در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
این امر مقدمهای بود برای آن که چندی بعد به عنوان دستیار ویسکونتی در فیلمهایی مثل بلیسما و سنسو همکاری کند. او در میانه دهه 1950 به عنوان طراح صحنه و لباس برای نمایشهای اپرایی شهرت فراوانی به هم زد و همین مطلعی بود تا بتواند بعدها خودش هم کارگردانی برخی از اپراها را به دست آورد و در آنها موفقیت چشمگیری از خود نشان دهد. او تا حد زیادی متأثر از سبک نمایشهای انگلیسی بود و نخستین تأثیرپذیریهایش را از هنری پنجم لارنس الیویه اخذ کرد. این روند در نهایت به ورود اساسی زفیرلی به عالم کارگردانی فیلم منجر شد آن سان که سرانجام در 44 سالگی اولین فیلم بلندش، رامکردن زن سرکش (1967) را با بازی دو ستاره معروف آن زمان، ریچارد برتون و الیزابت تیلور، کارگردانی کرد. این فیلم یک دوبارهسازی بود از فیلمی به همین نام که قبلا در سال 1929 توسط سام تیلور، فیلمساز آمریکایی ساخته شده بود. اصل داستان این فیلم که درباره ازدواج مردی است با زنی که از مردان تنفر دارد اقتباسی از نمایشنامه ویلیام شکسپیر است. بدین ترتیب زفیرلی از همان اولین فیلم بلندش علاقه خود را به برگردان سینمایی نمایشنامههای مشهور تاریخی ابراز داشت. این روند در دومین فیلم او هم که در سال 1968 ساخته شد تداوم یافت: رومئو و ژولیت که این نیز موفقیت فراوانی حاصل کرد و به رغم اقتباسهای سینمایی متعدد از آن در سالهای متقدم و متأخر هنوز نزد بسیاری از صاحبنظران جزو بهترین اقتباسها از این اثر شکسپیر است. این فیلم برای طراحی لباس جایزه اسکار گرفت و در رشتههای کارگردانی و بهترین فیلم هم نامزد اسکار شده بود. جدا از لحن عاشقانه داستان که در برگردان زفیرلی قالب احساساتی پراغراقی به خود گرفته بود زمانه ساخت و نمایش فیلم هم که در آستانه دهه 1970 میلادی بود در استقبال از آن تأثیر گذاشت و نسل جوان شورشی آن دوران با عشق نافرجام دو شخصیت اصلی فیلم همدلی فراوان حس میکردند. فیلم مهم بعدی این فیلمساز برادر خورشید خواهر ماه نام داشت که در سال 1973 ساخته شد و اقتباسی مذهبی به شمار میرفت از ماجرای معروف قدیس مسیحیت، فرانچسکوی آسیسی ؛ مردی از خانوادهای متمول که پس از تجربه حضور در جنگ مجروح میشود و دوران نقاهتش تبدیل به تجربهای مکاشفهآلود میشود و منجر به ترک مال و لذتهای دنیوی توسط او میگردد. فرانچسکو یارانی را به خود جذب میکند و پس از مدتی پاپ هم روش زاهدانه آنها را تأیید میکند و ایشان مسیحیتی صلح طلب را تبلیغ میکنند. روند آرام و پیشرونده فیلم که به دور از هر نوع شتابزدگی، به نشان دادن اوضاع تیره و تار قرون وسطی و زندگی مردم به طور کلی و گذرا و به طور اخص، زندگی فرانسیس قدّیس از مرحله قبل از تحول تا تحول کامل و نهایی، از کسی که زندگی راحت و آرام خود را در طلب اتحادی روحانی با پروردگار و در جستجوی سرنوشت خویش و شریک شدن آن با دیگران، رها کرد و به طبیعت پناه برد، دقیقا نشان دهنده سیر آرام تحول درونی او از وادی شک و تردیدهای مداوم به دنیای یقین و ایمان واقعی است و این استحاله، از زمانی آغاز شد که او یک روز از بستر خود (که میتواند نمادی از غفلت و خوابزدگی آن زمان او باشد)، با صدای یک پرنده کوچک بیدار شد و نور آفتاب را از بالکن خانه دنبال کرد و به سمت پشت بام کشیده شد تا پرنده را بگیرد و این، سرآغاز بیداری او و ورود ناگهانیاش به یک زندگی جدید است. فیلم مهم بعدی زفیرلی باز بر اساس داستانی مذهبی بود: ماجرای حضرت عیسی (ع) با نام عیسی بن مریم. این اثر که محصول سال 1977 بود در اصل یک مجموعه تلویزیونی پرخرج با هزینهای معادل 10 میلیون دلار بود که در تونس و برای بی. بی. سی ساخته شد. زفیرلی که با ساخت برادر خورشید خواهر ماه توانست توانایی خود را در برگردان سینمایی قصص مذهبی اثبات کند حالا سراغ اصلیترین محور کتاب مقدس مسیحیان رفته بود و با الهام از نقاشیهای دوره رنسانس مشهورترین اثر درباره این پیامبر را در بین دهها فیلم دیگر که به این مضمون پرداختهاند، خلق کرد. بسیاری از بزرگان سینما مانند پازولینی و اسکورسیسی و روسلینی و نیکلاس ری درباره حضرت عیسی فیلم ساخته اند اما کار زفیرلی تمایزی که با آنها دارد در باشکوه بودن شمایلهای مذهبیای است که در لباسها و مکانها و صحنهها و جلوههای بصری کار نمود دارد.
بسیاری از بزرگان سینما مانند پازولینی و اسکورسیسی و روسلینی و نیکلاس ری درباره حضرت عیسی فیلم ساخته اند اما کار زفیرلی تمایزی که با آنها دارد در باشکوه بودن شمایلهای مذهبیای است که در لباسها و مکانها و صحنهها و جلوههای بصری کار نمود دارد
این فیلم رایجترین روایتهای انجیل را بازگو میکند و ساختار روایتی تخت و همواری دارد. زفیرلی البته درباره زمانهای معاصر هم فیلم ساخته است که از آن بین میتوان به فیلم قهرمان (چمپ) اشاره کرد که ملودرامی اشکانگیز با محوریت ورزش بوکس است. او در سال 1990 باردیگر سراغ اقتباس از کارهای شکسپیر رفت و این بار نمایشنامهای را برگزید که بزرگانی همچون لارنس الیویه و گریگوری کوزنیتسف، و بعدها کنت برانا از رویش فیلم ساختهاند و البته در سینمای خودمان هم پارسال واروژ کریم مسیحی نسخه ایرانیزه شدهاش با نام تردید را کارگردانی کرد: هملت. داستان فیلم درباره هملت شاهزاده دانمارک است که پدرش به گونه مرموزی به قتل رسیده و کسی از چگونگی و علل قتل شاه آگاه نیست. در همان حین هملت درمییابد که مادر و عمویش با یکدیگر قصد ازدواج دارند. وسوسهها و تردیدهای هملت هنگامی آغاز میشود که شاه مقتول به شکل روح به سراغ او میآید. روح بازگو میکند که چگونه به دست برادر به قتل رسیدهاست و از هملت میخواهد که انتقام این قتل مخوف و ناجوانمردانه را بازستاند. در طی این ماجرا او باز مییابد که پدر معشوقهاش، افلیا در قتل پدرش دست داشته است. افلیا از نقشههای هملت آگاه میشود و پس از آگاهی از مرگ پدرش مجنون شده و خود را در رودخانهای غرق میکند. هملت بالاخره انتقام پدرش را از عمویش میگیرد و در پایان نمایشنامه کشته میشود. در هملت زفیرلی ایفاگر نقش هملت مل گیبسن است که پرسونایی شاد و بشاش دارد و تلفیق این چهره با درام تلخ و جدی شکسپیر قالبی تماشایی پیدا کرده است. راجر ابرت منتقد معروف درباره این فیلم نظر داده است که: «هملت زفیرلی سبکی صریح و عینی و سرخوشانه دارد. تصویری که مل گیبسن از هملت ارائه میدهد یک دانمارکی مالیخولیایی که در سایه پنهان شود و بر سرنوشتش افسوس بخورد، نیست. در واقع این اشاره را درمییابیم که در زندگی هملت پیش از آن که همه چیز به این شکل به هم بریزد هیچ چیز اساسا خراب و ناجوری وجود نداشته تا این که پدرش مرده و مادرش با شتابی ناشایست با عمویش ازدواج کرده است... زفیرلی فیلمش را در لوکیشنی تماشایی تدارک دیده یعنی کاخی در ساحلی بیروح در شمال اسکاتلند؛ مکانی پر از گل و لای و باران و رطوبت و گاهی به نظر میرسد که شخصیتها دارند بر اثر سنگینی لباسهایی که به تن کردهاند از پا درمیآیند. این جا دنیایی جاندار و واقعی است از موجودات و چیزهایی که واقعا عینیت دارند و این احساس به ما دست میدهد که پادشاه بر آدمهای واقعی حکم میراند نه این که صرفا در قوه تخیل شکسپیر وجود داشته باشد...» زفیرلی پس از این فیلم باز هم از رویکرد اقتباس از ادبیات در سینما دست بردار نبود و در سال 1996 فیلم جین ایر را ساخت که البته کمتر نظر مساعدی را در بین صاحبنظران به خود جلب ساخت و نوعی تکلف و تظاهر در قابهای شبیه به نقاشی زفیرلی دیده میشد که مغایر با فضای حسی رها و آزاد شخصیت اصلی این رمان کلاسیک است. این کارگردان ایتالیایی در سال 1998 هم فیلم چای با موسیلینی را ساخت که به نوعی اقتباس یافته از زندگی خودش بود و ترکیبی از دغدغههای زنانه و نوستالژی میانسالانه و نقب به تاریخ فاشیسم و... به شمار میرفت. فیلم بعدی زفیرلی کالاس برای همیشه نام داشت که درباره ماریا کالاس خواننده یونانی امریکایی (1923 1977) است. مرگ کالاس بر اثر سکته قلبی به فاصله بسیار کوتاهی پس از مرگ محبوبش ارسطو اوناسیس که او را بخاطر ژاکلین کندی رها کرد، اتفاق افتاد. کارگردان با نگاهی رویاپردازانه به روزهای آخر زندگی این هنرمند پرداخته است. در این داستان مدیراپرایی شیفته به زندگی ماریا وارد شده و او را متقاعد به بازگشت به صحنه میکند. زفیرلی بعد از این فیلم دیگر کار بلند سینمایی نکرد. او اکنون در 87سالگی بهسر میبرد در حالی که در کارنامه سینمایی 43 سالهاش شاخصترین اقتباسهای شکسپیری و نیز مسیحیتی دنیای سینما ثبت شده است.
مهرزاد دانش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: