آخرین پیام سحر؛ این ماجرا (قسمت دوم)

ایست! ایست!

ماجراهای کارآگاه شهاب در قسمت اول خواندید یک حسابرس به نام سلیمان جلالی که متوجه اختلاس مدیرعامل یک شرکت و برادرزاده‌اش شده است، روز آخر کارش، وقتی به خانه برمی‌گردد با جسد همسرش روبه‌رو می‌شود و سرگرد شهاب افسر باسابقه پلیس آگاهی او را به اتهام قتل بازداشت می‌کند. همه شواهد و مدارک از جمله اثر انگشت روی چاقو، بریدگی دست متهم و... گناهکاری جلالی را تایید می‌‌‌کند.
کد خبر: ۲۹۰۴۸۹

سرگرد شهاب هنوز از در آپارتمان بیرون نرفته بود که موبایلش زنگ زد. همسرش بود. باز هم با صدایی مضطرب و نگران صحبت می‌کرد. انگار قرار نبود برای یک بار هم که شده آرامش داشته باشد. این بار هم پسرشان مهبد دیر کرده بود. قرار بود فقط تا سرکوچه برود و زود برگردد، اما4‌ساعتی می‌شد که از او خبری نبود. کارآگاه همان‌طور که زنش را دلداری می‌داد، به پاهای جلالی چشم دوخت که به زور در یک کفش چرمی گل‌آلود فرو می‌رفتند. کارآگاه تلفن را که قطع کرد، از متهم خواست به جای آن کفش، کتانی‌اش را بپوشد. جلالی گیج و مبهوت به سرباز محافظ چشم دوخت و دودل و مردد توضیح داد از کتانی بیزار است و اصلا کتانی ندارد. کارآگاه درحالیکه عینکش را با دستمال کاغذی مچاله‌ شده‌ای که از ته جیبش بیرون آورده بود پاک می‌کرد، به سرباز دستور داد وجب به وجب خانه را دنبال کتانی بگردد. بعد سراغ ستوان ظهوری رفت. مامور جوان گوشه خلوتی را گیر آورده و تلفنی با نامزدش گرم صحبت شده بود. همین که رئیس را دید یکه خورد و تلفن را قطع کرد. سرگرد با لحنی عتاب‌آمیز از او خواست مامور تشخیص هویت را پیدا کند. می‌خواست مطمئن شود ردپایی که موقع ورود به خانه از جلوی در ورودی تا در آپارتمان دیده، رد یک کتانی سایز 42 است یا نه. ستوان چشم قربان گفت و با این فکر که حالا چه فرقی می‌کند کتانی باشد یا چکمه، مامور تشخیص هویت را چند بار صدا زد. جلالی هنوز جلوی در خانه ایستاده بود و به این فکر می‌کرد که چطور می‌تواند خودش را از مخمصه نجات بدهد. اثر انگشت، چتکردن سحر با خواهرش، آشنا بودن قاتل و هزار و یک دلیل دیگر، ثابت میکرد او مجرم است. احساس ضعف میکرد. پاهایش سست شده و چیزی نمانده بود غش کند. به زور خودش را سرپا نگه داشت و یک لحظه، وقتی دید ماموری دور و برش نیست فکری به سرش زد. باید فرار می‌کرد وگرنه هیچ بعید نبود کارش گره بخورد و کسی بیگناهی‌اش را باور نکند. سرباز محافظ هنوز به او دستبند نزده و این بهترین فرصت برای نجات از مهلکه بود. جلالی کش و قوسی به خودش داد و اول پاورچین و بعد با سرعت به طرف کوچه دوید. 3 ماشین پلیس و آمبولانس پزشکی قانونی آنجا بودند اما کسی حواسش به او نبود. سریع خودش را سر کوچه رساند. همین که خواست در پیکانش را باز کند، یادش افتاد سوئیچ‌ را در آشپزخانه جا‌گذاشته است. اصغرآقا با دیدن او از مغازه بیرون آمد و کنجکاو شد. اما جلالی شروع به دویدن کرد. هنوز 200 متر دور نشده بود که مردی هوار کشید: «ایست! ایست! ایست.»! خواست بایستد، اما اگر این کار را می‌کرد بازی را باخته بود. برای همین به دویدن ادامه داد تا این که صدای شلیک گلوله او را میخکوب کرد. چنان وحشتی به جانش افتاد که یک لحظه تصور کرد مرده و روحش به پرواز درآمده است. به صورتش دست کشید تا باور کند هنوز سرپاست. کارآگاه دوان‌دوان خودش را به او رساند: «اگر ذره‌ای شک داشتم که قتل کار توست، حالا دیگر مطمئن شدم.» قلب جلالی با تمام توانش می‌تپید. اصغر آقا جلو آمد و خواست چیزی بگوید اما اوضاع وخیم‌تر از آن بود که با پادرمیانی بتوان کاری کرد. برای همین آرام گوشه‌ای خزید و وقتی چشمش به ستوان جوان و لاغراندام افتاد، سعی کرد سر صحبت را با او باز کند: «از اول هم معلوم بود کار خودش است. اگر از من می‌پرسیدید می‌گفتم. همه اهل محل می‌دانستند با هم اختلاف دارند. جلالی مرد بدعنقی است، با یک من عسل هم نمی‌شود خوردش.» ستوان بادی به غبغب انداخت و گفت: «این پرونده‌ها که برای ما چیزی نیست. اگر بدانی چه کارهایی کرده‌ایم شاخ درمی‌آوری.» اصغر آقا برای این که کم نیاورد و ثابت کند در محل برای خودش یک پا کارآگاه محلی است، حرف ستوان ظهوری را قطع کرد و گفت: «امروز خیلی عصبی بود. یک پژو 206 جلوی خانه‌شان پارک کرده بود و با دیدن ماشین دیوانه شد. ماشین قراضه‌اش را گذاشت جلوی مغازه من. آنجا است. اصلا فکر نکرد کار و کاسبی مرا خراب می‌کند.» کارآگاه همان‌طور که دستبند جلالی را چفت می‌کرد، به حرف‌های متهم گوش می‌داد. او هم درست همان ماجرایی را تعریف می‌کرد که بقال محل می‌گفت، همان ماجرای پژوی مزاحم. گوش کارآگاه تیز شد. به سمت بقال رفت و از اصغر آقا مشخصات ماشین را خواست. مرد میانسال که احساس می‌کرد کلید معما را در دست دارد، چشمانش را تنگ کرد و گفت 2 رقم از پلاک ماشین را حفظ است. کارآگاه جمله‌های این شاهد را کلمه به کلمه در دفترچه‌اش یادداشت کرد و بعد با اشاره سر به دستیارش فهماند که وقت رفتن است.

وقتی می‌خواست سوار ماشین شود، التماس از چشمانش می‌بارید و شهاب بخوبی این را تشخیص داد. دو همکار بعد از رفتن گروه تجسس، سوار پراید سرگرد شدند و راه افتادند. در طول مسیر، ظهوری سعی کرد برای ابراز وجود هم که شده درباره پرونده اظهارنظر کند، اما کارآگاه حواسش جای دیگری بود. مرتب با موبایلش ور می‌رفت تا این که بالاخره صدایی از آن طرف خط جواب داد. کارآگاه در حالی که خیلی عصبانی بود، سر مهبد فریاد کشید و با لحنی تند از او پرسید که تا این وقت شب کجا بوده و چه می‌کرده ستوان هم فرصت را مناسب دید و با نامزدش تماس گرفت، اما قبل از این که بتواند 2 کلمه اختلاط کند، کارآگاه ناگهان روی ترمز زد، موبایلش را قطع کرد و دور زد. تا وقتی جلوی در آگاهی نرسیدند، نفهمید توی سر رئیسش چه می‌گذرد. کارآگاه با قدم‌هایی تند که بیشتر شبیه به دویدن بود به طرف بازداشتگاه رفت. جلالی گوشه‌ای کز کرده بود و اشک می‌ریخت. کارآگاه او را صدا زد و پرسید: «گفتی تیغ پایه چسب دستت را بریده. برای این حرفت شاهد هم داری؟» چند ثانیه بعد کارآگاه اسم مژگان را وارد پرونده‌اش کرد.

صبح روز بعد، ساعت هنوز 8 نشده، کارآگاه و ستوان ظهوری خودشان را به شرکت مواد غذایی توران رساندند تا درباره جلالی تحقیق و از مژگان بازجویی کنند. انگار در آن شرکت هیچ‌کس عادت نداشت به موقع سر کارش برود و همین کارآگاه را حسابی عصبی کرده بود. بالاخره سر‌و‌کله جاوید‌‌، مدیرعامل شرکت پیدا شد و چند‌دقیقه بعد، منشی از راه رسید. کارآگاه خودش را معرفی کرد و از آن دو خواست به سوالاتش جواب بدهند.

اولین پرسش درباره زمان خروج جلالی از شرکت بود. هر دو گفتند مرد حسابرس ساعت 5 محل کارش را ترک کرد. این با گفته متهم نمی‌خواند. خود جلالی مدعی بود کارش تا ساعت 7 طول کشیده است. کارآگاه طبق عادت شروع کرد به تمیز کردن شیشه عینکش و در همان حال از مژگان درباره بریدگی دست جلالی سوال کرد، اما منشی از این موضوع خبر نداشت و ‌گفت پایه چسبی در کار نبوده. کارآگاه تشکر کرد و با بالا انداختن ابرو به دستیار تازه‌کارش فهماند وقت رفتن است. در راه‌پله‌ها، ستوان سر صحبت را باز کرد و گفت: «این جلالی عجب خالی‌بندی است. هر چی تا حالا گفته دروغ بوده.» کارآگاه طوری که بخواهد به او بفهماند از تصمیم‌گیری‌های عجولانه متنفر است به ستوان نگاهی انداخت و گفت: «کدام دیوانه‌ای برای دروغ خودش شاهد واقعی معرفی می‌کند؟ جلالی خیلی خوش‌شانس است که دیشب باران می‌بارید.» این جمله پایان مکالمه دو همکار تا وقتی بود که به اداره برگشتند و جلالی را پشت میز بازجویی نشاندند.

این داستان شماره آینده به پایان می رسد .

علیرضارحیمی نژاد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها