مرگ دخترم برایم کابوس بود

ویکتوریا آیس، زن 45 ساله‌ای است که به اتهام قتل دختر 26 ساله‌اش ریس، دستگیر و دادگاهی شده است گرچه مدارک بسیاری در دادگاه ارائه شده که نشان می‌دهد مرگ ریس زمانی صورت گرفته که او به مادرش حمله‌ور شده و در واقع ویکتوریا از خود دفاع کرده است با این حال به علت مرگ این دختر جوان مادرش باید محاکمه شود
کد خبر: ۲۹۵۲۶۵

«داشتن فرزند هدیه و موهبتی الهی است که خداوند نصیب انسان‌ها می‌کند. وقتی صاحب نوه شدم، با خودم فکر کردم که حتما کاری بسیار نیک در زندگی‌ام انجام داده‌ام که لیاقت داشتن دختری زیبا و پس از آن هم نوه‌ای سالم را داشته‌ام. دلم می‌خواست از مادربزرگ‌هایی باشم که وقتی نوه‌ام در مورد من حرف می‌زند، تنها خوبی‌هایم را بگوید و همیشه خاطرات مرا در ذهنش نگه دارد؛ گرچه می‌دانستم با رفتارهای عصبی دخترم، نگه داشتن فرزندش خالی از مشکل نیست. همین طور هم بود. با به دنیا آمدن نوه‌ام، رزماری، انگار دخترم شخصیتی دیگر پیدا کرد. او قدر نعمتی را که داشت، نمی‌دانست.»

ویکتوریا آیس، زن 45 ساله‌ای است که به اتهام قتل دختر 26 ساله‌اش، ریس، دستگیر و دادگاهی شده است. گرچه مدارک بسیاری در دادگاه ارائه شده که نشان می‌دهد مرگ ریس زمانی صورت گرفته که او به مادرش حمله‌ور شده و در واقع ویکتوریا از خود دفاع کرده است، با این حال به علت مرگ این دختر جوان، مادرش باید محاکمه شود.

طبق حدس وکیل خانم آیس، او به اتهام درگیری با دخترش و هل دادن او از پله‌های طبقه دوم منزل مسکونی‌شان، چند سالی را در حبس خواهد ماند؛ حبسی که برای خانم آیس آرامش‌بخش خوانده شده است. «همه فکر می‌کنند وقتی می‌گویم ترجیح می‌دهم که تا پایان عمرم را پشت میله‌های زندان بمانم، شوخی می‌کنم و عقلم را از دست داده‌ام. اما این طور نیست. من فکر می‌کنم لیاقت زندگی کردن را ندارم، چه برسد به آن که بخواهم آزادانه در منزلم زندگی کنم. من باعث شده‌ام دختر جوانم بر اثر یک اشتباه جانش را از دست بدهد و نوه‌ام دیگر هرگز مادرش را نبیند. هر چقدر هم که از نظر دادگاه بی‌گناه باشم، خودم می‌دانم مجازات زنی که سبب مرگ دختر جوانی شده، نمی‌تواند کمتر از سالیان سال حبس باشد. از نظر من بسیار منصفانه است.»

خانم آیس که پس از مرگ دخترش بشدت دچار شوک روحی شده و تحت درمان قرار گرفته، معتقد است باید به خاطر مرگ دخترش به حبس ابد محکوم شود. او بارها در دادگاه با اشک و زاری از اعضای هیات منصفه خواسته او را گناهکار به شمار آورند و حکم اعدام برایش صادر کنند. از نظر وکیل این زن، او به خاطر فشارهای شدید روحی بشدت آسیب‌پذیر شده و این حالت‌ها هر چه از زمان مرگ دخترش می‌گذرد، بدتر می‌شود.با وجود آن که اعضای هیات منصفه هنوز رایی برای این زن صادر نکرده‌اند، اما او مصرانه خواستار مرگ است: «من لیاقت نداشتم که مادربزرگ باشم. من حتی لیاقت مادر شدن را هم نداشتم. فکر می‌کردم زنی عاقل و بالغ هستم که می‌توانم از پس همه مشکلات برآیم، اما انگار این طور نبود. شاید علاقه بیش از حد به نوه‌ام رزماری عقلم را از من گرفته بود. دخترم مشکلات روحی داشت. این را هم من و هم همسرش خیلی خوب می‌دانستیم و این مشکل تازه‌ای نبود. او سال‌های سال از قرص‌هایضد افسردگی استفاده کرده بود و تنها پس از ازدواج با شوهرش توانست کمی به خودش مسلط شود و با تجویز پزشک مصرف قرص‌ها را متوقف کند.

وقتی تنها 2 سال بعد از ازدواجش به من گفت باردار است، شوکه شدم. خودش می‌دانست بچه‌تر از آن است که بخواهد صاحب فرزندی شود. به غیر از آن، همه خوب می‌دانستیم برای او که تازه مصرف قرص را کنار گذاشته، مادر شدن وظیفه بسیار سنگینی است که ممکن است او نتواند از عهده آن بربیاید. اما او زیر بار نمی‌رفت. من که می‌دانستم دخترم کاری را که بخواهد انجام می‌دهد و به حرف من گوش نمی‌کند، به شوهرش متوسل شدم. به او گفتم که نوه‌دار شدن آرزوی هر مادری است، ‌اما اگر شرایط آن مهیا نباشد می‌تواند کابوس همه ما باشد. از او خواستم تا‌‌‌‌هرطور شده همسرش را قانع کند که تا وقتی از لحاظ روحی کاملا به ثبات نرسیده، از بچه‌دار شدن منصرف شود. اما بی‌فایده بود. آنها آنقدر از این که قرار بود بچه‌دار شوند خوشحال بودند که حرف‌های من برایشان بی‌معنی بود.

چند ماه که گذشت، متوجه شدم رفتارهای دخترم خیلی بهتر شده است. برعکس آن که فکر می‌کردم اگر باردار شود تغییرات هورمونی شرایط روحی‌اش را خراب می‌کند، او بسیار آرام و منطقی به نظر می‌رسید. عاشقانه فرزندی را که در شکم داشت می‌پرستید و به نظر می‌آمد که کاملا برای حضور این نوزاد آماده است. من که خوشحالی او برایم از همه چیز مهم‌تر بود، با دیدن رضایت او خوشحال شدم. مدام فکر می‌کردم شاید این من هستم که اشتباه می‌کنم و همه چیز را سخت می‌گیرم. حتما خواست خدا این بوده که دختر من هم مثل هزاران هزار زن دیگر صاحب فرزندی شود.

وقتی فرزندش رزماری را به دنیا آورد، انگار دنیا را به من داده بودند. او فرشته کوچکی بود که پا به این دنیا گذاشته بود. چهره‌اش بسیار شبیه کودکی‌های دخترم بود. وقتی او را به بغل می‌گرفتم، انگار دنیا را به من می‌دادند. من هم، همه مشکلات را فراموش کرده بودم. وجود این نوزاد در زندگی‌مان گشایشی بود که فقط به معجزه می‌توان آن را شبیه کرد. دخترم او را می‌پرستید و شبانه‌روز از او نگهداری می‌کرد. با خودم فکر می‌کردم چقدر سعی کردم از تولد چنین موجود بی‌گناه و زیبایی جلوگیری کنم. مدام خودم را سرزنش می‌کردم و به دخترم حق می‌دادم که وقتی نوه‌ام را در آغوش می‌گیرم به شکلی به من خیره شود که انگار هزار حرف با من دارد. انگار به من می‌گفت دیدی چطور سعی کردی از تولد این مخلوق خدا که خواسته خود اوست، جلوگیری کنی؟

شرمنده بودم و روزی هزار بار خداوند را به خاطر نوه سالمی که به من داده بود شکر می‌کردم. اما انگار این خوشبختی قرار نبود پایدار باقی بماند.»

به گفته خانم آیس و تایید بسیاری از آشنایان و اطرافیان این خانواده، تنها حدود یک سال پس از تولد رزماری، مشکلات روحی ریس دوباره آغاز شد. هر چه فرزندش بیشتر رشد می‌کرد، رفتارهای مادرش با او خشن‌تر و بی‌رحمانه‌تر می‌شد. شیطانی‌های بچه‌گانه رزماری اعصاب ضعیف مادرش را بشدت تحت تاثیر قرار می‌داد، اما این بار با گذشته تفاوت داشت. ریس حاضر نبود به هیچ وجه تحت درمان قرار بگیرد. از سوی دیگر، همه نگران بودند که رفتارهای غیرعادی و خارج از کنترلی که این مادر با فرزندش داشت، بالاخره آسیبی جدی به این کودک بی‌گناه وارد کند.

با گذشت زمان، این رفتارها شدید و شدیدتر می‌شد و درگیری میان خانم آیس با دخترش ادامه داشت تا این که بالاخره اتفاقی که نباید رخ می‌داد، به وقوع پیوست: «آن روز هم مثل روزهای دیگر در حال بحث با ریس بودم. التماسش می‌کردم که نزد پزشک برود تا از رفتارهای خشن و عصبی‌اش نسبت به دختر کوچکش کم شود، اما زیربار نمی‌رفت. به سمت من حمله‌ور شد و من تنها از خودم دفاع کردم، اما او از پله‌ها به پایین پرتاب شده بود. همه چیز انگار یک کابوس است.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها