در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
روایت اول؛ کیفرخواست علیه زن و شوهر
آرش سیفی نماینده دادستان تهران درباره این پرونده میگوید: «سال 85 پلیس در جریان مفقود شدن مردی قرار گرفت که خانوادهاش میگفتند قرار بود مسافری را تا مقصدش ببرد و برگردد. ما اصلا نمیدانستیم این مرد به چه مقصدی حرکت کرده و باید ماموران چه مسیری را زیر نظر بگیرند.
یک هفته تمام منطقهای را که محل سکونت مقتول بود زیر نظر گرفتیم و همه سوابق او را بررسی کردیم میخواستیم مطمئن شویم او با خلافکاران همکاری نمیکند. نتیجه گرفتیم که گم شده مردی جوان بوده که با ماشینش کار میکرده و سرش در کار خودش بوده و دشمنی نداشته است و همه او را به عنوان مردی آرام میشناختند. به این نتیجه رسیدیم که او قربانی یک حادثه تلخ شده است. هیچ اثری از ماشین یا خود مرد وجود نداشت.»
پلیس در این پرونده دشواریهای زیادی داشت. سیفی توضیح میدهد: «ماموران هر جایی را که اولیایدم فکر میکردند مقتول به آنجا رفته باشد گشتند، اما هیچ سرنخی از مقتول پیدا نشد. از آنجایی که مرد گم شده در شمال ساکن بود و اعلام مفقودی هم در آنجا اتفاق افتاده بود، به نظر نمیرسید سرنخها در تهران پیدا شود تا اینکه یک روز زنی با ماموران پلیس 110 تهران تماس گرفت و اعلام کرد مردی که مشکوک به نظر میرسد، چند روزی است یک ماشین را مقابل خانه او پارک کرده است و حالا میخواهد آن را با خودش ببرد.
دقایقی بعد، ماموران منطقه پرندک در محل حاضر شدند. مردی که ادعا میکرد صاحب ماشین است نتوانسته بود آن را حرکت بدهد.»
نماینده دادستان تهران ادامه میدهد: «متهم مردی باهوش و با اعتماد به نفس بالایی بود. او خیلی راحت دروغ میگفت و سعی میکرد پلیس را در مسیر تحقیقات منحرف کند. متهم که مهرداد نام دارد، به ماموران گفته بود میخواهد ماشین را بفروشد و آنچه باعث شده خودرواش را چند روزی در آن محل بگذارد، نداشتن پارکینگ بوده است. استعلام از مرکز سرقت خودرو نشان داد این ماشین مفقود اعلام شده است. بعد از اینکه مهرداد به اداره آگاهی منتقل شد و مورد بازجویی قرار گرفت سرانجام به قتل اعتراف کرد.»
سیفی معتقد است مهرداد و همسرش هر 2 این قتل را مرتکب شدهاند: «به نظر من و مطابق مدارکی که به دست آمده، مهرداد نمیتوانسته به تنهایی این قتل را مرتکب شده باشد، چون مرد راننده قطعا در برابر ضرباتی که او وارد میکرده مقاومت میکرده است. مهرداد به اتفاق همسرش این کار را کرده. البته آنها در بازجوییهای اولیه به قتل اعتراف کرده بودند ولی در دادگاه هر دو منکر شدند.»
روایت دوم؛ زنم قاتل است
مهرداد متهم ردیف اول این پرونده است. او وقتی پشت تریبون دادگاه قرار میگیرد تا از خودش دفاع کند، با اعتماد به نفس بالایی حرف میزند. مهرداد درباره قتل راننده مسافرکش میگوید: «من کاری نکردهام که بترسم. همسرم این قتل را انجام داده است. چرا من باید تاوان کارهای او را پس بدهم.؟»
مهرداد که یک مجرم سابقهدار است، حرفهایش را این طور ادامه میدهد: «روز حادثه ما از شمال به تهران آمدیم. ماشین مقتول را کرایه کردیم و قرار شد دربستی ما را به تهران برساند. سر کرایه به توافق رسیدیم و به راه افتادیم. من و زیبا روی صندلی عقب نشسته بودیم. نزدیک تهران که رسیدیم من از راننده خواستم که به سمت منطقه پرندک برود او هم قبول کرد. وقتی به مکانی خلوت رسیدیم، من طنابی را از پشت دور گردن او انداختم. همسرم هم آنقدر با چاقو به او ضربه زد که جانش درآمد.»
این روایت جدیدی از قتل است که مهرداد بیان میکند. او قبلا گفته بود یک ضربه همسرش زده و بقیه ضربات را خودش به مقتول وارد کرده است: «من برای اینکه به همسرم کمک کنم این حرفها را زدم، اما واقعیت این نبود. من گناه کاری را که همسرم کرده است به گردن گرفته بودم و بعد فهمیدم نباید این کار را میکردم.»
مهرداد برای این ادعایش دلیل هم دارد او میگوید: «همسرم این فداکاری را در حق من نکرد. او به من میگوید اگر میخواهند تو را اعدام کنند اشکالی ندارد. من عاشق زیبا بودم و فکر میکردم میتوانم با گردن گرفتن گناه او عشقم را نشان دهم، اما زیبا علاقهای به من ندارد و چه بهتر که من واقعیت را بگویم.»
معلوم نیست حرفهای مهرداد واقعیت است یا ناشی از ترس از اعدام. او میگوید: «به هر حال پایان کار هر انسانی مرگ است. من زندگی درستی نداشتم و میدانم آخرت خوبی هم نخواهم داشت، اما میخواهم اینبار واقعیت را بگویم. زیبا خودش مرتکب این قتل شد.»
مهرداد مدام طفره میرود و نمیگوید جسد مقتول را کجا دفن کرده است. این یکی از مهمترین مدارکی است که پلیس علیه او استفاده کرده است. مهرداد میگوید: «زیبا که نمیتوانست جسد را دفن کند.
من قبول دارم این کار را کردهام. جسد را در گوشهای رها کردم جایی که پلیس هم نمیتوانست آن را پیدا کند. بعدها خودم به ماموران نشان دادم جسد کجاست. یک بار دیگر میگویم من مقتول را نکشتم، زیبا این کار را کرده است.»
مهرداد معتقد است زیبا زن وفاداری برایش نبود و باعث شد او به این راه کشیده شود: «زیبا همیشه پول بیشتری از من میخواست. من هم چارهای به جز سرقت نداشتم. دلم میخواست هر چه همسرم میخواهد برایش تامین کنم باور کنید من آدمکش نیستم من فقط یک سارقم.»
روایت سوم؛ من قاتل نیستم
روایت دیگری هم از این پرونده وجود دارد. زیبا هر آنچه را که تا به حال خواندهاید رد میکند و داستان جدیدی میگوید:
چند سال است با شوهرت زندگی میکنی؟
زمان زیادی است، حدود 6 سال. من وقتی 18ساله بودم با او ازدواج کردم.
از همان ابتدا هم در شمال زندگی میکردید؟
ما در آنجا با هم آشنا شدیم. بعد هم ازدواج کردیم و کار و زندگیمان همانجا بود.
گفتی کار شوهرت چیست؟
سرقت.
تو میدانستی؟
من خانواده نداشتم، بنابر این از هیچ چیز نگران نبودم. وقتی با هم آشنا شدیم مهرداد این موضوع را به من گفت. من هم قبول کردم. زندگیمان از طریق سرقت میگذشت.
شوهرت را دوست داشتی؟
من انسان تنهایی بودم و وابستگی زیادی به شوهرم داشتم. نمیدانم میتوان نام این را دوست داشتن گذاشت یا نه. اما من خیلی به او وابسته بودم.
در سرقتها با شوهرت شریک بودی؟
بله ما چندین فقره سابقه داشتیم. یک هفته قبل از این حادثه، پلیس من و شوهرم را بازداشت کرده بود. ما مدتی در بازداشتگاه بودیم. مرد مالباخته رضایت داد و ما هم آزاد شدیم.
چطور به فکر این قتل افتادید؟
من مرتکب قتل نشدم. اصلا هم درجریان آن نبودم. این قتل را مهرداد به تنهایی انجام داده است. من فقط در سرقتهای قبلی با او شریک بودم.
اما شوهرت میگوید قاتل تو هستی؟
من قاتل نیستم. اصلا نمیدانستم. شوهرم از من خواست با اتوبوس به تهران بیایم و خودش با ماشین سواری آمد. البته چند روز بعد به من گفت مرتکب قتلی شده و مرد راننده را کشته است.
اما تو اعتراف کردی که اولین ضربه چاقورا به مقتول وارد کردی؟
نه این طور نیست. من وقتی دستگیر شدم که مهرداد بازداشت شده و اعتراف کرده بود. وقتی مرا به اداره آگاهی بردند شوهرم از من خواست تا قسمتی از گناهش را گردن بگیرم. به من گفت به خاطر من این کار را کرده است. من هم فکر میکردم به او کمک میکنم و قبول کردم این کار را بکنم. من اصلا در جریان قتل نبودم. روزی که قرار شد به تهران بیایم، مهرداد مرا سوار اتوبوس کرد و گفت کاری دارد و کمی دیرتر به تهران میرسد. بعد من در ترمینال منتظر او شدم تا به دنبالم آمد. زمانی که در یک مسافرخانه ساکن شدیم و داشتیم کارهای اجاره خانه را انجام میدادیم گفت مرد رانندهای را به قتل رسانده و ماشینش را سرقت کرده است.
چرا از شمال به تهران آمدید؟
ما در آنجا به عنوان زوجی سارق شناخته شده بودیم. من نمیخواستم انگشتنمای مردم باشم. شهری که ما در آن زندگی میکردیم شهر کوچکی بود و ما دیگر نمیتوانستیم آنجا بمانیم. قرار بود به تهران بیاییم و فکری به حال زندگیمان بکنیم.
عاشق همسرت هستی؟
همسرم که من را به عنوان قاتل معرفی میکند و میخواهد گناه خودش را به گردن من بیندازد، آنقدر وفاداری ندارد که کسی عاشقش شود. من او را دوست داشتم، اما حالا که زندگیام را تباه کرده است علاقهای به او ندارم.
علیرضا رحیمینژاد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: