خاطرات پادگان امام حسین-6

مرخصی با اعمال شاقه

خسته و کوفته،یخ زده و خیس راهی آسایشگاه می‌شویم.عین یک لشگر شکست خورده! نای راه رفتن ندارم.تلو تلو خوران از پله‌ها بالا می‌روم و مثل یک جنازه خودم را روی تخت رها می‌کنم.
کد خبر: ۲۸۳۸۸۵

فردا پنجشنبه است،وقت رفتن به مرخصی. صبح زود با صدای خوش قرآن از خواب بیدار می‌شوم به همراه دیگر همرزمان،پنجشنبه‌ها و جمعه‌ها کلاس آموزشی نداریم، اما باید آسایشگاه را تمیز و مرتب کنیم.

اول لباسهایم را شستم،پوتین‌هایم را واکس زدم و تختم را مرتب کرد یعنی «آنکارد» بقیه بچه‌ها هم همینطور.بعد از ناهار و نماز ظهر بود که فرمانده گروهان سرو کله‌اش پیدا شد.

صدایش می‌کردیم سجاد.اما فامیلی فرمانده فدایی بود.

وارد آسایشگاه که شد گفت: بچه‌های عزیز! امروز پس از این که آسایشگاه رو ترو تمیز و مرتب کردین می‌تونین به خونه‌هاتون برین،البته گفته باشم که نباید هیچ ایرادی پیدا کنم وگر نه از مرخصی خبری نیست.

دوباره شروع می‌کنیم به تمیز کردن آسایشگاه، کف آسایشگاه را می‌شوییم، توالت و حمام را هم همینطور،دوباره تخت‌ها را آنکارد می‌کنیم تا دیگر بهانه‌ای برای فرمانده باقی نماند. پس از این که کارمان تمام می‌شود در محوطه جمع می‌شویم، فرمانده گروهان هم می‌آید، نگاهی به قیافه‌های خسته و کوفته ما می‌اندازد و می‌گوید:تموم شد؟!خوب خسته نباشید، حالا برید بالا برگه‌های مرخصی روی تختهاس، دستتون درد نکنه خیلی خوب تمیز شده بود.

سرانجام زمان رفتن به خانه فرا می‌رسد. همگی خوشحالیم از این که پس از چند روز دوری از خانواده،به آغوش آن بازخواهیم گشت هر چند کوتاه.

در آسایشگاه را که باز می‌کنیم،میخکوب می‌شویم. با صحنه‌ای روبرو شدیم که تصورش را هم نمی‌کردیم! پشت سر ما فرمانده وارد می‌شود.

فرمانده فریاد کشید:این چه وضعیه؟اینجوری مرتب می‌کنید؟!از حالا تا یک ساعت دیگه فرصت دارید تا آسایشگاه رو مرتب کنید وگر نه مرخصی بی مرخصی.

گیج مانده بودم که چرا آسایشگاه به این صورت در آمده بود.همه تخت‌ها روی زمین ولو شده بودند و پتوها روی پنکه‌های سقفی آسایشگاه به بچه‌ها دهن کجی می کردند.کمدهه هر یک به سویی پرتاب شده بود،انگار وارد باز سید اسمال شده باشید!چاره‌ای نبود جز مرتب کردن دوباره آسایشگاه.دست به کار می‌شویم.

-ای بابا مرخصی با اعمال شاغه ندیده بودیم.

-شب شد بابا ما هنوز اینجاییم.

-اصلاً به کی بگیم مرخصی نمی‌خوایم.

غرغرهای بچه‌ها بود که گفتم. البته ادامه داشت.

فرمانده گروهان سر رسید و گفت:این دفه خوب مرتب کردید.خوب حالا برید پایین منتظر باشید تا من بیام.حالا زیاد هم ناراحت نشید گفتم باهاتون شوخی کرده باشم.این کارا براتون میشه خاطره،یه خاطره شیرین.عمری هم باقی بلشه می‌تونید برای بچه‌هاتون تعریف کنید.

از پله‌ها پایین می‌آییم و منتظر می‌شویم.فرمانده بچه

 ها را از پنجره صدا می‌زند.ما بالا می‌رویم و او پایین می‌آید.

می‌پرسم:ان شاالله که دیگه خبری نیست؟با خیال راحت می‌تونیم بریم؟

جواب داد:آره بابا می‌تونید برید برگه‌های مرخصی تونو از روی تخت‌هاتون بردارید.

در آسایشگاه بسته بود، دو دل بودیم باز کنیم یا نه؟! سرانجام دل را به دریا می‌زنم و در را باز می‌کنم،از آسایشگاه چیزی معلوم نبود.دود همه جا را فرا گرفته بود.جایی را نمی‌شد دید.گاز اشک آور بود که چشم را می‌سوزاند.در آسایشگاه را بستم.آش تازه‌ای بود که فرمانده برایمان پخته بود.اما هر طور شده باید می‌رفتیم و برگه‌های مرخصی را از روی تخت‌ها بر می‌داشتیم.چند نفر داوطلب شدیم تا این کار را انجام دهیم.من هم جزو داوطلبها هستم.

هنگامی که می‌خواستیم برویم،فرمانده گروهان گفت:فردا جمعه بعد از ظهر ساعت 4 باید پادگان باشید.

دیگه خیلی دلم تنگ شده بود. سر از پا نمی‌شناختم.چشم را گفتم و با بقیه راهی در خروجی شدیم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها