داستانک

تبر قرمز

کد خبر: ۲۹۱۶۹۲

پیرزن در خانه آخری کوچه تک و تنها زندگی می‌کرد و دل تو دلش نبود، تبر قرمز رنگش را در دست چرخاند و چند ضربه به در زد. پیرزن در را باز کرد. چشمش به مرد تبر به دست افتاد.

مرد دیوانه پرید تو بغل پیرزن و گفت:

مامان‌بزرگ! مامان‌بزرگ! تمام کوچه رو خودم به تنهایی آمدم.

نیما اکرامی‌فر

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها