در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ژان باتیست مولیر میشود
ژان باتیست حدود 14 سال دارد که ناگهان بیماری عجیب و خیلی خطرناکی میگیرد. لاغر و لاغرتر میشود و چشمهایش هم گود میافتند. او از غصه و دلتنگی مریض شده، چون از کار تازهای که به اجبار پدرش به آن مشغول شده، بشدت متنفر است. پدرش او را مجبور کرده تا حقوق بخواند، اما این پسر چیزهای دیگری در سر دارد. او میخواهد کمدین شود. اما آقای پوکلن مخالف است و پسرش هم لجباز و کلهشق. در خانه پدرش را به هم میزند، به خانواده «بهژار» که علاقه شدیدی به کار نمایش دارند ملحق میشود و با همین خانواده گروه «تئاتر نامی» را تشکیل میدهد. همین موقع است که اسم مولیر را برای خودش انتخاب میکند. اما «تئاتر نامی» تنها نامش مشهور میشود. صندوقهای پول خالیاند و بدهی روی بدهی جمع شده است. گروه نمایش مجبور است پاریس را ترک کند. سوار بر گاری، جنوب فرانسه را زیر پا میگذارد. مولیر و دوستانش شبها را در انبارهای غله به روز میرسانند و برای مردم روستاها نمایشهای غمآور اجرا میکنند؛ نمایشهای جدیای که به شعر نوشته شدهاند.
مولیر خیلی بازی میکند، چون بازی و دکلمه به شیوه رایج را دوست ندارد. تماشاچیها هم او را هو میکنند و سیب پخته به طرفش پرتاب میکنند.
نابغه کمدی
بالاخره مولیر تسلیم حقیقت میشود. او فقط برای نمایشهای کمدی استعداد دارد، نه برای نمایشهای تراژدی و غمانگیز.
از این به بعد، نمایشنامههایش را خودش مینویسد؛ نمایشهای کمدی. همیشه هم نقش اول را خودش بازی میکند. چشمهایش را به همه طرف میگرداند، قدمهایش را مثل اردک برمیدارد و شکلکهایی از خودش در میآورد که هیچ کس نمیتواند تقلید کند. تماشاگرها آنقدر میخندند که از چشمهایشان اشک میآید.
اسم مولیر بر سرزبانها میافتد و خیلی زود همه جا معروف میشود.
مولیر دوست ندارد فقط مردم را بخنداند. او میخواهد به وسیله هنرش به مردم بگوید که خیلی وقتها شیوه زندگی آنها اشتباه است. میخواهد آنها را مجبور کند دوباره به زندگیشان نگاه کنند و اشکالهای آن را برطرف کنند.
او در نمایشنامهای به نام «فغان مضحک» آدمهای چاپلوس را به راحتی به باد تمسخر میگیرد و در نمایشنامه «سالوس» به ریاکارانی که قانون را وسیلهای برای منفعت خودشان قرار میدهند حمله میکند. در نمایش «بیمار خیالی»، پزشکان پرمدعا و نادان و بیسواد را به مسخره میگیرد.
بعد از نمایش بیمار خیالی، تا پرده پایین میافتد، تالار با صدای دستزدن تماشاچیان به لرزه درمیآید. رنگ مولیر پریده است. سرفه میکند و از ریهاش خون میآید. زود او را به خانهاش میرسانند. هیچ پزشکی حاضر نمیشود به بالین او بیاید. مولیر همانجا در تختش، در حالی که دوستان همیشگیاش دورش جمع شدهاند میمیرد و خاطره او در ذهن علاقهمندان به هنر میماند.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: