روزانه‌ها

چند کلاس درس خوندی؟

مهدی نورعلیشاهی: دانه درشت باران که از پشت گردنش قل خورد به سمت پایین، خطی ممتد کمرش را به دو نیم کرد. مرد انگار باران را حس نکرده باشد، نگاهی عمیق‌تر به کتاب‌های داخل ویترین انداخت و با دست، عینک خیسش را از چشمانش برداشت. پسر جوان رو به مرد گفت: «نداریم آقا، ما اینجا فقط کتاب درسی می‌فروشیم. اینو از کجا گیر آوردی؟»
کد خبر: ۲۹۲۶۴۸

پسر جوان که این جمله را می‌گوید، دست‌هایش را دور دهانش می‌گیرد و فریاد می‌زند: «کتاب‌های درسی، تست کنکور، دانشگاهی، همه رقمه، داخل مغازه» جوان با گفتن این جمله دوباره رو به مرد می‌گوید: «حاجی، آخر عمری نکنه می‌خوای کنکور شرکت کنی» با گفتن این جمله، خنده‌ای ریز گوشه لبان پسر می‌نشیند. مرد که انگار چیزی نشنیده باشد، دوباره خیره به کتاب‌ها می‌شود و برای آن‌که باران بیشتر بر سرش نبارد قدمی جلوتر می‌رود.

مرد 50 ساله می‌نماید و موهای جلوی سرش کاملا‌ ریخته است. پالتوی مندرسی به تن دارد و کفش‌های رنگ و رو رفته‌اش بخوبی نشان می‌دهد که وضعیت مالی خوبی ندارد.

دقیقه‌ای نمی‌گذرد و جوان فروشنده دست در جیب مقابل ورودی کتابفروشی از سرما می‌لرزد پسر و دختر جوانی از او سراغ کتابی را می‌گیرند. پسر باز هم به آنها جواب رد می‌دهد. مرد که این صحنه را می‌بیند دوباره نگاهی به کاغذ مچاله شده‌اش می‌اندازد.... و دوباره سر در کتاب‌ها فرو می‌برد. جوان فروشنده به تمسخر طرف مرد سر می‌گرداند و می‌گوید: «دایی حالا کتابو واسه خودت می‌خوای یا یکی دیگه.. خداییش بگو، می‌گردم برات پیدا می‌کنم.» مرد نگاهی به پسر می‌اندازد و در حالی که هنوز چشم به کتاب‌ها دارد، رو به پسر می‌گوید: «چند کلاس درس خوندی؟» پسر پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «حاجی دلت خوشه ها، درس کیلو چنده، داهاتمون مدرسه راهنمایی نداشت. تا 5 کلاس که خوندم، اومدم تهران واسه فعله‌گی، خداییش این دوره زمونه درس حال نمی‌ده، بچه مچه دانشجو هم داری بگو درس نخونن، هر روز یه عالمشون اینجا ولو هستن... همشون بیکار دنبال کار می‌گردن»

پسر فروشنده برای آن‌که همصحبتی برای حرف‌هایش پیدا کند رو به پسر و دختر جوان که آن طرف‌تر ایستاده‌اند می‌گوید: «حاجی هوایی شده می‌خواد بیاد دانشگاه، شما یه چیزی بهش بگید» پسر این جمله را می‌گوید و پوزخند می‌زند و با انگشت مرد مسن را نشان می‌دهد. پسر و دختر جوان که مرد مسن را می‌بینند در گوش هم چیزی می‌گویند و با احترام به مرد مسن سلام می‌کنند. مرد که جواب آنها را می‌دهد، رو به پسر جوان می‌گوید: «گفتی چند کلاس درس خوندی که هنوز نمی‌تونی اسم یه کتابو از روش بخونی»

پسر جوان که گویا از این جمله ناراحت شده به مرد توجهی نمی‌کند و چند قدمی از کتابفروش آن طرف‌تر می‌رود. دقیقه‌ای نمی‌گذرد که باران کاملا‌‌ بند می‌آید. مرد مسن قدم زنان از آنجا دور می‌شود. پسر جوان که سیگاری آتش زده زیر آفتابگیر کتابفروشی باز فریاد می‌زند: «کتاب‌های درسی، تست کنکور، دانشگاهی، همه رقمه، داخل مغازه...»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها