سال 79 وقتی که رسول تنها 6 سال داشت، خانه شاهندهها دچار سانحه آتشسوزی شد. وقتی این اتفاق افتاد، او در خواب بود و وقتی که بیدار شد همهجا آتش بود. او درباره این حادثه میگوید: «وقتی بیدار شدم خیلی ترسیدم. شعلههای آتش را میدیدم که از هر طرف زبانه میکشند. فریاد میزدم و مادرم را صدا میکردم. مادرم زود آمد مرا بغل کرد و از خانه بیرون برد.»
آتشسوزی را یک شمع باعث شده بود . شب قبل از حادثه صاحبخانه شمعی روشن کرده و فراموش کرده بود خاموشش کند. شمع آب میشود و شعله به فرش میرسد و آتش همهجا پخش میشود. رسول ادامه میدهد: «خانه ما آسیب بسیاری دید. مجبور شدیم خانه را بازسازی کنیم. از طرف دیگر مادرم به خاطر تنفس دود و گازهای ناشی از آتشسوزی و شوکی که به او وارد شده بود دو هفته در بیمارستان بستری بود و من همراه پدربزرگ و داییهایم زندگی میکردم. او در بیمارستان سراغ مرا میگرفت و من هم در خانه مدام میگفتم مادرم را میخواهم.»
از آتشسوزی که بگذریم، اتفاقات خوب بسیاری در زندگی رسول افتاده. هر روزی که برای بازی در مجموعهای با او تماس میگیرند، روز خوش اوست. میگوید: «بزرگترین ترسم این است که کاری که در آن بازی کردهام پخش نشود ، اما وقتی پخش میشود و با استقبال هم روبهرو میشود خیلی خوشحال میشوم.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم