تنها دخترم

کد خبر: ۳۰۲۰۷۵

دخترم شانون 23 دسامبر با منزل ما تماس گرفت و خبر بدی داد. البته او آن زمان با همسرش که به تازگی با یکدیگر ازدواج کرده بودند به سفر رفته بود و از آنجا به ما زنگ می‌زد. من و همسرم و پسر همسرم با یکدیگر زندگی می‌کردیم و شانون که دختر من از همسر سابقم بود، چند سالی بود که در پی تحصیل و کار از ما جدا شده بود و مستقل زندگی می‌کرد.

آن روز که تماس گرفت من در منزل نبودم. همسرم زودتر از من به خانه رسیده بود و پیغام‌های تلفنی را چک کرده بود.او از من خواست که پیغام دخترم را گوش ندهم فقط به من گفت اتفاق بدی برایش افتاده است.

من 2 روز بعد حرکت کردم و عازم تایلند شدم. شانون و همسرش به آنجا رفته بودند. آن سال ما جشن سال نو نداشتیم.

شانون و همسرش به دریا رفته بودند که یک بچه کوسه به همسر 27 ساله‌اش حمله می‌کند و با وجود این‌که او سعی می‌کند، فرار کند یک پای او را جدا می‌کند. همسرش پس از این‌که به سختی خود را به ساحل می‌رساند، پس از چند دقیقه از دنیا می‌رود.

این اتفاق آنقدر تکان‌دهنده بود که شانون حتی دوست نداشت من را هم ببیند. البته وقتی من با عجله به آنجا رفتم، مخالفتی نکرد اما چندان خوشحال هم نشد. او به من می‌گفت تو جان را نمی‌شناختی. البته راست می‌گفت. ما فقط یک بار، آن هم وقتی آنها برای تعطیلات پیش ما آمدند تا خواستگاری و ازدواج را رسما انجام دهند، جان را دیده بودیم. به هر حال، او عضوی از خانواده ما بود و من نمی‌توانستم بی‌تفاوت باشم. در تایلند جنازه را تحویل گرفتیم و برای انجام مراسم به زادگاهش اسپانیا و شهر مادرید رفتیم. خانواده‌اش را دیدم. آنها بسیار مهربان و منطقی بودند، اما من بیشتر از همه نگران شانون بودم. او در حال شوک به سر می‌برد و به من گفت که دیگر به دیدن او نروم.

من خود را سرزنش می‌کردم که چرا همیشه در کنارش نبوده‌ام و با ازدواج با همسر فعلی‌ام (با این‌که مرد بسیار خوبی است) باعث شدم دخترم از من دورتر شود. حتی روزی که او به خانه زنگ زد تا این خبر را به من بدهد، من نبودم تا کمی دلداری‌اش دهم و تسلی بخش او باشم.

در پایان مراسم هر چه می‌توانستم به او گفتم؛ از جمله این‌که تو قوی هستی، تو می‌توانی با این اندوه کنار بیایی، تو هنوز جوانی و زندگی طولانی و خوبی در پیش داری، اما انگار تمام اینها از نظر او حرف‌های بیخودی بود که توسط یک غریبه گفته می‌شد.

من او را خیلی دوست دارم و نمی‌دانم چه باید بکنم. برخی از دوستانم می‌گویند فقط وقتی خودش بچه دار شود می‌تواند احساس تو را در مورد خودش درک کند.

اما من نمی‌توانم تا آن زمان صبر کنم. شانون دیگر مرا نمی‌خواهد. او معتقد است جان تنها کسی بود که لحظات تلخ و تنهایی‌های او را پایان بخشیده بود و او را به خوبی درک می‌کرد. شانون می‌گوید آنها یک روح در 2 بدن بودند. حالا می‌خواهد در استرالیا زندگی کند و از همه دور باشد تا تنهایی در غم خود بسوزد.

من جان را دوست داشتم و حالا واقعا احساس می‌کنم خدا به من لطف کرده که دختر مرا هم نگرفته، اما نمی‌دانم چگونه دخترم را به زندگی برگردانم. از آن به بعد من حتی یک شب خواب راحت نداشته‌ام.

بارها از شانون پرسیده‌ام که چه می‌خواهد تا برایش انجام دهم، اما او می‌گوید راحتش بگذارم.

با مشاور هم صحبت کرده‌ام و با این‌که آنها معتقدند سوگواری نیاز به زمان دارد، اما این زمان دیگر خیلی طولانی شده است.

امسال هم برای کریسمس او را به کالیفرنیا دعوت کردم تا سال نو را در کنار هم باشیم، اما او به من گفت که نه عید می‌خواهد و نه جشن.

می‌دانم برایش سخت است، ولی برای من سخت‌تر است که ببینم جگرگوشه‌ام به لطف خدا زنده مانده، اما هر روز آب می‌شود و می‌سوزد و کاری هم از دستم بر نمی‌آید.

او حتی حاضر نیست به روانشناس مراجعه کند تا بهتر شود. می‌گوید به قدری با جان خوشبخت بوده که می‌خواهد بقیه عمرش را با خاطرات خوشش زندگی کند. اما بقیه عمر را برای من جهنم کرده، چون دیدن این درد برای من غیر قابل تحمل است. امیدوارم خدا کمکش کند.

مترجم: سحر کمالی نفر
منبع: realsimple.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها