه بهترین جای اتاق پهن است، دو ماهی میشود که توی بیمارستان بستری شده چقدر دلم برایش تنگ شده. صدای رضا مرا به خودم میآورد:
زود باش دیگه، چی کار میکنی؟
سریع چادر را دور خودم میپیچم. قبل از این که دستکهایش را پشت گردنم گره بزنم، اشکهایم را با آنها پاک میکنم. پتو را از زیر در که برمیدارم، سوز سرما مچ پایم را سفت میچسبد. میخواهم پشت سر رضا از اتاق خارج بشوم که برمیگردم و عروسک نرگس را سرجایش میخوابانم و رویش را حسابی میپوشانم. چه شب قشنگی است، ساکت. آدم دلش میخواهد تو این همه تمیزی و سکوت پرواز کند، با آن همه نور که همه جا را روشن کرده است.رضا از گوشه دیوار، صندلی زوار دررفتهای را برمیدارد و لنگههای دمپایش را زیر پایههای کوتاهتر میگذارد تا تکان نخورد. قبل از اینکه بالای دیوار برود، پتو را باز میکند و دور گردنش میاندازد و میگوید:
ببین اکرم برو یه جعبه پیدا کن این فلکزدهها رو بذارم توش. یه چیزیام پیدا کن تا در این بیصاحاب رو ببندم.
صندلی را سفت بغل میکنم تا از جایش تکان نخورد. دستهایش را به لبه دیوار میگیرد و خود را میکشاند روی دیوار. دستهایش را چند بار تکان میدهد و هوای داغ سینهاش را در میان آنها میچرخاند. میپرد پایین، توی تراس خانه همسایه، بدون معطلی میروم سراغ خرت و پرتها تا جعبه نان خشکها را پیدا کنم.
آنها را در گوشهای میریزم و با گونی، تهجعبه را میپوشانم و نایلون بزرگی را از میان پیتهای نفت پیدا میکنم و میگذارم روی دیوار. هنوز چیزی نگذشته، ولی دلم شور میزند. البته بدون هیچی هم نیست، چون صدای سرفه همراه با ناله آقای رادار بلند میشود. از گوشه دیوار، پایین را نگاه میکنم. آقای رادار در حالی که به سمت دستشویی میرود، اثری از پاهایش را روی برف باقی میگذارد. میروم بالای صندلی تا رضا را باخبر کنم، روی نوک پاهایم میایستم. رضا پتو را از کانال کولر بیرون میکشد. بچه گربه به آن چنگ زده. متوجه رضا میشوم که چه خونسرد با پاهایی که تا مچ در برف فرو رفته، بچه گربه را ناز میکند. چه احساس خوبی پیدا میکنم.
وقتی چهره آرام رضا را میبینم، تمام آن همه دلشوره از دلم پر میکشد. مصمم در دلم میگویم:
فهمید که فهمید، به درک.
پایین که میآیم جعبه و نایلون یکییکی از روی دیوار برداشته میشوند و بعد انگشتان رضا روی دیوار نمایان میشوند.
کنار علاءالدین مینشینیم و دستهایمان را روی آن گرم میکنیم که ناگهان لبخند روی لبهایمان به خنده بدل میشود. رضا میگوید:
بموقع آوردمش بیرون. مامانش همون دقیقه رسید.
وگرنه الان صورتت خطخطی شده بود.
از ته دل میخندیم، طوری که اشکهایمان از گوشه چشمهایمان میلغزد.
صدای ضربههای آشنا که به در میخورد، سرمای سر انگشتانمان را دیگر نمیفهمیم و ناخودآگاه به سمت در میدویم.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: