در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سال 1358 پس از اجرای موفق نمایش «دایره گچی قفقازی» از آثار برتولت برشت بود که داریوش فرهنگ عطای کار را در تئاتر به لقایش بخشید و تمام توان خود را پس از آن یکسره صرف سینما و تلویزیون کرد. حالا هم که او دوباره به تئاتر بازگشته، سراغ متن دیگری از برشت رفته است.
فرهنگ زمانی که تئاتر شهر را ترک کرد 32 ساله بود و امروز که دوباره به این ساختمان استوانهایشکل بازگشته، 62 سال دارد. با این حال او همچنان پرتوان و سرزنده است و در تمرینهای پیش از اجرای شب ششم نمایش گالیله، یک لحظه از پای نمینشیند. به اینور و آنور سرک میکشد، تذکراتی را به عوامل فنی و دستیارانش گوشزد و آخرین توصیهها را به بازیگرانش ارائه میکند.
داریوش فرهنگ در دفاع از اجرایش، بارها به فرصت کم آمادهسازی و کاستیهای گریزناپذیر چند شب اجرا اشاره و تاکید کرد که در ادامه بسیاری از نقصها برطرف خواهد شد. آنان که در شبهای آینده به تماشای نمایش گالیله خواهند نشست، در این باره میتوانند داوری کنند.
چه شد که پس از 30 سال دوباره به تئاتر بازگشتید؟
درباره شرایط نابسامان مدیریتی، مالی و پشتیبانی تئاتر در اوایل انقلاب که باعث ترک صحنه از سوی من شد، توضیحات مفصلی را در موقعیتهای گوناگون دادهام و ...
برای همین پرسیدم که چه شد پس از 30 سال دوباره سراغ تئاتر آمدهاید، نه اینکه چرا آن را ترک کردید.
خب مهمترین و پررنگترین عاملی که هر انسان را به حرکت و جنبش وا میدارد، انگیزه است. انسانی که انگیزه نداشته باشد، انگار که وجود ندارد؛ مثل کالبدی است بدون روح و جان. در مورد بازگشت من هم به تئاتر در واقع پس از 30 سال، روح و انگیزهای در من دمیده شد که مرا به خانه اصلی هنریام خواند.
این انگیزه دوباره را چه کسی به شما تزریق کرد. مرکز هنرهای نمایشی و مدیرانش یا وضعیت کلی تئاتر کشور؟
مهمتر از همه اینها، شرایط جامعه مرا برانگیخت تا دوباره به صحنه برگردم. در این وضعیت به عنوان یک هنرمند نمیتوانستم خنثی و بیتفاوت باشم و باید واکنشی در قالب هنر به آن نشان میدادم.
جالب است که این اظهارنظر شما با عقاید برتولت برشت درباب تاثیرات اجتماعی تئاتر همخوانی دارد. حال این پرسش پیش میآید که چه نیازی را در جامعه دیدید که دوباره به سمت نمایش آمدید و اثری چون گالیله را اجرا کردید؟
نیاز جامعه به گفتگو و درک متقابل یکدیگر و از آنجا که تئاتر در واقع نماینده فرهنگ یک ملت است، تصمیم گرفتم پس از 3 دهه کار در سینما و تلویزیون، نمایشی را کارگردانی کنم.
چرا سراغ نمایشنامه گالیله آمدید. انتخاب خودتان بود یا به شما پیشنهاد شد؟
ابتدا چندین متن دیگر به من پیشنهاد داده شد که دیدم هیچ کدام پاسخگوی آن دغدغه و نیازی که برشمردم نیست. من مظروف و محتوایی را داشتم که باید ظرف مناسب آن را مییافتم. برای مثال نمایشنامه «ننه دلاور» از برشت را هم به من پیشنهاد کردند که دیدم به روز نیست. این اثر متنی ضدجنگ است که دیدم جامعه ما از آن عبور کرده و حرف نویی برای مخاطب امروز تئاتر ما ندارد. در نهایت نمایشنامه گالیله را مناسب دیدم و کار را شروع کردم.
مگر دغدغه شما در باب گفتگو و درک متقابل مردم در رسانههایی چون سینما و تلویزیون قابل طرح نبود که سراغ تئاتر آمدید؟
بین این رسانهها تفاوتهای زیادی وجود دارد. اول آن که جامعه و خانواده تئاتر فرهنگیتر است. وقتی میگویم خانواده، منظورم نویسنده، کارگردان، بازیگر و دیگر عوامل تولید است تا تماشاگرانی که به سالنها میآیند.
وقتی قرار است برای مخاطبان چند ده میلیونی تلویزیون، مجموعهای را تولید کنی، آنقدر دستت باز نیست. آنان گرایشها، نیازهای فرهنگی و اجتماعی، مشکلات زندگی، سطح سواد و سلیقههای بسیار متنوع و گوناگونی دارند که نمیتوانی در کارت دست به انتخاب بسته و محدود یک دغدغه بزنی و آن را مطرح کنی. در سینما هم، تهیهکننده و تضمین بازگشت سرمایه تا حد زیادی دست یک کارگردان را میبندد، اما در تئاتر این تنگناهای سینما و تلویزیون بسیار کمرنگ است.
مخاطب تئاتر، مانند خواننده کتاب است که خودش دست به انتخاب میزند و با پیشزمینه فکری و خواست شخصیاش به تماشای اثر میآید. از سوی دیگر زنده بودن تئاتر و رودررویی مستقیمش با مخاطب آن را به هنری تبدیل میکند که نبضش با نفس تماشاگر میزند. از این رو سالن نمایش بهترین مکان و جا برای طرح و بیان دغدغههای فرهنگی و اجتماعی است.
همان طور که پیش از این گفتم، مهمترین نیاز اجتماعی و فرهنگی ما درک متقابل و ایجاد فضای گفتگوست. اگر نتوانیم و نخواهیم به سوی این هدف حرکت کنیم، متاسفانه در جامعه شاهد جداافتادگی قشرها، طبقات و نسلها خواهیم بود. ما نیاز داریم که با هم بودن، در کنار هم اندیشیدن و اختصاص زمان بیشتر به گفتگو کردن را فراهم کنیم.
همه اینها درست، اما به نظر میآید فضای بازتر کار هنری در تئاتر و ممیزی سبکتر در آن هم در کشاندن شما به صحنه نمایش موثر بوده است.
بیشک چنین است. در تئاتر کمتر از سینما و تلویزیون ممیزیهای رایج اعمال میشود که این هم برمیگردد به مخاطبان اندک آن. در سینما و تلویزیون نیز بیشتر ممیزیها برمیگردد به خودسانسوری مدیران و مسوولان که به دلیل تنوع و گوناگونی مخاطبان و ضریب نفوذ بالای آن دو رسانه، بیشتر از آنچه به آنان توصیه میشود قیچی به دست میگیرند.
خب اگر چه فضای کار در تئاتر آزادتر است، اما همین کم شدن تعداد مخاطبان مانعی در جهت رسیدن پیام شما به جامعه نمیشود؟
خوشبختانه روزبهروز مخاطبان بیشتری پیدا میکنیم و با 45 اجرا فکر میکنم تعداد زیادی کار ما را ببینند و ما در هدف فرهنگیمان موفق شویم.
اما در نهایت مثلا میشود 30 هزار مخاطب که به نسبت سینما و تلویزیون بسیار کم است.
متاسفانه این محدودیت را دارد، اما خوشبختانه در چند سال گذشته دیدهایم که اقبال مردمی به تئاتر بیشتر شده و کارهایی مثل گالیله هم میتوانند در این کوره بیشتر بدمند و آن را گرمتر کنند. من خوشحال هستم با کاری به عرصه تئاتر برگشتهام که مخاطب بسیار دارد و اگر زمانی چنین نباشد، عیب و ایرادش متوجه ما هنرمندان است و نه علاقهمندان و تماشاگران.
البته همانطور که پیش از این گفتید، ترکیب و سطح فرهنگی و هنری مخاطبان تئاتر هم خودش وزنهای است که بر وجه کمی آن میچرخد.
یک امتیازی که تئاتر نسبت به دیگر رسانهها دارد این است که حرف اول و آخرش را مخاطب میزند. آن هم مخاطب فرهیختهای که دست به انتخاب میزند و با کار برخوردی چالشی دارد. البته دوست دارم که مخاطبانی از هر قشر و سطح رفاه و سواد و سن و سال داشته باشم که تجربه چند شب گذشته نشان داده همینطور است.
برای مثال در همین چند اجرای اول، تماشاگرانی بودهاند که اگرچه به نظر میآمده چندان انس و الفتی با تئاتر ندارند، اما بهترین تحلیلها را نسبت به کار ابراز کردهاند. برای همین فکر میکنم نباید بین تماشاگران تفاوتی گذاشت.
برای ارتباط با گستره وسیعتری از مخاطبان، کوشیدهام نمایشی دیدنی و نه شنیدنی را روی صحنه بیاورم. از همان دوره یونان باستان، ذات تئاتر محاوره نبوده و بیشتر بر اصول زیباییشناختی دیداری استوار بوده است. دقت کنیم که محاوره با دیالوگ خیلی فرق میکند و نباید اجازه دهیم تا کار به سمت نمایش رادیویی برود. میخواستم نمایش گالیله چون رعد و برقی باشد که ابتدا آذرخش آن را ببینیم و سپس صدای تندر به گوش ما برسد.
نمایشی که بتواند با مخاطب عام هم ارتباط برقرار کند.
کاملا درست است و تاکید میکنم که واژه عام را باید به دقت به کار ببریم تا با عامی اشتباه نشود. اگرچه موضوع و مضمون کار به ظاهر خیلی روشنفکرانه است، اما در باطن بسیار عام شمول و مردمی است و میتواند با بیشتر بخشهای جامعه ارتباط برقرار کند.
خیلی بر این نکته که دوست دارید مخاطبان انبوهی را پای کار خود بنشانید، تاکید میکنید.
چون تئاتر را همانند بازی فوتبال میبینم و میدانم. وقتی استادیوم فوتبالی پر از تماشاگر میشود، به بازی طراوت خاصی میبخشد. هیجان برآمده از حضور تماشاگر در استادیوم و سالن تئاتر یکسان است و این انرژی را به بازیکنان فوتبال و بازیگران نمایش منتقل میکند.
اما در 5 شبی که از اجرای نمایش میگذرد، هنوز این استقبال چندان گرم نیست.
معمولا پس از پایان هر جشنواره، چون مخاطب پیگیر از دیدن نمایش اشباع شده است، اجراهای عمومی تا چند هفتهای دچار رکود میشوند. کار ما هم که بیدرنگ پس از جشنواره تئاتر فجر روی صحنه آمده، از این مساله مستثنا نیست و مطمئن باشید در شبهای آینده با سالن پر روبهرو خواهید شد. ما هنوز 40 اجرای دیگر داریم که هر شب تماشاگران ما در حال افزایش هستند.
علاقه شما به برشت به دهه 40 خورشیدی و دوران دانشجوییتان برمیگردد، اما به نظر میرسد در این 40 سال نگاه و رویکرد شما به آثار این نویسنده بسیار تغییر کرده است.
از همان سال 1347 که کار حرفهای را با راهاندازی گروه تئاتر پیاده شروع کردیم، من به برشت علاقه داشتم. سال 1350 برای اولین بار در ایران نمایشنامه «آدم آدم است» را از این نویسنده روی صحنه آوردیم که از آن استقبال خوبی هم شد.
اصولا در دوران جوانی و دانشجویی، احساس نزدیکی زیادی با برشت از نظر روحی، فکری و هنری داشتم و روی آثارش زیاد کار میکردم. سال 1358 هم با همان حال و هوا «دایره گچی قفقازی» را با گروه تئاتر پیاده اجرا کردیم که برای دیدنش، مردم صفهای طویل را دور ساختمان تئاترشهر میبستند، ما اینک پس از گذشت 30 سال، من به خودم نزدیکتر شدهام و از فاصلهای دورتر و در نمایی بازتر به نمایشنامههای برشت نگاه میکنم. حالا متنهای او را از زاویههای دیگر هم میبینم که کمتر دیده شدهاند. وجوه عاطفی و جذابیت نهفته در آثارش برای من بسیار جالب توجه است. برشت همیشه علاوه بر رویکردهای استدلالی و خردورزانه در نوشتههایش، بشدت به تئاتر مردمی و کسب لذت از سوی تماشاگر تاکید داشته که کمتر در ایران مورد توجه قرار گرفته است.
یعنی میخواهید بگویید که درک آثار و اندیشههای برشت در ایران همیشه با سوءتفاهم روبهرو بوده است.
واقعا همینطور بوده است. به دلیل برداشتهای نابهجا از مفاهیم نهفته در نمایشنامههای برشت، عدم شناخت سبک ویژهاش و البته کژیها و کاستیهای راهیافته به ترجمهها، برتولت برشت در ایران خوب شناخته نشده است.
این تعبیر و شناخت که «برشت یک نویسنده خشک است که تنها یک ایدئولوژی و مرام عقیدتی را تبلیغ میکند» کاملا اشتباه است. او جمله معروفی دارد که اگر لازم بود، برای جلب و جذب مخاطب، صحنه نمایش مرا به رینگ بوکس تبدیل کنید.
برشت به طور عمیق به تکامل و ضرورت تغییر و تحول اعتقاد داشت و برای همین آثارش را بارها بازنویسی میکرد و آنها را به روز درمیآورد. برای مثال او همین متن گالیله را 3 بار نوشت، نمایشنامه «آدم آدم است» را 5 بار تغییر داد و «دایره گچی قفقازی» را هم 7 بار بازنویسی کرد.
برتولت برشت مثل شکسپیر با دریافت بازخوردهای اجرای آثارش از سوی تماشاگران، آنها را بازنویسی میکرد.
او در مسیر نویسندگیاش هم، رویکردها و جهتهای حرکتش را تغییر میداد و تصحیح میکرد.
دقیقا. برای مثال در آثار اولیه برشت، داستان به هیچوجه وجود نداشت، اما بتدریج به داستانگویی پرداخت، چون فهمید تا زمانی که انسان زنده است به داستان علاقه دارد. شک نکنید که اندیشهورزی صرف، کسالتبار و بیروح است و برشت هم این را بخوبی میدانست و ما هم باید به آن توجه کنیم.
اگر برشت امروز زنده بود و برداشت آزاد شما را از اثرش میدید، آیا آن را برمیتافت؟
اگر حمل برخودستایی نشود، بیتردید میگویم که او این متن را در این برهه زمانی و در این موقعیت مکانی به همین صورت که ما تغییر دادهایم، بازنویسی میکرد، شک نکنید.
تا این حد؟
خمیرمایه اصلی نمایش گالیله، همان چیزی است که در متن برشت آمده و ما تنها سلیقهها و افکار خودمان را در آن دخالت داده و به روزش کردهایم.
وقتی برای اولین بار این متن را خواندم، آن را بسیار طولانی یافتم که اجرایش نزدیک به 4 ساعت وقت میبرد که تماشاگر امروزی به هیچ وجه طاقت آن را ندارد. ما در عین فشردهسازی متن، به هیچ وجه به جانمایه اصلی اثر که همان تقابل دیرینه عقل و جهل است، آسیبی وارد نکردیم و بعکس کوشیدهایم تا آن را پررنگتر کنیم و در کانون توجه بیشتر قرار دهیم.
در این اجرا وقتی بر خرد و بیخردی تاکید میکنیم، بیشتر در پی آن هستیم تا نگاهها را متوجه ضرورت فضای گفتگو کنیم. هدف نهایی ما این بود که بگوییم فرصت اندیشیدن و بحث کردن را باید به همه داد و فضای تهمت و انگ زدن را از بین برد.
با این حال در اقتباس شما از نمایشنامه گالیله، بسیاری از مضامین و رویکردهای قطعی متن، رنگ باخته یا حذف شدهاند.
مثلا چه مواردی؟
برتولت برشت در نمایشنامهاش دیدگاهی انتقادی به عدم تعهد اخلاقی و اجتماعی دانشمندان و صاحبان اندیشه دارد که در اجرای شما کمرنگ شده است. او در پایان جنگ جهانی دوم حتی پایان این نمایشنامه را با توجه به ساخت بمب اتم از سوی دانشمندان تغییر داد.
نوابغ چه در وجه هنری و چه در عرصه علم و دانش در حقیقت سالها از زمان و جامعه خود جلوتر هستند. آنان همیشه مورد تایید همعصران خود نخواهند بود؛ چرا که سنتشکنی و بدعتگذاری چیزی است که بیشتر بدنه جامعه در مقابل آن موضع میگیرد. این رنج جاودان نوابغ است که گالیله هم با آن روبهرو بود.
گالیله چه در نمایشنامه برشت و چه در واقعیت تاریخی، وادار به توبه و اعتراف میشود، اما با این حال کتاب مباحثاتش را در سالهای انزوا و تبعید جمعآوری و برای انتشار در اختیار دیگران میگذارد.
پاسخ مرا ندادید. پرسش من درباره تغییرات اعمال شده از سوی شما در متن برشت بود که وجه ضدقهرمانسازی آن را کمرنگ و در نهایت از گالیله یک قهرمان میسازد.
ما تنها این وجه و بعد نمایشنامه را دوپهلوتر و البته بهروزتر ساختیم.
چرا؟
چون برشت مرا تشویق یا بهتر بگویم، وادار میکند این کار را انجام دهم. این شکوه و زیبایی آثار برشت است که به من این اجازه را میدهد. کاری که ما کردیم این است که وجه قهرمانی گالیله را نشان میدهیم و توبه او را هم در معرض دید قرار میدهیم، بیآن که نتیجهگیری کنیم. ما قضاوت را به عهده تماشاگران قرار دادهایم.
ما نه جای مخاطب تصمیم میگیریم نه آنان را دچار احساسات میکنیم تا در نمایش و داستان غرق شوند و به خیالپردازی روی بیاورند. درواقع نمیخواهیم بر تماشاگر تسلط پیدا کرده و چیزی را به او تحمیل کنیم.
با این حال بعضی جاها تماشاگران را دستخوش احساسات میکنید.
آنجاها نیاز است. وقتی گالیله میفهمد که ساگردو به عنوان نزدیکترین دوستش بازجوی او شده، رنجآور است. عاقبت هم وقتی آن دوست از فشار وارد کردن بر گالیله سرباز میزند و مرگ را پذیرا میشود، معلوم است که احساس تالم و تاثر گالیله به تماشاگر هم منتقل میشود.
مگر میشود 2 دوست که سالها با هم کار کردهاند، شبها بیدار مانده و به آسمان چشم دوختهاند و به اصطلاح یار غار هم بودهاند، مواجهه و تقابلشان و در انتها مرگ یکیشان احساساتبرانگیز نباشد.
تاکید شما بر شخصیت ساگردو با بازی مسعود کرامتی هم بیشتر از متن اصلی است.
چون خواستهام همان دغدغههای بیان شده در ابتدای همین گفتگو را پررنگ کنم. ساگردو در نمایشنامه برشت سایهوار میآید و میرود؛ اما در کار ما مقابل گالیله میایستد، با او وارد بحث میشود و چون مرد علم است و نه سیاست و خشونت، عاقبت جانش را هم در راه محافظت از گالیله فدا میکند.
البته این برداشت را هم میتوان داشت که دستگاه تفتیش عقاید، «ساگردو»ی کمتر مشهور را میکشد تا حساب کار دست گالیله بیاید و مجبور به اعتراف و توبه شود.
این وجه را هم مدنظر داشتهایم و برای همین طوری کار کردهایم تا هر دو این معانی را دربر داشته باشد. در این بخش از نمایش هم قضاوت را به عهده تماشاگران گذاشتهایم و برداشت آنان اصل است.
وقتی گالیله توبه میکند، به او گفته میشود بیچاره ملتی که قهرمان ندارد و او پاسخ میدهد که بیچاره ملتی که نیازمند قهرمان باشد. درواقع او اعتقادی به قهرمان بازی ندارد و خودش را هم در این قامت نمیبیند. برای تجلی و نمایش دیداری این دیالوگ است که ما سر آخر آینههایی را رو به تماشاگران میگیریم تا نشان دهیم هریک از آنان قهرمان هستند و نباید منتظر یک قهرمان افسانهای باشند.
اشاره به آینه کردید. در صحنه تئاتر هم مانند فیلمهایتان، آینهها حضوری پررنگ دارند. چرا؟
در تمام فیلمهایم، آینهها حضور دارند و نسبت به آن احساس خاص و ویژهای دارم. این آینه است که تو را آن گونه که هستی به نمایش درمیآورد. اینجا هم آینه را رو به تماشاگر میگیرم تا به او بگویم که خودش باید قهرمان خودش باشد و این وظیفه را بر شانه فرد دیگری نگذارد.
در اجرای شما بر این نکته تاکید میشود که گالیله با گرفتن تلسکوپ به سوی آسمان، پیدا کردن قمرهای سیاره مشتری و نفی مرکزیت زمین در کیهان و اثبات و انتشار واقعیت گردش زمین به دور خورشید به عنوان یک دانشمند کارش را انجام داده و انتظار این که عقبنشینی نکرده و قهرمانانه روی تل هیزمهای برافروخته کلیسا رفته و بسوزد، انتظاری زیاده از حد است.
همین برداشتهای متفاوت و نو از اجراست که من از آن با عنوان معاصرسازی متن برشت یاد میکنم. حرف ما این است که گالیله بخشی از مسیر طولانی روشنگری را برداشته و این مردم هستند که باید راه او را ادامه دهند. پیشرفت یک جامعه در هر بعد و زمینهای تنها به دست یک نفر (قهرمان) صورت نمیگیرد و همه مردم باید در جهت تحقق آن گام بردارند.
من به هیچ وجه نخواستم با نمایش گالیله، کاری یک بعدی را اجرا کنم و در پی آن نبودم تا حرف و قضاوتی را به تماشاگر تحمیل کنم. خواستم همه چیز سیال و روان باشد و با مخاطب ارتباط برقرار کند. خیلی کوشیدم تا نمایش یک خطابه نباشد و وجوه بصریاش پررنگ شود.
اما در همین اجرایی که بر بصری بودن آن تاکید دارید، بسیاری از امور و جزئیات درست نیستند. از اشیا و ابزار روی صحنه شروع و برای مثال به تلسکوپ گالیله شما اشاره میکنم که قطری 20 سانتیمتری دارد، در حالی که قطر تلسکوپ گالیله واقعی تنها 3 سانتیمتر بود.
این نمایش با حجم سنگین بازیگران و افراد فنیاش در مدت زمان یک ماه و نیم آماده شده که بسیار کم و محدود است. دوم آن که تئاتر شهر از نظر صدا و عمق صحنه، دارای استاندارد بینالمللی نیست. برای همین شما مجبور میشوید حجم هر شیء و وسیلهای را روی صحنه چند برابر کنید تا به شکل طبیعیاش دیده شود. اگر تلسکوپ بزرگ است تنها به این محدودیت صحنهای برمیگردد. هرچند شاید میتوانستیم کمی آن را کوچکتر بسازیم.
هرگاه گالیله روی صحنه است، ماکت بزرگی هم از منظومه خورشیدی بالای صحنه آویزان است که البته به جای 9 سیاره، در آن 10 سیاره به دور خورشید میگردند. این چه توجیهی دارد.
خیلیها سراغ شمردن اجرام این ماکت نمیروند و بیشتر کارکردی دراماتیک، دیدنی و سمبلیک دارد. ما تصویری کلی از منظومه شمسی را ارائه میکنیم که در آن مرکزی بودن خورشید اهمیت دارد.
بازیها، البته بجز نقشآفرینی رحیم نوروزی در قالب بازجوی جوان دستگاه تفتیش عقاید، چندان خوب جانیفتاده است. در اینباره چه نظری دارید.
شما چه شبی نمایش را دیدید.
اجرای سوم را دیدم.
خب تئاتر با سینما یک تفاوت عمده دارد که همه اجزا و ابعادش قابل رشد و تکامل است. یعنی هر شب این فرصت وجود دارد تا کار را صیقل داد و آن را تکمیل کرد.
طبیعی است وقتی 3 گروه بازیگر حرفهای، مکمل و همسرایان در کنار هم قرار میگیرند و برخی از آنان برای اولینبار است روی صحنه آمدهاند، هماهنگی همهشان در مدت یک ماه و نیم بسیار پیچیده و سخت است.
از نظر صدا که سالن مشکل فنی و ساخت و ساز اساسی دارد و بعضیجاهای صحنه که اصلا صدای بازیگران خوب و واضح به گوش تماشاگران نمیرسد، مشکل از ما نیست. با این حال شب به شب اجرا دارد بهتر میشود و بازیها هم جاافتادهتر. برای همین باید برای مثال شب بیستم بیایید و آنوقت درباره بازیها قضاوت نهایی را انجام دهید.
اما فکر میکنم در ارتباط با 3 بازیگر اصلیتان امین تارخ، مسعود کرامتی و رحیم نوروزی، دور بودن 2 نفر اول از صحنه تئاتر برای چند سال تاثیری منفی بر کارشان گذاشته است.
به نظرم بیشتر ناشی از ناهماهنگی است. با این حال من از بازیها راضی و مطمئن هستم و بهتر خواهیم شد.
مساله دیگر، تعویض صحنههای نمایش شماست که بسیار تو ذوق میزند و خیلی جاها میتوانست نرمتر باشد و اصلا هیچ قطعی را در روند ماجرا و داستان ایجاد نکند. اینطوری ریتم کارتان دچار مشکل و لکنت شده است.
این ناهماهنگیها خودش را اینجا هم نشان داده است. ما به مرور و با توجه به بازخورد اجراهای چند شب اول، معایب و کاستیهای کار را برطرف میکنیم و آن را صیقل خواهیم داد.
این که پس از 30 سال دوباره به تئاترشهر بازگشته و کاری را به صحنه آوردهاید، چه احساسی دارید؟
یک احساس زنده و شاداب دارم که هر روز آن با روز قبلش فرق میکند. وقتی فیلمی را میسازم و اولین تماشاگر آن را میبیند، دیگر آن را تمام شده باید تلقی کرد، چرا که نمیتوان چیزی از آن کاست یا بر آن افزود. اما در تئاتر میتوانم با بازتاب نظر تماشاگران، کارم را اصلاح و کامل کنم.
آیا این اجرا را ضبط تلویزیونی خواهید کرد؟
من هیچگاه با ضبط تلویزیونی تئاتر کنار نیامدهام. به نظرم تصنعیترین شکل بیان هنری تئاتر در تلویزیون، همان تلهتئاتر است. من اگر بخواهم کاری را برای پرده سینما یا صفحه تلویزیون بسازم، سراغ قالب فیلم و سریال میروم و نه اینکه دوربین بکارم و از تئاتر تصویر و فیلم بگیرم.
همه جای دنیا، از جمله در برادوی نیویورک بازیگران، کارگردانان و نویسندگان مشهور سینما پس از سالها دوری از صحنه، هرچند سال یکبار دوباره به تئاتر بازمیگردند و نفسی تازه میکنند. فکر میکنید چرا اینطوری است و آیا این یک نیاز و ضرورت هنری به شمار میآید؟
بهترین پایگاه و جایگاه برای صیقل دادن و خانهتکانی هر هنرمندی، صحنه و عرصه تئاتر است. اینجا میتوان و باید به قول شما دوباره نفسی تازه کرد و چیزهایی را دوباره آموخت. بازگشت هرچند سال یک بار به تئاتر در واقع یک دوره بازآموزی است.
مهدی یاورمنش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: