‌شیرینی

کد خبر: ۲۹۱۷۱۳

یه کمی خوراکی با خودمون برده بودیم. مشغول خوردن اونا شدیم. همین‌طور که می‌خوردیم و حرف می‌زدیم، چشم من افتاد به چیزی که زیر نیمکت کناری ما بود. خوب نگاه کردم و متوجه شدم یه جعبه شیرینیه. این طرف و اون‌طرف‌رو سرک کشیدم که ببینم مال کیه، اما آدمایی که اون دور و برا بودن، هیچ کدوم توجهی به جعبه نداشتن. برای همین یه فکری به سرم زد. خودم رو به مجید نزدیک‌تر کردم و ماجرارو براش تعریف کردم. اونم یه نگاهی به جعبه انداخت و گفت: «احمد، دست بردار ما که خودمون خوردنی داریم، حتما مال کسیه و جا گذاشته، الان میاد سراغش؛ اینقدر شیطونی نکن. زشته، گناه داره.»

بهش گفتم که دیگه درباره‌اش حرف نمی‌زنم، اما فکر شیرینی‌های خوشمزه توی جعبه، یه لحظه از سرم بیرون نمی‌رفت.

چند دقیقه‌ای که گذشت و کسی دنبال جعبه نیومد، گفتم: «مجید، یه فکری دارم.» گفت: «چیه؟ حتما می‌خوای بازم درباره شیرینی‌های توی جعبه حرف بزنی.»

تو گوش بده ببین چی می‌گم، یه فکر جدیده.

ول کن بابا، حوصله داری.

بدون توجه به حرف‌های مجید ادامه دادم: «ببین الان می‌ریم جعبه‌رو برمی‌داریم یه چندتایی از شیرینی‌ها رو می‌خوریم بعدش بقیه اونارو بین آدمایی که اینجا هستند تقسیم می‌کنیم. چطوره؟»!

مجید چپ چپ بهم نگاه کرد. واسه همین گفتم:

باشه هرچی تو بگی، لااقل بذار درش رو باز کنیم ببینیم چه جور شیرینی‌ای توشه!

مجید گفت: «من کاری ندارم. خودت می‌‌دونی، جواب همه چیزشم باید بدی، برو.» با این حرف مجید، با یه حرکت سریع جعبه شیرینی‌رو برداشتم و گذاشتم کنار خودم. خیلی دلم می‌خواست در جعبه‌رو باز کنم. به نظرم مجید هم حال منو داشت! آروم نخ دور جعبه رو باز کردم و درش رو برداشتم و توی اونو نگاه کردم. نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم! سرم رو عقب کشیدم. مجید که حال منو دید، یه نگاهی توی جعبه انداخت و بلند بلند خندید و گفت:

«عجب شیرینی تازه‌ای! بفرما! احمدآقا بفرمایید شیرینی تازه میل کنید»!

جعبه پر بود از کاغذ و پوست میوه...!

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها