آشنایی با نوجوانی مولیر، هنرمند بزرگ نمایش

من کمدین خواهم شد

روی نمای خانه‌ای در پاریس، مجسمه عجیبی دیده می‌شود؛ مجسمه میمون‌هایی که به یک درخت پرتقال چنگ انداخته‌اند. این خانه فرش‌‌فروش ثروتمند آقای «پوکلن» است. سیزدهم ژانویه سال 1622 است و خانم پوکلن در میان سروصدایی که از کارگاه قالیبافی می‌آید، اولین فرزندش را به دنیا می‌آورد. پدر و مادر نام او را «ژان باتیست» می‌گذارند. شاید آنها هم از همین حالا می‌دانند که این نوزاد کوچک و ضعیف، بعدها به نام «مولیر» مشهور خواهد شد.
کد خبر: ۲۹۵۹۲۸

ژان باتیست مولیر می‌شود

ژان باتیست حدود 14 سال دارد که ناگهان بیماری عجیب و خیلی خطرناکی می‌گیرد. لاغر و لاغرتر می‌شود و چشم‌هایش هم گود می‌افتند. او از غصه و دلتنگی مریض شده، چون از کار تازه‌ای که به اجبار پدرش به آن مشغول شده، بشدت متنفر است. پدرش او را مجبور کرده تا حقوق بخواند، اما این پسر چیزهای دیگری در سر دارد. او می‌خواهد کمدین شود. اما آقای پوکلن مخالف است و پسرش هم لجباز و کله‌شق. در خانه پدرش را به هم می‌زند، به خانواده «به‌ژار» که علاقه شدیدی به کار نمایش دارند ملحق می‌شود و با همین خانواده گروه «تئاتر نامی» را تشکیل می‌دهد. همین موقع است که اسم مولیر را برای خودش انتخاب می‌کند. اما «تئاتر نامی» تنها نامش مشهور می‌شود. صندوق‌های پول خالی‌اند و بدهی‌ روی بدهی جمع شده است. گروه نمایش مجبور است پاریس را ترک کند. سوار بر گاری، جنوب فرانسه را زیر پا می‌گذارد. مولیر و دوستانش شب‌ها را در انبارهای غله به روز می‌رسانند و برای مردم روستاها نمایش‌های غم‌آور اجرا می‌کنند؛ نمایش‌های جدی‌ای که به شعر نوشته شده‌اند.

مولیر خیلی بازی می‌کند، چون بازی و دکلمه به شیوه رایج را دوست ندارد. تماشاچی‌ها هم او را هو می‌کنند و سیب پخته به طرفش پرتاب می‌کنند.

نابغه کمدی

بالاخره مولیر تسلیم حقیقت می‌شود. او فقط برای نمایش‌های کمدی استعداد دارد، نه برای نمایش‌های تراژدی و غم‌انگیز.

از این به بعد، نمایشنامه‌هایش را خودش می‌نویسد؛ نمایش‌های کمدی. همیشه هم نقش اول را خودش بازی می‌کند. چشم‌هایش را به همه طرف می‌گرداند، قدم‌هایش را مثل اردک برمی‌دارد و شکلک‌هایی از خودش در می‌آورد که هیچ کس نمی‌تواند تقلید کند. تماشاگرها آنقدر می‌خندند که از چشم‌هایشان اشک می‌آید.

اسم مولیر بر سرزبان‌ها می‌افتد و خیلی زود همه جا معروف می‌شود.

مولیر دوست ندارد فقط مردم را بخنداند. او می‌خواهد به وسیله هنرش به مردم بگوید که خیلی وقت‌ها شیوه زندگی آنها اشتباه است. می‌خواهد آنها را مجبور کند دوباره به زندگیشان نگاه کنند و اشکال‌های آن را برطرف کنند.

او در نمایشنامه‌ای به نام «فغان مضحک» آدم‌های چاپلوس را به راحتی به باد تمسخر می‌گیرد و در نمایشنامه «سالوس» به ریاکارانی که قانون را وسیله‌‌ای برای منفعت خودشان قرار می‌دهند حمله می‌کند. در نمایش «بیمار خیالی»، پزشکان پرمدعا و نادان و بی‌سواد را به مسخره می‌گیرد.

بعد از نمایش بیمار خیالی، تا پرده پایین می‌افتد، تالار با صدای دست‌‌زدن تماشاچیان به لرزه درمی‌آید. رنگ مولیر پریده است. سرفه می‌کند و از ریه‌اش خون می‌آید. زود او را به خانه‌اش می‌رسانند. هیچ پزشکی حاضر نمی‌شود به بالین او بیاید. مولیر همانجا در تختش، در حالی که دوستان همیشگی‌اش دورش جمع شده‌اند می‌میرد و خاطره او در ذهن علاقه‌مندان به هنر می‌ماند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها