در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در زندگی فریبا متخصص، تلخترین خاطره بهشبی برمیگردد که برادر جوانش را ناگهانی و در اثر سکته قلبی از دست داد. تلخی ماجرا وقتی دوچندان شد که او علیرغم اینکه تمام اعضای خانوادهاش در حال عزاداری بودند، طبق قراری که با گروهش در رادیو داشت، سر ضبط رفت. متخصص میگوید: از شدت گریه، چشمهایم باد کرده بود. یک عینک آفتابی به چشمم زدم و صبح رفتم سر کار. آنجا میدیدم که همکارها با تعجب به من نگاه میکنند و به همدیگر میگویند این چرا عینکش را در نمیآورد؟ یک نمایش رادیویی به کارگردانی آقای زنجانپور بود. یک گروه بزرگ 20 نفره بودیم و من نقش زنی را داشتم که صاحب کافه بود و باید مدام میخندید و اداهایی در میآورد که من در حالت عادی هم برایم سخت بود این نقش را ایفا کنم. با تمام این سختیها اجرا تمام میشود. بعد از پایان نمایش متخصص دیگر نمیتواند گریه خود را نگه دارد و اشکش سرازیر میشود. اعضای گروه به شدت ناراحت میشوند و از او میپرسند چرا ماجرا را به آنها نگفته، اما او هنوز هم نمیداند کار درستی انجام داده یا نه: بعد از این همه سال هنوز نمیدانم باید پیش خانوادهام میماندم یا باید وظیفه شغلیام را انجام میدادم؟
فریبا متخصص همیشه از بازی کردن در صحنه تئاتر لذت میبرد. یکی از بازیهایش به خاطر همزمانی با دوره خاصی از زندگیاش به شیرینترین حادثه زندگیاش بدل شده: وقتی پسرم را باردار بودم، یک پیشنهاد کار دریافت کردم. میترسیدم خطرناک باشد. با دکترم مشورت کردم و گفت اگر روحیهات را شاد میکند حتما این کار را بکن. برای بچه که خطری ندارد و خوب هم هست. این بهترین اتفاقی بود که در کارم افتاد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: