در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سلام کمیسر، متاسفانه خبر بدی دارم. دقایقی پیش اطلاع یافتیم که جسد مرد جوانی در راهپله زیرزمین ساختمان 87 در منطقه کورتلند کشف شده است. از آنجا که وقوع این جنایت سروصدای زیادی در منطقه مسکونی ایجاد کرده است، رئیس پلیس خواستند در محل حاضر و موضوع را از نزدیک پیگیری نمایید.
کمیسر که بشدت احساس خستگی میکرد، نفس تندی کشید. آدرس را به دقت یادداشت کرد و لحظاتی بعد بسرعت به طرف منطقه کورتلند حرکت کرد.
در آن ساعت روز خیابانها بشدت شلوغ و پرترافیک بودند. منطقه کورتلند در شرقیترین نقطه شهر واقع شده بود. این منطقه مسکونی بسیار شلوغ بود. اکثر اهالی این منطقه را مهاجرین تشکیل میدادند و از مناطق جرمخیز شهر محسوب میشد.
یک ساعتی طول کشید تا کمیسر به خیابان بردوی در منطقه کورتلند رسید. جسد مرد جوان در زیرزمین ساختمان 4 طبقه شماره 87 که یک ساختمان بسیار قدیمی بود، کشف شده بود. خیابان بردوی یکی از خیابانهای شلوغ منطقه بود. ترافیک سنگین بر خیابان سایه افکنده بود. مقابل ساختمان 87 جمعیت کثیری ایستاده بودند و کنجکاوانه به ساختمان خیره شده بودند. چند مامور پلیس ساختمان را محاصره و تلاش میکردند تا مردم را که هر لحظه بر تعداد آنها افزوده میشد از محل دور کنند.
کمیسر بعد از این که بسختی خودرویش را در حاشیه پیادهرو پارک کرد نگاهی به ساختمان قدیمی 87 انداخت و آنگاه از لابهلای جمعیت گذشت و وارد ساختمان شد. راهپلههای ساختمان کثیف و مندرس بودند. ماموران پلیس به دقت رفت و آمدها به داخل ساختمان را کنترل میکردند. جسد در زیرزمین ساختمان کشف شده بود.
کمیسر از راهپلههای تنگ و تاریک گذشت. در آخرین پله منتهی به زیرزمین که به انبارهای کوچک آپارتمانها راه داشت، جسد مرد جوانی در حالی که ملحفهای روی آن انداخته شده بود، دیده میشد.
کمیسر به آرامی ملحفه را از روی جسد مرد جوان کنار زد. یک لحظه نگاهش به جسد خونآلود او گره خورد. جای بریدگی عمیقی روی گلوی جسد دیده میشد. لختههای خون روی لباس سفید مقتول را پوشانده بود. صحنه وحشتناکی رقم خورده بود و شواهد حکایت از آن داشت که قتل بسیار فجیع و در کمال قساوت و سنگدلی رخ داده است و مقتول بیچاره مرگ دردناکی را تحمل کرده است.
کمیسر با بررسی دقیق جای بریدگی متوجه شد که قاتل مرد قوی هیکل و تنومندی بوده که با قدرت و در عین بیرحمی گلوی مرد جوان را با شیء برنده بریده است. کمیسر همچنین متوجه شد که قاتل از وسیلهای برنده و تیز جهت انجام عمل جنایت آمیز خود استفاده کرده است. هیچگونه آثار خراش روی صورت و بدن مقتول دیده نمیشد و این امر نشان میداد که مقتول غافلگیر شده و قاتل سنگدل با حمله به مقتول گردن او را بریده و قتل را رقم زده است. زیر سر جسد مقدار زیادی خون روی زمین ریخته شده بود. مقتول یک زیر پیراهن رکابی سفید کثیف و یک شلوار سرمهای و کفش کتانی سفید به پا داشت.
از پیچراه پله آثار کشیده شدن جسد روی زمین باقی بود و این امر نشان میداد که مقتول در 4 یا 5 پله بالاتر مورد حمله قرار گرفته و قاتل پس از ارتکاب جنایت جسد را چند پله پایین آورده و سپس در پله آخر رها کرده و گریخته است.
ظواهر امر حکایت از آن داشت که حداقل5ساعت از زمان وقوع جنایت میگذرد. با این اوصاف قتل قبل از ساعت 2 بعد ازظهر رخ داده بود. کمیسر پس از این که به دقت جسد را معاینه و اطراف محل جنایت را از نظر گذراند به همراه یکی از ماموران به طبقه دوم که آپارتمان مقتول در آن طبقه واقع شده بود رفت.
سرگرد واتسون معاون کلانتری منطقه که درحال بازجویی از همسر جوان مقتول بود با دیدن کمیسر احترام گذاشت و گزارش داد:
ساعت حدود 4 بعدازظهر بودکه اطلاع یافتیم جسد مرد جوانی به نام ویلیام هاردیل در زیرزمین ساختمان مسکونیاش کشف شده است. جسد او را همسایهها پیدا کرده بودند. بعد از کسب این خبر بلافاصله خود را به اینجا رساندیم و با صحنه وحشتناک قتل ویلیام بیچاره روبهرو شدیم. او در خون خود درغلتیده بود.
جسد ویلیام در زیرزمین ساختمان رها شده بود و یکی از همسایهها به نام ماری بریکس که گویا قصد داشته برای برداشتن چیزی به انبار آپارتمانش برود در آخرین پله با جسد ویلیام روبهرو میشود. او وحشت زده برگشته و اهالی ساختمان از جمله مارگریت همسر جوان مقتول را مطلع میکند. بعد هم موضوع به ما گزارش شد.
سرگرد واتسون ادامه داد: مقتول به نام ویلیام هاردیل 32 ساله، شغل آزاد، مدت 2 سال است که در این محل سکونت دارد، او قبلا حسابدار یک شرکت سینمایی بوده که گویا به جرم اختلاس از کار برکنار شده است.
ویلیام 3 سال پیش با مارگریت ازدواج کرده است. مارگریت منشی یک موسسه خیریه است.
سرگرد واتسون درخصوص مقتول گفت: ویلیام هاردیل بعد از این که از شرکت اخراج شد در کار خرید و فروش اتومبیل بود. متاسفانه او معتاد بوده و این اواخر اعتیادش به مواد مخدر بشدت افزایش یافته بود و همین امر باعث شده بود که ارتباطش با همسرش به سردی گراید و آنها اکثر اوقات با هم درگیر بودند. ظاهرا مارگریت تقاضای طلاق داده بود و قصد جدایی از ویلیام داشت. ویلیام به خاطر اعتیادش و از طرفی بیکاری در کار خرید و فروش مواد افتاده بود و با آدمهای نابابی سر و کار داشت. احتمال اینکه قربانی باندهای خطرناک خرید و فروش مواد شده باشد زیاد است.
سرگرد واتسون افزود: براساس بررسیهای اولیه که انجام دادیم ویلیام بسیار نامنظم و بیبند و بار بوده. او گاهی 3 2 روز به خانه نمیآمد و گاهی هم 3 2 روز از خانه خارج نمیشد. او دیشب دیروقت به خانه آمده بود و بدون اینکه سخنی میان او و همسرش مارگریت رد و بدل شود به خواب رفته بود. صبح وقتی مارگریت خانه را ترک میکند، ویلیام هنوز خواب بوده است. وقتی ساعت3 بعدازظهر برمیگردد، خبری از ویلیام نبود.
سرگرد واتسون یادآور شد: متاسفانه در تحقیقات از همسایهها به مورد قابل توجهی دست نیافتیم. هیچکس مورد مشکوکی ندیده و سر و صدایی هم نشنیده است. ضمن اینکه اکثر همسایهها از ویلیام دل خوشی نداشتند و در او تصویر مردی معتاد و لاابالی که همسرش را آزار میدهد در ذهن دارند. البته یکی از همسایهها مدعی است که ساعت حدود 2 بعدازظهر مارگریت را دیده که با مرد قدبلند و خوش تیپی وارد ساختمان شده است، اما مارگریت این ادعا را رد میکند. او میگوید خودش تنها برای آوردن مدارک وارد ساختمان شده است. این را هم اضافه کنم که ویلیام مرد بسیار باهوش و در عین حال تحصیلکرده بود که در دام اعتیاد اسیر شد و زندگیاش را نابود کرد.
کمیسر چند سوال دیگر از سرگرد واتسون کرد و سپس به بازرسی از داخل آپارتمان کوچک و نامنظم پرداخت. روی مبل راحتی داخل سالن یک پتو و یک بالش سفیدرنگ دیده میشد. روی میز جلوی مبل نیز یک پاکت سیگار، جاسیگاری پر از تهسیگار، فندک، لیوان خالی آب و گوشی موبایل نظر را جلب میکرد.
در داخل آشپزخانه نیز بشقاب و ظروف نشسته به چشم میخورد. آپارتمان یک اتاق خواب داشت که وضعیت اتاق تقریبا خوب بود و اثری از به هم ریختگی و نامنظمی دیده نمیشد.
کمیسر بعد از اینکه بدقت همه زوایای آپارتمان را از نظر گذراند به سراغ مارگریت رفت. زن جوان زانوی غم در بغل گرفته بود و به نقطهای مبهم خیره شده بود.
مارگریت در حالی که صدایش میلرزید به کمیسر گفت: من و ویلیام با عشق با یکدیگر ازدواج کردیم. در زمان ازدواج، ویلیام شغل آبرومندی داشت اما به یکباره همهچیز نابود شد. ویلیام که بسیار بلندپرواز بود برای اینکه یکشبه راه صدساله را بپیماید، مشغول دزدی و اختلاس در محل کارش شد و بعد هم که دستش رو شد از آنجا اخراج و بدبختی ما هم شروع شد.
ویلیام که بسیار سرخورده شده بود به اعتیاد رو آورد و زندگی خودش و من را نابود کرد. اعتیاد از ویلیام یک دیو ساخت و تا آنجا پیش رفت که بین ما جدایی انداخت.
مارگریت در حالی که بغض گلویش را بشدت میفشرد ادامه داد: این اواخر زندگی با ویلیام غیرممکن شده بود. او عصبی، تندخو و ولگرد شده بود. به هیچچیز و هیچکس جز خودش و آن اعتیاد لعنتی فکر نمیکرد؛ این بود که تصمیم گرفتم از او جدا شوم. وکیل گرفتم و از دادگاه تقاضای طلاق کردم و چون ویلیام معتاد بود، دادگاه حق جدایی را به من داد.
قطعا اگر نمیمرد ظرف 2 3 روز آینده رسما از هم جدا میشدیم.
مارگریت در خصوص چگونگی اطلاع از قتل ویلیام گفت: در آپارتمان بودم که با سر و صدای همسایهها بیرون آمدم و متوجه پیدا شدن جسد او در زیرزمین خانه شدم.
مارگریت افزود: ویلیام با افراد ناجوری نشست و برخاست داشت. او این اواخر برای این که خرج اعتیادش را دربیاورد به خرید و فروش مواد رو آورده بود و گمان میکنم که قربانی باندهای خطرناک شد.
مارگریت ادامه داد: ویلیام زیاد به زیرزمین میرفت. گمان میکنم که در انبار خانه مواد نگاه داشته بود. شاید هم وقتی قصد داشت مواد را از انبار به خریداران بدهد، به قتل رسیده است. او این اواخر بسیار مشکوک و تودار شده بود و میدیدم که با افراد خلافکار میگردد.
کمیسر درخصوص آخرین ملاقاتش با ویلیام پرسید، مارگریت جواب داد: دیشب ساعت 12 شب بود که به خانه آمد، معلوم بود تا توانسته مواد کشیده. چشمانش مثل خون بودند، تلوتلو میخورد. یک بالش و پتو برداشت و با کفش روی مبل به خواب رفت. صبح وقتی خواستم سر کار بروم هنوز خواب بود. او وقتی میآمد خانه تا ساعت 11 صبح میخوابید. بعد هم بیرون میرفت. وقتی برمیگشت ساعت 12 شب بود.
کمیسر از او در مورد اظهارات همسایه که او را در ساعت 2دیده، پرسید.
مارگریت جواب داد: بله درست است. ساعت 2 بعدازظهر با وکیلم آلن به اینجا آمدیم. البته وکیلم داخل ماشین بود و من تنها به آپارتمان آمدم، میخواستم چند تا مدرک برای دادگاه ببرم و تحویل دهم. فردا آخرین روز جلسه دادگاه ما است. امروز حتما میبایستی این مدارک را تحویل میدادم. صبح فراموش کرده بودم آنها را ببرم. در آن ساعت وقتی آمدم، ویلیام در خانه نبود و خیلی زود هم برگشتم.
کمیسر چند سوال دیگر از او کرد و سپس یک بار دیگر تمام زوایای آپارتمان را از نظر گذراند. آنگاه مجددا به زیرزمین رفت، برای چندمین بار جسد را وارسی کرد و بعد در حالی که در فکر فرو رفته بود، رو به سرگرد واتسون گفت: قاتل کسی جز همسر ویلیام نیست. مارگریت با همدستی همان مردی که مدعی است وکیل او میباشد، ویلیام بیچاره را به قتل رسانده است. شما خواننده عزیز حدس بزنید کمیسر از کجا فهمید مارگریت در قتل شوهرش نقش داشته است. کمیسر حداقل 3 دلیل داشت. اگر ماجرا را به دقت بخوانید حتما متوجه خواهید شد.
حمید موفق
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: