در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بی دردسر، بگذارید اول برویم سراغ این آق فلاحتی خودمان که انگار او هم سرما خورده است ناجور: «سلام. فیالواقع هم اکنون در بسترسرماخوردگی قرار دارُم. تب 900 درجه، این بینی هم مانند شیر سماور آب میده. تازه سرمان هم مُخواد بترکد. مو که مِدِنُم این بیماری از چشمزخمه. ای بدبخت اسکندر. هرچی خانه هم که هست داره دور سرمان مِچِرخه. هَ.. هَ هَبشه. آخ سرمان چه ناجوانمردانه درد مُکُنه.ها بیا. برای سرماخوردن یکی دو روزی کافیه/ کپسول بگیر برام، اینم برای بازیه. دانشگاهها باز شده/ شهر چه زیبا شده/ توی گلوی ما ناله برپا شده. تابستان بیسیار سمی بود. به قولی، تابستون سمی بود. تنها امید زندگی دو روزهمو، چیز بود. بذارین فکر کنُم که چی بود. ها یادُم اومد. اون شخص بود. ذهنتان را مثبت قرار دهید. منظورمان جناب مستطام. رئیس کل صفحه13، یاور طغرل. اِ ببخشید. کافه کاغذی بود. اون بود که به مو روحیه داد. به کمک کافه تونستُم امید را در خود ایجاد کرده و مراحل ترقی را طی کنُم و با طناب پوسیده کافه، از چاله در بیایم و به چاه بیفتُم. بنده آمدُم که دیگه رفت و آمد نکُنُم به شهر قوچان برای دانشگام. براین اساس با حاج آقای فلاحتی راهی قوچان شدیم بلکه خانهای را برای اینجانب اجاره بفرمایند. اصولا قوچان شهری است که انگشتشمار خانهای با 3 طبقه درآن یافت میشود، چه برسد به 4 طبقه. خانهها قدیمی. یعنی نگاه کن. قدیمی به معنای واقعی کلمه. رفتیم بنگاه املاک. به طرف گفتیم مشکل پول نیست، فقط خانه خوب بده. رفتیم به خانه نگاه کردن. (آماده غش و خنده باشید) اولین خانه در بدو ورود فرمودند که به دانشجو نِمِدن. دومین خانه طرف داشت مِسافت خانه رو. از بین کارگرها و سیمان که رد شدیم و از روی کیسههای گچ که به عنوان پله گذاشته بودن، به طبقه دوم رسیدیم. وسط 200 تا آجر و کارگرهایی که داشتن سرگذاشتن پنجره بحث مِکِردن، صاحبخانه مُگُفت که 3 روزه خانه حاضره!!! حالا داره با پاش خاکا رو مِده اون ور و مِگه که اینجا آشپزخونه است. فردا آشپزخونه ردیفه!! اومدیم بیرون. یک خونه دیگه رفتیم ببینیم. بله خیلی ممنونم. موکت هیچ. بالای ظرفشور آشپزخونه یک دونه سبد بود فقط. برای سرویساش باید 8 پله به باریکی موی سر مِرفتی پایین که دستش درد نکنه، بلا نسبت، گلاب به روتون، سر دست به آب ،همزمان میتونستی دوش هم بگیری. یک قسمت از سقف ریخته بود وبه خاک گچ رسیده بود. مو دست زدم که بُگُم اینجاش گچ باید بشه، یکدفعه 3 آجر افتاد. عین این فیلم هشدار برای کبرا 11 که دارن فرار مُکُنن، یکهو پشت سرشان منفجر میشه، ما هم از اونجا هموطوری پِریدیم بیرون و نصف سقف ریخت. بنگاهییه انگار که مساله سادهای اتفاق افتاده، مُگُفت اون تیکه رو براتون گچ مُکُنیم. رفتیم یک بنگاه دیگر. مثل این بقالیها که پشت شیشه مغازه میزنن«خیارشورموجود است» اونجا هم پشت شیشه زده «خانه دانشجویی موجود است.» یک خونه نشون داده، تریپ این که طرف، گوسفنداشو میآورده اونجا، حالا یک تیغه کشیده وسطش و 2 تا لوله آب، مِگه بیاین خونه. حاجی مُگفت یعنی اینجا یک خونه خوب واقعا ندارین؟ تازه این خونهها گرونترینها بود. طرف ما رو برده یک خونهای که فقط مِتِنستی تو حمومش یک وَری واستی، تازه دستت هم تا آرنج بیشتر نمیتونستی باز کنی. بماند که مثل درخت توت که لگد میزنی، چه جوری توت میریزه، اون جا از سقفش سوسک میریخت. آی جیغ نزن. کشتمش! یک بنگاهی دیگه که صاحبش معتاد خرابی بود، اومد که یک خونه نشون بده. بعد از یک ربع که 10 قدم راه اومده، مِگه: من خشته شدم. شوما برِن اون در شیفیده رو ببینین.ژنگ اول بژنی، یکی میاد درو باژ میکنه. اونا دارن خودشونو میسازن. شوما واحد دُیم برین. همونجا برگشتیم و طرف که حالا وسط بلوار خوابید رو ول کردیم و به بنگاه دیگری رفتیم. بالاخره پس از کش و قوس فراوان یک خانه پیدا شد. بله خودش اومد ما رو پیدا کرد که در حد خونههای مشهد بود با ارفاق. مبحث 13 هم توش رعایت شده بود! بله حالا باید دنبال وسایل خونه باشُم. آی یخچال کهنه، فرش،اجاق گاز خریداریم...» خب این از این.
بهبه سپیده از همین جاها! صد سال است نسل سوم نخواندی حالا به ما گیر میدهی که چرا جواب نمیدهیم؟
زهره شیرعلیپور هم طبق معمول با کلی جوک و لطیفه نیش ما را تا بناگوش باز کرده که یکیاش این است: «یه بنده خدایی داشته پولکی میخورد، البته با اخم و تخم. بهش میگن آخه چرا اخم کردی؟ میگه من اگه حرف بزنم میگی خنگه. میگن نه بگو. میگه: نمیدونم چرا این چیپسا شیرینه »!!!!
مینا از مشهد به جای افسرده شدن بزن توی کار کتاب خواندن و مطالعه که خیلی جواب میدهد. از ما گفتن بود.
داش محمود از قم ما هم به شما بسیار ارادتمندیم. بیشتر برایمان بنویس.
راستی برای این سانازخانم آبجی این مشتری قدیمیکافه که واقعا آبجیاش نیست دوستش است، حسابی دعا کنید بلکه هم اعصاب بعضیها بیاید سرجایش و یک کمی مهربانتر شوند. ممنون!
بهناز از اندیمشک؛ راستش با این حرفهایی که تو زدی خودمان هم قاطی کردیم چی به چی بود کی به کی؟ حالا شما به بزرگواری خودت جان همان اردکت بیخیال شو. بعد هم اینقدر ننشین غصه این و آن را بخور. بیکاریها!
خب ما با چشم و دماغی آبریزان، تن و بدنی نالان و دلی سرشار از ... سرشار از ... شام چی خوردم؟... آهان سرشار از خورشت کنگر رفتیم بخوابیم. تا هفته بعد عزت همگی زیاد...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: