گفتگو با یک قاتل جوان

منتظر ماندم تا دستگیر شوم

متهم پسر جوانی است و کسی فکر نمی‌کند در 20 سالگی بتوان چنین جنایت هولناکی را انجام داد. کیانوش را همه به عنوان جوانی آرام می‌شناختند و دوستش داشتند. حالا کاری که او کرده است تعجب همگان را بر انگیخته. او متهم به قتل زنی 23 ساله به نام المیرا است و گفته می‌شود که به او تعرض هم کرده است. گفتگوی ما با این جوان را بخوانید.
کد خبر: ۳۱۲۹۰۸

چند سال داری و چه مدتی است که در زندان هستی؟

زمان قتل 19 ساله بودم و حالا حدودا 20 ساله هستم. اگر بخواهیم با تاریخ بسنجیم یک سال است که در زندانم اما اگر آنچه بر من گذشته است را بخواهید قرن‌هاست که در زندان هستم.

تو متهم به قتل زن جوانی به نام المیرا هستی قبول داری؟

بله قبول دارم. من همه آنچه اتفاق افتاده است را قبول دارم.

با المیرا چه‌طور آشنا شدی؟

او مستاجر ما بود. مدتی بود که به همراه شوهر و فرزندش به خانه ما آمده بود و آنجا زندگی می‌کردند. او زن بسیار خوبی بود و هیچ آزاری هم برای ما نداشتند.

چرا او را کشتی؟

نگویم بهتر است.

چرا؟

من از المیرا خوشم می‌آمد نمی‌دانم این عشق واقعی بود یا این‌که دچار هوس شده بودم.

اگر عاشق او شده بودی چرا او را کشتی؟

شرایط روحی بدی داشتم. المیرا به همسر و زندگی‌اش خیلی متعهد بود و من اصلا جرات نمی‌کردم بگویم که او را دوست دارم.

چرا تو عاشق زنی شدی که شوهر داشت؟

المیرا زنی بسیار خوب بود. مهربان بود و هیچ وقت به کسی بی‌احترامی نمی‌کرد.

اما او شوهر و فرزند داشت و به گفته خودت زندگی‌اش را هم خیلی دوست داشت.

بله و همین هم باعث شده بود که من این عشق را در خودم سرکوب کنم.

چه‌طور نقشه کشیدی که او را به قتل برسانی؟

نقشه برای قتل نکشیده بودم، من می‌خواستم با او رابطه برقرار کنم و چون مقاومت کرد و می‌خواست فریاد بزند تا کمک بگیرد، مجبور شدم این کار را بکنم.

او تو را دوست نداشت اما تو می‌خواستی با او رابطه برقرار کنی، چرا؟

نمی‌دانم چرا. در آن زمان در شرایط عادی نبودم. اصلا نمی‌دانم چرا این کار را کردم. من خیلی ناراحت بودم احساس می‌کردم باید کاری کنم تا آرام شوم. واقعا متاسفم که این کار را کردم.

توضیح بده چه طور وارد خانه المیرا شدی؟

صبح بود. من به بهانه این‌که مادرم مهمانی دارد و بشقاب لازم داریم در خانه‌اش را زدم. او با خوشرویی به من گفت که بشقاب‌ها را می‌آورد. به سمت آشپزخانه رفت و همین‌طور که داشت از داخل کابینت بشقاب‌ها را برمی‌داشت. من وارد شدم و او را از پشت غافلگیر کردم. دستانش را گرفتم و او را روی زمین خواباندم. من نمی‌خواستم او را بکشم. می‌خواستم به او تعرض کنم. المیرا مقاومت می‌کرد و فریاد می‌زد. من برای این‌که بتوانم جلوی او را بگیرم با چاقویی که از داخل آشپزخانه برداشتم او را به قتل رساندم. چند ضربه بیشتر به او نزدم.

در پرونده آمده است که تو جواهرات این زن را هم به سرقت بردی. این درست است؟

بله درست است. من برای این‌که بتوانم موضوع قتل را سرقت نشان دهم این کار را کردم. خانه را گشتم و مقدار زیادی طلا پیدا کردم آنها را برداشتم و به راه افتادم.

طلاها را چه کردی؟

طلاها را برای این‌که بتوانم بفروشم به چند مغازه بردم اما چون کاغذ خرید نداشتم نتوانستم بفروشم تا این‌که تصمیم گرفتم آنها را به مادرم بدهم و موضوع را برایش بگویم.

چه‌طور توانستی زمانی را انتخاب کنی که شوهر المیرا در خانه نباشد؟

من می‌دانستم که او هر روز صبح زود خانه را به سمت محل کارش ترک می‌کند. آن روز هم دیدم که او از خانه خارج شد و بعد از آن بود که وارد خانه شدم و زن جوان را کشتم.

زمانی که تو داشتی المیرا را می‌کشتی فرزندش کجا بود؟

فرزندش در اتاق بود. من صدای گریه‌های او را می‌شنیدم.

چرا وقتی صدای آن بچه را شنیدی پشیمان نشدی؟

چاره‌ای نداشتم، باید آن زن را می‌کشتم و خودم را از مخمصه‌ای که در آن گرفتار شده بودم نجات می‌دادم. من شرایط خیلی بدی داشتم.

بعد از قتل چه کردی؟

طلاها را به مادرم دادم و منتظر شدم تا پلیس من را شناسایی کند.

پس می‌دانستی چه سرنوشتی در انتظار تو است؟

بله می‌دانستم در نهایت بازداشت می‌شوم. این سرنوشت همه کسانی است که مانند من جرم انجام می‌دهند.

چه‌طور شناسایی شدی؟

زمانی که پلیس برای تحقیق آمده بود، خانه ما را هم بازرسی کرد و طلاها پیدا شد. به این ترتیب من هم شناسایی شدم.

تو از ابتدای بازداشت تا به حال به قتل اعتراف کردی و همه آنچه اتفاق افتاده بود را گفتی، چرا این کار را کردی؟ بسیاری از مجرمان هستند که جرم خود را انکار می‌کنند.

اگر می‌دانستید که من چقدر عذاب وجدان دارم هیچ‌وقت این سوال را نمی‌پرسیدید. من خیلی سختی می‌کشم، هر شب کابوس می‌بینم. هر شب خواب آن صحنه‌های هولناک را می‌بینم و در این مدت در کابوس بودم و نمی‌دانید که من این مدت را چه طور گذراندم. خیلی شرایط روحی بدی داشتم.

فکر می‌کنی باید چه کنی تا آرام شوی؟

عذاب وجدان هیچ‌وقت من را رها نخواهد کرد. من شرایط روحی خیلی بدی دارم و فکر نمی‌کنم چیزی بتواند من را آرام کند. دلم می‌خواهد هر چه زودتر مجازات شوم تا آرام شوم. هر شب دعا می‌خوانم و از خدا می‌خواهم که کمکم کند. برای آرامش روح المیرا طلب آرامش می‌کنم، اما نمی‌دانم چرا آرام نمی‌شوم. من خطای خیلی بزرگی مرتکب شده‌ام.

فکر می‌کنی اولیای دم تو را ببخشند؟

اگر مجازات شوم آرام می‌شوم. از خدا می‌خواهم من را ببخشد.

روزهایت را در زندان چه‌طور می‌گذرانی؟

بیشتر در سلولم هستم، دعا می‌کنم، گاهی هم کتاب می‌خوانم و به کاری که کرده‌ام فکر می‌کنم. نمی‌دانم این عذاب کی و چه‌طور تمام خواهد شد.

فکر نمی‌کنی اگر قبل از قتل این کار را می‌کردی حالا اینجا نبودی؟

نمی‌دانم چرا این اتفاق افتاد، ای کاش قبل از این‌که چنین کاری بکنم به عواقب کارم فکر می‌کردم.

تو به بچه المیرا و سرنوشتی که برای او رقم زدی هم فکر می‌کنی؟

آن چیزی که بیشتر از همه چیز من را عذاب می‌دهد همین موضوع است. من فکر می‌کنم اگر جای آن کودک بودم و بزرگ می‌شدم هرگز قاتل مادرم را نمی‌بخشیدم. هنوز چهره معصوم آن کودک را به یاد دارم. وقتی صورتش جلوی چشمم می‌آید ناراحت می‌شوم و ناخود آگاه اشک می‌ریزم.

خانواده‌ات چه نظری در این باره دارند؟

مادرم خیلی سعی می‌کند به من کمک کند. او زنی بسیار مهربان و دوست داشتنی است و با توجه به شرایطی که دارم تنها امید من در زندگی است. برای خودم مهم نیست که بعد از این چه سرنوشتی خواهم داشت. آنچه نگرانم می‌کند عذابی است که مادرم هنگام اعدام من می‌خواهد بکشد. این موضوع خیلی ناراحتم می‌کند. دلم برایش تنگ می‌شود. سایر اعضای خانواده‌ام هم به من کمک زیادی می‌کنند و من از همه آنها تشکر می‌کنم.

فکر می‌کنی اولیای دم رضایت بدهند؟

نمی‌دانم. آنها خیلی صبور هستند و من امیدوارم که من را ببخشند. من آنقدر در عذاب وجدان می‌سوزم که دیگر هیچ چیز مرا خوشحال نمی‌کند و فکر می‌کنم تا پایان عمرم هم همین روزگار را بگذرانم. من می‌توانستم زندگی خوبی داشته باشم. خودم خراب کردم.

طلاها را برای این‌که بتوانم بفروشم به چند مغازه بردم اما چون کاغذ خرید نداشتم نتوانستم بفروشم تا این‌که تصمیم گرفتم آنها را به مادرم بدهم و موضوع را برایش بگویم

می‌توانستم درس بخوانم و برای خودم کسی شوم، عاشق شوم و ازدواج کنم. اما من خودم را گرفتار هوس کردم و علاوه بر این‌که یک زن را به قتل رساندم کودکی را بی‌مادر کردم و حالا خودم باید در انتظار اعدام باشم. نمی‌دانم چرا این کار را کردم. من دیگر برای خودم نگران نیستم و چیزی که نگرانم می‌کند همان‌طور که گفتم اتفاقی است که بعد از من برای خانواده‌ام خواهد افتاد. آنها لیاقت یک زندگی خوب را داشتند، زندگی آبرومندی که مورد تحسین همه باشد اما من آینده آنها را خراب کردم. خواهران و برادران جوانم را ناراحت کردم و کاری کردم که دیگر نتوانند زندگی عادی داشته باشند و از این بابت خیلی ناراحتم.

من از آنها می‌خواهم من را ببخشند و برای آرامش روحم دعا کنند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها