در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«اسبهای پشت پنجره»، نوشته ماتئی ویسنییک و با کارگردانی روحالله جعفری که هر شب ساعت 19 روی صحنه میرود، داستان 3 زن را روایت میکند که فرزند، پدر و همسر خود را در جنگ از دست دادهاند و با تبعات سخت و خردکننده آن در حال نبرد هستند.
در صحنه اول، مادری پسرش را به جنگ میفرستد و به آنی جنازهاش را تحویل میگیرد. در صحنه دوم، دختری به مراقبت از پدری مشغول است که از نظر جسمی و روحی بسیار آسیب دیده و حالا سوهان زندگی دخترش شده است و صحنه سوم، روایتگر زندگی زنی است که با خاطرات همسر از دست دادهاش زندگی میکند.
نمایشنامه ویسنییک و همچنین اجرای جعفری از آن، مرثیه زنانی است که اگرچه خود به طور مستقیم در میدان جنگ حاضر نشدهاند، اما بار سنگین فاجعه از دست دادن عزیزانشان را به دوش میکشند و زیر آن خرد شدهاند.
نمایش اسبهای پشت پنجره، در مرز کمدی و تراژدی حرکت میکند، اما وقتی به پایان میرسد، هیچ خاطره شادی در ذهن تماشاگر باقی نمیگذارد و بیشتر در او ترس ایجاد میکند؛ ترس از دنیای بیرحمی که در آن زندگی میکنیم.
اولین کار کارگردان تئاتر پس از انتخاب متن، تحلیل آن است. وقتی تو نمایشنامه اسبهای پشت پنجره را برای اجرا برگزیدی، آن را چگونه دیدی؟
از همان ابتدا 3 شاخصه اصلی متن، نظرم را به خود جلب کرد و روی آنها متمرکز شدم. ابتدا زبان شاعرانگی اثر بود، دوم سبک نوشتاریاش و سوم نگاه گروتسکواری که در آن دیده میشَود.
باتوجه به فضای نمایشنامه و تحلیلی که از آن به دست آوردم، زبان شاعرانه اثر هرچه به پایان نزدیکتر میشود، تلخی بیشتری مییابد تا به مفهومی که تماشاگر باید ببیند و او را به چالش بکشد، دست یابم.
با فضای نمایشنامه که بین تراژدی و کمدی معلق است، چگونه برخورد کردی؟
در نمایشنامههای ماتئی ویسنییک و بویژه در این کارش، بین تراژدی و کمدی تعادل بسیار ظریفی وجود دارد که اگر کفه ترازو به یک سمت سنگینتر شود، متن و اجرا به بیراهه میرود.
روند نمایشنامه اسبهای پشت پنجره به گونهای است که هرچه از ابتدا به انتهای متن نزدیکتر میشویم، این نگاه گروتسکوار و شاعرانه به سمت تلخ شدن فضا، وقایع و شخصیتها گرایش پیدا میکند.
اما در مقایسه متن اثر و اجرای تو باید بگویم با خواندن نمایشنامه لبخند چندانی برلبانم نیامد و بیشتر حس ترس به من دست میداد، در حالی که با تماشای آنچه روی صحنه بردهای، بیشتر خنده به سراغ تماشاگران میآید. موافقی که وجوه کمیک متن را پررنگ کردهای؟
نه، چرا که اگر در اجرا با واکنشهای تماشاگر روبهرو شویم و آن را درست دریابیم، میبینیم اگرچه او یک لحظه میخندد، اما بلافاصله سکوت بر سالن حاکم میشود. این دقیقا همان چیزی است که اثر را به گروتسک سوق میدهد.
در شکلگیری و قوام این کار، تمام سعی ما این بود که با تمسک به زبان شاعرانه متن و پرداخت آن، در انتها به نوعی خاص از تلخکامی برسیم که بر جان و روح تماشاگر بنشیند و او را به فکر فرو ببرد.
همین حرکت از کمدی به تراژدی در اجرای تو به نسبت متن بیشتر است. دلیلش هم این است که بر وجوه کمیک و موقعیتها و دیالوگهای خندهدار نمایشنامه افزودهای و کنتراست بیشتری بین کمدی و تراژدی ایجاد کردهای.
من هیچچیز از دنیای بیرون متن به آن تحمیل نکردهام.
آنچه در اجرا میبینید، برداشت و تحلیل من از نمایشنامه اسبهای پشت پنجره است. اختلاف نظر من و تو هم بیشتر ناشی از تفاوت برداشتهای ما از متن است. تاکید میکنم که در تئاتر هر صحنه و هر لحظه همانقدر که میتواند با سکوتش تاثیرگذار باشد، همانقدر میتواند مهم باشد اگر لبخندی روی لب تماشاگر بیاورد.
تلفیق خنده و در خود فرو رفتن تماشاگر، لازمه فضای گروتسک نمایشنامه است و از بیرون به آن تحمیل نشده است.
متن ماتئی ویسنییک سرشار از نماد و نشانه و رمز است. در اجرای تو نهتنها اینها باز و گشوده نشده، بلکه بر تعدادشان افزوده شده است. چرا؟
همان طور که گفتی، نمادها و رمزها در آثار ویسنییک و بویژه در اسبهای پشت پنجره بشدت زیاد است. او با آنها بازی میکند. برای همین ما هم در چیدمان صحنه و طراحی میزانسنها، براساس چنین تفکری عمل کردیم. اگر نشانهای در خدمت کار باشد، نهتنها زیانآور نیست، بلکه میتواند در رمزگشایی دیگر نشانهها هم کمک کند.
بر سردرگمی تماشاگر نمیافزاید؟
معتقدم اگر بخواهیم قفلی را باز کنیم، لزومی ندارد کلید آن را به صورت سهلالوصول در اختیار تماشاگران قرار دهیم. بلکه برای بازکردن قفلهای اصلی، باید ذهن مخاطب را قلقلک داد و با قراردادن قفلهای کوچکتر در پیش او، تماشاگر را تشویق به رمزگشایی و باز کردن درهای بسته کنیم. در یک کلام نباید تماشاگر را ساده فرض کنیم که قرار است همه چیز را آماده در اختیارش قرار دهیم. برای مثال در نمایشنامه «اسبهای پشت پنجره»، در هر 3 اپیزود ما با تعداد زیادی پنجره مواجه میشویم که در اجرای ما شکلی متفاوت یافته است. همان طور که پنجرههای متن ماتئی ویسنییک کارکردی نمادگونه دارند، دریچههایی که ما هم تعبیه کردهایم، نشان چیز دیگری هستند.
تصویری که از زن هم در نمایش خود ارائه میدهی، در واقع تشدید شده آن چیزی است که در متن وجود دارد.
من از کارگردانانی هستم که خود را پایبند نوشته میدانم. برای همین دوباره تاکید میکنم آنچه در اجرا میبینید، تحلیل من از نمایشنامه بوده است. درباره تصویری که از 3 زن نمایش هم ارائه دادهام، وفادار به نگاه نویسنده بودهام.
زن در آثار ویسنییک، قربانی و آسیبدیده است. در نمایشنامه «اسبهای پشت پنجره»، در اپیزود اول با مادری برخورد میکنیم که مستحکم است، اقتدار دارد و بر پسرش مسلط است، اما وقتی خبر مرگ فرزندش را میشنود، درهم فرو میریزد. در صحنه دوم هم با دختری روبهرو میشویم که از پدر معلولش که یک کهنه سرباز است، پرستاری میکند. در صحنه سوم، با زنی روبهرو هستیم که در حال بازآفرینی تصویر ذهنی همسرش است.
تمام این زنها در حال خرد شدن، حل شدن و له شدن در فضایی هستند که به آنها تحمیل شده است. در این نمایشنامه، 3 زن در مواجهه با واقعیت جنگ، بسیار شکننده و آسیبپذیر شدهاند و از نظر روحی و جسمی خدشه پیدا کردهاند.
در واقع ما اصل ماجرا را نمیبینیم و شاهد بازتابش بر زندگی، جسم و روح زنان هستیم.
بله. ما با داستانی روبهرو هستیم که دوسوم آن قبلا اتفاق افتاده و ما تنها یک سوم آن را میبینیم.
برسیم به ویژگیهای این اجرا. چرا زمان و مکان را از نمایش حذف کردید؟
چون موضوع نمایشنامه جهانشمول است و هر جا میتواند بهوقوع بپیوندد. این نمایشنامه دارد انسانیت آدمها را آسیبشناسی میکند و در زمان و مکان خاص محدود نمیماند. من در اجرای خودم، نگاه خاص را که نویسنده به جنگ دارد، بیشتر جلوه دادهام.
چرا؟
چون وقتی تماشاگر به صحنه پایانی برسد، در ذهنش پرسش ایجاد شود و او را به فکر فرو ببرد. تنها اینگونه است که میتوان امید داشت کار روی تماشاگر اثر بگذارد.
در انتهای صحنه سوم، با طراحی دکور و صدایی که از پشت صحنه میآید، در واقع چنین کاری کردهای.
در انتهای صحنه سوم، دکور کاملا تنگ میشود و دریچهها را پوتینهای گلآلود پر میکنند. با صدایی که از پشت صحنه میآید، در نهایت میخواهیم به تصویر زنی برسیم که زیر فشار صدای برخورد پوتینها با زمین دارد له میشود.
پس همه چیز در خدمت پیام و محتوای اصلی متن قرار دارد.
بله. در اجرای یک متن، مهمترین مساله انتقال پیام و مفهوم آن است که در تمام مراحل کار برای رسیدن به آن تلاش کردیم.
زنها و جنگها
نمایش اسبهای پشت پنجره از 3 بخش تشکیل شده که هریک راوی زندگی 3 نسل از زنانی است که از جنگ وتبعات آن آسیب دیدهاند.
صحنه اول: صدای طبل، پیک سال 1699 را اعلام میکند، پیامهای صلح و به دنبال آن پیامهای فتح و پیک خارج میشود. مادر لباس رزم بر تن فرزند خود میپوشد در حالی که پسر هر از گاه از دریچه پنجره اسبی سرخ با لکهای سیاه را میبیند که در انتظار گاریچی است. با خروج پسر، پیک با دسته گلی در دست وارد میشود. او حامل پیام مرگ پسر است. پسری که در نبرد نمرده... ولی یونیفورم تنش بوده... وقت نکرده بجنگه... اسلحه بهش دادن، ولی بلد نبوده ازش استفاده کنه... و در زمان صلح توسط اسبی سرخ کشته شده،چرا که در چشمان اسب زل زده وگفته: چه اسب نجیبی! و یک لگد از سوی اسب کارش را یکسره کرده. حالا پسر قبری ندارد و جسدی در کار نیست، انگار که بخار شده و توی فضا گم شده است.
صحنه دوم: صدای طبل، پیک سال 1745 را اعلام میکند، پیامهای صلح و فتح را میشنویم. زن این بار در نقش دختری در حال گفتگو با پدر است. پدری که روی صندلی چرخدار نشسته و در حال تعریف ماجراهای جنگ است که چگونه 6 هفته پس از ازدواجش شروع شده بود؛ جنگی که در آخرین لحظه آن شکست خوردهاند و او تنها بازمانده جنگ است. پیک وارد میشود با صندلی چرخدار تا شده و دسته گلی در دست که هم اکنون از محل نبرد پدر برگشته است. این بار ماجرای جنگ را از زبان پیک میشنویم، او میگوید که پدر دختر در راه برگشت دیوانه شده است. صندلی چرخدار را از طرف لشکر به پدر دختر تقدیم میکند. دختر میخواهد پنجره را باز کرده و اسب را تماشا کند، چراکه معتقد است اسبها بیگناهند ولی پیک مانع میشود، چراکه دریافته، اسبها، دیگر اسبهای سابق نیستند و همه آنها خیلی کینهتوز شدهاند.
صحنه سوم: زنی، شوهری سرباز دارد که با اعتقاد راسخ میگوید یک ارتشی باید همیشه لباس رسمی داشته باشد و به پیروزی فکر کند...! جنگ ملتها را پاک میکند...! روحها را پاک میکند...! آدمها را متولد میکند...! مردهای واقعی همیشه از جنگ متولد میشنوند...! و مدام از سرهنگی حرف میزند و از دلاوریهایش و اینکه شانس با آنها بوده، چراکه سرهنگ را داشتهاند. مرد با کوبیدن در خارج میشود و زن در انتظار بازگشتن او بر جای میماند. با باز کردن در کمد، به ناگاه پیک با شاخه گلی در دست از آن خارج میشود و پیام مرگ شوهر را میدهد؛ شوهری که قهرمانانه نمرده... موقع حمله سکندری خورده و روی زمین افتاده و همه از روی آن رد شده و له و لوردهاش کردهاند و مقبرهاش زیر پاشنههای پوتینهاست.
مهدی یاورمنش
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: