در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«من و ماریان رابطه خوبی با هم داشتیم. علتش هم این بود که من هرگز مادرم را ندیده بودم و وقتی 12 ساله بودم و پدرم با او ازدواج کرد، احساس کردم او مادرم است. محبتهای زیادی در حق من میکرد که باعث میشد هر روز که میگذشت، بیش از پیش به او وابسته شوم. میدانستم همه آنچه که همکلاسیهایم در مدرسه به موضوع نامادریها نسبت میدادند، دروغ است و مادری که من صاحب آن شده بودم، با همگان فرق داشت. اما گذشت زمان به من ثابت کرد که شاید در مورد من این موضوع صدق نمیکرد. نامادری من با رفتارهایش مرا از همه زنان همسن و سال خودش زده کرده و مورد تنفر من قرار داد.»
تای کستل پسر 23 سالهای که به اتهام به قتل رساندن نامادریاش ماریان لینور دستگیر شده، بار دیگر راهی دادگاه شد تا در مورد اتهامش از خود دفاع کند.
این پسر جوان متهم است با وارد کردن دست کم 15 ضربه چاقو این زن 40 ساله را از پا درآورده و سپس منزل پدرش را ترک کرده است.
با پیدا شدن جسد این زن توسط پسر 10 سالهاش، ماموران پلیس بلافاصله در صحنه جرم حاضر شدند. تحقیقات اولیه نشان میداد که قاتل بدون کوچکترین مشکلی وارد خانه شده و سپس اقدام به زدن ضربات مرگبار به این زن کرده است؛ زنی که به گفته همسایهها هر دو پسرش را به یک اندازه دوست داشته و هرگز تای را پسر خوانده خود نمیدانسته است.
«اوایل ما رابطه خوبی با هم داشتیم. او مدام به خاطر هر موضوعی از من جلوی پدرم تعریف میکرد که برای من اهمیت زیادی داشت. علت آن هم برایم معلوم نبود، اما اکنون که وقت زیادی دارم که در سلول انفرادیام به گذشتهام فکر کنم، علتش را میفهمم. من همواره از بچگی خودم را مقصر مرگ مادرم میدانستم. علتش هم آن بود که او بلافاصله پس از زایمان جانش را از دست داده بود. همیشه به خاطر این موضوع خودم را سرزنش میکردم و خودم را نمیبخشیدم. همیشه فکر میکردم حتما پدرم در ذهنش از من متنفر است و مرا در مرگ همسرش که علاقه زیادی هم به او داشت، مقصر میداند.
وقتی ماریان وارد زندگی ما شد، من و پدرم رابطه سردی داشتیم. کمتر با هم حرف میزدیم و مکالماتمان تنها به موضوعات درس و مدرسه مربوط میشد. گاهی اوقات دلم برایش میسوخت. با خودم فکر میکردم از من تنهاتر در این دنیا اوست که حتی یک هم حرف هم ندارد. او نجاری داشت و به تنهایی در نجاریاش که در حیاط خانهمان بود، کار میکرد. کمتر حرف میزد و ترجیح میداد اوقات فراغتش را تلویزیون ببیند. او حتی نمیدانست من از چه ورزشی خوشم میآید یا رنگ مورد علاقهام چیست. وقتی همکلاسیهایم در مدرسه در مورد این موضوعات مشترک با پدرشان حرف میزدند، حسودیم میشد. فکر میکردم حتما پدرم از من بدش میآید که حاضر نیست حتی یک مکالمه کوتاه هم با من داشته باشد.
وقتی عمهام ماریان را به ما معرفی کرد، احساس بدی به او نداشتم. میدانستم که لااقل پدرم از تنهایی درمیآید و این از احساس بدی که به خودم داشتم، کم میکرد. وقتی ماریان وارد زندگیمان شد، خیلی خوب به من میرسید و من تازه با خودم فکر میکردم چقدر همه همکلاسیهایم خوشبختند که هم پدر دارند و هم مادر. وجود کسی که مدام نگران باشد که در چه حال هستی، احساس لذتبخشی برایم بود. رابطه خوب من و ماریان تا زمانی که برادر ناتنیام به دنیا نیامده بود، ادامه داشت اما با تولد او ناگهان همه توجه او به فرزندش جلب شد و من باز هم از یاد رفتم.»
با وجود آن که تای به قتل نامادریاش اعتراف کرده است ، اما به علت وجود نقصهایی در این پرونده تاکنون در مورد آن رای صادر نشده است. پزشکان معتقدند که تای از بیماری روحی روانی رنج میبرد و هنگام وقوع این فاجعه حالت عادی نداشته است. پدر تای که در این مدت نه از او دفاع و نه علیه او صحبت کرده، حاضر نیست کوچکترین همکاریای در این زمینه داشته باشد. شاید اگر او هم علیه پسرش صحبت کند، رای او خیلی زودتر صادر شده و حتی به اعدام محکوم شود.
«با تولد برادر ناتنیام، من باز هم فراموش شدم؛ اما این بار وضعیت ناگوارتری داشتم، دلم نمیخواست این اتفاق برایم بیفتد. دیگر نمیخواستم باز همان تای باشم که همیشه تنهاست و هیچ همحرفی در خانهاش ندارد؛ اما نوزادی که وارد خانه ما شده بود، همه وقت و فرصت را از ماریان میگرفت. پدرم برخلاف آنچه که فکر میکردم، حتما علاقه بیشتری به این فرزندش خواهد داشت؛ اما زیاد سراغ او هم نمیرفت. شاید این موضوع تنها نکته جالب برایم بود. با خودم فکر میکردم اگر پدرم به دلیل مرگ مادرم، مرا مقصر بداند و رابطه خوبی با من نداشته باشد، لااقل باید با فرزند جدیدش رابطه بهتری داشته باشد؛ اما این طور نبود. کمتر پیش میآمد که او را در آغوش بگیرد یا حتی ابراز علاقهای به او بکند؛ اما ماریان این طور نبود. همیشه با فرزندش بود و باز هم فکر میکردم تنها شدهام و جایی در این خانه ندارم.
در این میان بشدت از ماریان به خاطر به دنیا آوردن پسر دیگری متنفر شده بودم. هر روز که میگذشت و محبتهایش را به فرزندش میدیدم، بیش از پیش از او دلسرد میشدم. گرچه او سعی میکرد همچنان به من هم توجه نشان دهد؛ اما میدانستم که کوچکترین علاقهای به من ندارد. هرگز فرصتی برای من نداشت و دیگر حتی در طول روز شاید یک جمله هم با هم حرف نمیزدیم. از او دلخور بودم و میخواستم به او بفهمانم که از دستش ناراحت هستم. این بود که شروع به اذیت و آزار او کردم.»
طبق آنچه که خود تای اعتراف کرده، او در طول مدت مدرسهاش مدام دچار دردسر پدر و نامادریاش میشده است؛ از آزارهایی که به بچههای مدرسه میرساند تا بدخلقیهایی که در خانه داشت، همگی باعث میشد که از او به عنوان پسری ناآرام و غیرعادی نام ببرند.
رابطه بسیار خشنی که او با برادرخواندهاش داشت، سبب نگرانی شدید ماریان بود؛ اما در مقابل آن هم کاری از دستش برنمیآمد. تا جایی که میتوانست تای را از برادر کوچکترش دور میکرد؛ اما به هر حال لحظاتی هم بود که این دو با هم تنها میشدند و خیلی زود به خاطر گریههای شدید برادر کوچکتر ماریان متوجه میشد که تای باز هم به هر نحوی شده، او را آزار داده است. این رابطه هر روز شکل بدتری میگرفت.
ماریان با گذشت زمان در حالی که انتظار داشت تای با بزرگتر شدنش عاقلتر شود، روزبهروز کلافهتر میشد. رفتارهای تای غیرقابل تحمل بود و انگار همه انرژیاش را برای آزار دادن او و پسر کوچکترش میگذاشت. کمکم این درگیریها از شکل پنهان و آرامی که ماریان از آنها ساخته بود، علنی شد. همه میدانستند که تای چقدر مشکل دارد و پدرش هم کوچکترین دخالتی در رفتارهای او نمیکرد. سالها گذشته بود و تای پس از اتمام دبیرستانش نه حاضر بود دانشگاه برود و نه اهل کار کردن بود. ماندنش در خانه برای ماریان عذابآور بود و دعوا و کشمکشهای آنها هر روز شکل جدیتری به خود میگرفت تا این که تای نقشه شومش را اجرا کرد.
«چرا باید او را تحمل میکردم. او از همه مادرهای دنیا بدتر بود. تازه میفهمیدم که او با بچهدار شدنش چه کوتاهیای در حق من کرده است. پس باید تاوان پس میداد. این بود که بالاخره با چاقو به سویش حملهور شدم و پاسخ همه بیتوجهیهایش را به او دادم.»
مترجم:المیرا صدیقی
منبع: کورت نیوز
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: