در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
سال اولیها روز اول را با یک چمدان بزرگ میآیند که انباشته است از غیر ضروریاتی مثل عرق نعناع، گل گاوزبان، چندین دست لباس گرم، لیموعمانی و خدا میداند چه چیزهای عجیب و غریبی که مادرها جزو وسایل لازم زندگیشان میدانند.
روز اول با همان چمدان، غمگین وارد اتاقی میشوید که دست کم سه چهار نفر دیگر آن را با شما شریک هستند. تختها معمولا 2 طبقهاند. منزویها معمولا تخت بالای گوشه سمت دیوار را انتخاب میکنند و اگر محض رضای خدا یک پنجره رو به غروب هم در آن سمت باشد، آنها صاحب بیبدیلش هستند.
شلوغ پلوغها و بیقیدها هم که آخر همه میآیند، تنها تخت خالی اتاق را صاحب میشوند و اصلا هم عین خیالشان نیست که هم اتاقی تخت بغلیاش به خون آن یکی که روی تخت بالاییاش میخوابد تشنه است. برای اینکه عضلههایش بیشتر باد دارد و در چمدانش دمبلهای بدنسازی حمل میکند.
ماههای اول خوابگاه اینطوری میگذرد. همه از هم خوششان میآید یا از هم متنفر میشوند. تا یک زمانی بگذرد و جوانهای هفده هجده ساله به زندگی با دهها نفر آدم عجیب و غریب عادت کنند، دوستان تازه پیدا کنند، علیه بچههای اتاق شماره 10 نقشه بچینند و حرف زدن از کارهای هیجانانگیزی که هیچوقت فکر انجامشان را هم نمیکردند، آرام آرام برایشان عادی شود.
دردسرهای زندگی خوابگاهی
زندگی خوابگاهی آنطورها هم که به نظر میآید نگرانکننده، تحمل ناپذیر و تمام نشدنی نیست. با اینکه دردسرهایی دارد و آزارهایی میرساند اما بهترین خاطرات دانشجویی را آنهایی دارند که زندگی در خوابگاه و دور از خانواده و شهرشان را تجربه کردهاند. تازه اگر دقت کرده باشید، معمولا این عده بعد از تمام شدن دانشگاه و برگشتن به خانه، آدمهای پختهتر و سازگارتری هستند که اجتماع به اشارتی آنها را با آغوش باز میپذیرد.
اما چیزی که میتواند دانشجوهای تازه دیپلم گرفته را در هفتههای اول نگران و افسرده کند، دوری از خانواده است. آنهایی که عادت داشتهاند، با شب بخیرهای عاشقانه مادرشان بخوابند یا اینکه لیوان آب کنار تختشان همیشه تازه و سرپر باشد، شب اول بغضآلودی را در اتاق شش هفت نفرهشان میگذرانند.
از کوچکترین صدایی اذیت میشوند و جابهجا شدن دائم هم اتاقی تخت پایینی هم روح و روانشان را خراش میدهد. دیدن اولین سوسکی که بی توجه به حضور آدمهای جدید راهش را از کنار دیوار گرفته و دارد میرود، میتواند آنها را تا دقایقی شوکه و ترسان، بر جا میخکوب کند.
هم اتاقیها معمولا در روزهای اول غیرقابل تحمل و خودخواه به نظر میرسند. هر کسی هم فکر میکند که آن یکی از بقیه خودخواهتر است. معمولا هم «آدم خوبه» کسی است که در روزهای اول از همه منفورتر است. احتمالا برای اینکه سرش به کار خودش است، در دعواهایی که سر تمیز کردن اتاق پیش میآید شرکت نمیکند و غذایش را به تنهایی میخورد. ضمن اینکه در هیچ کدام از گروهبندیهای غیررسمی بین بچههای اتاقش حضور ندارد.
کثیفی اتاقها، سلف سرویس و دستشویی-حمامها در ماههای اول غیرقابل تحمل است. البته پسرها معمولا کمتر شاکیاند و شاید اصلا متوجه تفاوت حمام خانهشان با حمام خوابگاه نشوند. اما آنها هم دردسرهای خودشان را دارند.
یکی از مهمترین دردسرهای خوابگاههای پسرانه، قوانین مربوط به ساعت ورود و خروج است که معمولا هم هر کسی راه درروی مخصوص خودش را پیدا میکند. یا با نگهبان خوابگاه رفیق میشود یا دیوار کوتاه و قابل بالا رفتنی را در انتهای حیاط خوابگاه پیدا میکند و خلاصه خودش را از قید ساعت ورود و خروج رها میکند.
اما مهمترین مشکل خوابگاهیها که معمولا تا آخر دانشگاه هم ادامه پیدا میکند، پذیرفتن اخلاق و رفتارهای ناآشنایی است که گاهی برای دیگران آزار دهنده میشود. مثلا برایتان پیش آمده هماتاقیای داشته باشید که بوی عطرش اذیتتان کند اما او حاضر به عوض کردنش نباشد. یا کسی که جورابهای نشستهاش را توی کفشش میگذارد، درست در طبقه بالای جا کفشی که کنار کمد وسایل شماست؟
خاطرات خوابگاه
خاطرات خوابگاه مثل خاطرات سربازی تا سالهای سال توسط خوابگاهیها تعریف میشوند. وقتی از کلک زدن و دودره کردن حرف میزنید، خوابگاهیها حتما خاطرهای دارند که تعریف کنند. مثل روشن کردن چراغ مطالعه بعد از ساعت خاموشی، که برقش را از پریز راهروی خوابگاه کش رفتهاند. یا در رفتن از تمیز کردن دستشوییها. میدانستید یک زمانی ما خوابگاهیها مجبور بودیم به نوبت دستشوییها را بشوییم؟
معمولا خوابگاهیها دچار نوعی بیماری «فرار از قوانین خوابگاه و کلک زدن» هستند. مثلا محدودیت در زمان ورود و خروج تشویقشان میکند که برای یک بار هم که شده، بدون آن که دردسری متوجهشان شود، دیرتر از زمان تعیین شده به خوابگاه برگردند و برندهتر آنهایی هستند که مثلا یک شب را بیرون از خوابگاه گذرانده باشند و احدی هم خبردار نشده باشد.
وقتی زمان غرغرها و دلتنگیهای روزهای اول بگذرد، شبهای حرف زدن و درددل از راه میرسد. در یکی از آن شبهای زمستان که فردایش نیمه شعبان است و همه جا تعطیل، تخمهای به راه است و شاید حتی شب چله هم باشد، بچههای اتاق دور هم مینشینند و شروع میکنند به تعریف کردن از خاطرات دبیرستان. احتمالا اوایل گفتگو همه از خودشان حرف میزنند. اینکه چقدر در دبیرستان باهوش بودهاند، رتبهشان در کنکور چند شده و چطور شد که به اشتباه از این دانشگاه سر در آوردهاند؛ وگرنه خیلی راحت میتوانستند همین حالا به عنوان دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران در خوابگاه این دانشکده نشسته باشند و اتاقشان هم بزرگتر از این باشد.
اما همه چیز خیلی آرام به سمت درددلهای دوستانه پیش میرود. پسرها به هم اعتماد میکنند و از ترسهایی که هیچ وقت از آن با کسی حرف نزدهاند میگویند و دخترها از آرزوها و آمال معمولا زنانهشان. خلاصه اینکه سفره دلها باز میشود و چه چیزهایی که بیرون نمیریزد. حواستان به حرفهایی که میزنید باشد.
اما از بهترین اتفاقاتی که در خوابگاه میافتد و فقط خوششانسها و حواسجمعها میتوانند در هوا آن را بقاپندش، پیدا کردن دوستهایی است که در هیچ جای دیگری و هیچ زمان دیگری نمیتوانید پیدا کنید. دوستیهای ماندگار معمولا از زمان دانشگاه شکل میگیرد و آنها که خوابگاهیاند شانسشان بیشتر است.
تجربه زندگی جدا از خانواده و برآمدن از پس همه دعواها، مشکلات درسی و زندگی و خلاصه همه اینها که در سالهای زندگی در خوابگاه اتفاق میافتد. تجربهای است که اگرچه به نظر مفت و مسلم به دست آمده، اما واقعیت این است که شما برایش چند سالی عذاب و سختی تحمل کردهاید!
محدثه مومنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: