در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
هنگامی که مرد ژاکتقرمز و کلاهحصیری، اهرم را جلو کشید، خودم را محکم به میلههای آهنی چسباندم. اسب آبیرنگی که رویش نشسته بودم هماهنگ با ملودی والس حرکت میکرد. وقتی حرکت چرخ و فلک سریعتر شد، اسب با حرکات ناگهانی، خود را بالا و پایین میبرد و صورت تماشاگران با سرعت بیشتری از مقابل دیدگانم میگذشت.
میخندیدم و با وجودی که زنی 30 ساله هستم، احساس بچگی میکردم! از این که باد از لابهلای موهایم عبور میکرد، لذت میبردم. وقتی مرد کتقرمز روی سکو آمد و بلیتها را جمع کرد، از اسب پیاده شدم و از میان شیرها و زرافهها به دنبالش راه افتادم و شروع کردم به صحبت کردن با او.
به خاطر صدای موزیک مجبور بودم بلند حرف بزنم. گفتم: همین دیروز بود، دخترک حدودهای ساعت سه و نیم تنها به اینجا آمده بود. مطمئنید که او را به خاطر نمیآورید؟
پیرمرد به طرفم برگشت و به یک شتر تکیه داد. او با آن چهره خاصش گفت: مطمئنم خانم. ببینید، امروز که دوشنبه است این همه بچه اینجاست، چه برسد به دیروز که اینجا غلغله بود. چطور ممکن است قیافه او در بین این همه بچه یادم بماند؟
گفتم: عکسش را دارم. سپس آن را از درون کیفم بیرون آوردم. پیرمرد چند قدم دورتر در حال گرفتن بلیت بچهای بود که میخواست سوار لاکپشت ارغوانیرنگ شود.
با عجله دنبالش رفتم و عکس را نشانش دادم: این بچهای است که گم شده. احتمالا موهای فرفری قرمزش نظرتان را جلب کرده.
پیرمرد چشمانش را تنگ کرد و به عکس خیره شد. سپس آن را به من برگرداند و گفت: نه. دختر قشنگی است، اما متاسفانه دیروز چنین بچهای ندیدم.
دور و برم را نگاه کردم: اینجا بجز این در راه خروجی دیگری ندارد؟ او در حالی که به راهش ادامه میداد، گفت: درهای دیگر بستهاند. بجز این در، راه دیگری وجود ندارد که بچهها بتوانند از آن بیرون بروند. اگر مادرش فکر میکند که بچهاش سوار چرخ و فلک شده و گم شده، باید آدم دیوانهای باشد یا اصلا بچه اینجا نیامده یا این که بعد از رفتن از اینجا او را گم کرده. به همین سادگی!
او بلیتها را دسته کرد و با حالتی جدی ادامه داد: خانوادهها نباید بچههاشان را تنها به اینجا بفرستند.
مریل ده سالش است. بزرگتر از آن است که نیاز به همراه داشته باشد.
او سرش را تکان داد و گفت: درسته اما اگر مادر او هم مثل من میدید که روزانه چند تا بچه در حین بازی صدمه میبینند، هرگز فرزندش را تنها به پارک نمیفرستاد. اغلب، بچهها از شدت هیجان یادشان میرود که خودشان را محکم روی چرخ و فلک نگه دارند. مادر این بچه دیوانگی کرده که او را تنها به اینجا فرستاده.
با سکوتم حرفهایش را تایید کردم. حق با او بود. چرخ و فلک وسیله خطرناکی بود. براساس گفتههای مادرش از دیروز بعدازظهر که مریل از چرخ و فلک پیاده شده بود، دیگر خبری از او نداشت.
از آن مکان رویایی و زیبا که حس کودکیام را بیدار کرده بود، خارج شده و به طرف موکلم که نزدیک گیشه بلیتفروشی روی نیمکت نشسته بود، رفتم. با وجودی که هوا چندان هم سرد نبود، اوالین دستانش را در جیبهای بارانیاش فرو برده و آن را محکم به بدن نحیفش چسبانده بود. موهای کدر و قرمزرنگش روی یقه بارانیاش که بالا آمده بود، فر خورده و چشمان نازیبای آبیرنگش با جدیت به من خیره شده بود. برای دومین بار متعجب شدم از این که چطور زنی با این شکل و شمایل دختری به این قشنگی به دنیا آورده.
اوالین مشتاقانه پرسید: پیرمرد او را به خاطر آورد؟
آنقدر بچه آنجا رفتوآمد میکند که او نمیتواند آنها را به یاد آورد. باید خانمی را که دیروز متصدی گیشه بود، پیدا کنم.
اما من خودم برای مریل بلیت خریدم.
مهم نیست. شاید چیزهایی یادش مانده باشد. روی نیمکت سنگی و سرد کنار اوالین نشستم و دستانش را گرفتم و گفتم: فکر نمیکنید بهتر باشد پلیس را در جریان قرار دهیم؟ آنها با تکنیکهای خاصی به ما کمک میکنند تا مریل را پیدا کنیم. من تنها هستم و...
رنگ از رخسار اوالین پرید و گفت: نه، شری. من دوست دارم شما پیگیر این موضوع باشید.
اما اوالین، من دیگر چیزی به عقلم نمیرسد. به مدرسه و تکتک دوستانش سر زدیم، اینجا هم که کسی او را ندیده، فقط مانده از خانمی که دیروز متصدی گیشه بوده بپرسیم و نهایتا از کارکنان محوطه بازی بچهها، اما ترسم از این است که مبادا آنها هم جوابی نداشته باشند. در این فاصله معلوم نیست چه بلایی...
نه، خواهش میکنم ادامه ندهید.
لحظهای سکوت کردم. هنگامی که سرم را بالا گرفتم، دیدم که اوالین با چشمان بیحالتش مرا مینگرد. در چشمانش سردیای احساس کردم که به مادری غمگین شباهت نداشت.
اوالین نگاهش را برچید و گفت: از قیافهتان پیداست که برای کمک کردن به دیگران پیشقدم هستید.
شاید حق با شما باشد، اما این بدان معنا نیست که در کاری هم که از عهدهام خارج است، دخالت کنم.
او با حالت نامتعارفی که باز این حس را در من ایجاد کرد که او شبیه یک مادر نگران و بهتزده نیست، گفت: این لطف را در حق من بکنید. خواهش میکنم!
بسیار خوب. من سعی خود را خواهم کرد، اما شما هم باید کمکم کنید. فکر کنید ببینید مریل کجاها ممکن است برود.
اوالین چشمانش را بست و گفت: خانهای که ما قبلا در آنجا زندگی میکردیم. مریل آنجا را دوست داشت. خانم همسایه طبقه پایینی علاقه زیادی به مریل داشت. ممکن است به آنجا رفته باشد. مریل خانه جدیدمان را خیلی دوست نداشت.
آدرس آن خانه را نوشتم و گفتم: من تلاشم را میکنم، اما شما هم قول دهید که اگر تا امروز عصر خبری از دخترتان نشد پلیس را در جریان قرار دهید.
او برخاست، لبخند ملایمی روی لبانش ظاهر شد، سپس گفت: بسیار خوب، اما من یقین دارم که شما او را پیدا میکنید. مطمئنم!
او به راه افتاد. دستهایش را تا ته در جیبشفرو برده بود. در تمام مدتی که از لابهلای وسایل بازی رنگارنگ عبور میکرد نگاهش میکردم. ای کاش من هم به اندازه او به توانمندیم اعتماد داشتم.
چند دقیقهای همان جا روی نیمکت نشستم.
اوالین یکی از اعضای نسبتا جدید موسسه خدمات حقوقی آل سونر کوپاراتیو بود و من به عنوان کارآگاه خصوصی در آن گروه فعالیت میکردم. او امروز صبح به آنجا مراجعه و جریان را برای رئیسم تعریف کرده بود. هانک سان، رئیسم، بعد از مشاهده مقاومت مصرانه او و اجتناب از مطلع ساختن پلیس، او را نزد من فرستاد.
ترس نامعقول اوالین از پلیس برایم بسیار عجیب مینمود. معمولا هر مادری به محض گم شدن فرزندش اول به کلانتری مراجعه میکند. اوالین نهتنها این کار را نکرده بود بلکه یک روز پس از ناپدید شدن دخترش تازه به یک کارآگاه مراجعه کرده. چرا؟ چه کاسهای زیر نیمکاسه بود؟ اوالین از چه کسی میترسید؟
بسیار خوب، باید کار را تمام کنم، وقتی موکلی با چنین داستانی که به نظر چندان عادی نمیآید نزد من آمده، بهترین کار تحقیق راجع به زندگی شخصی خود اوست. شاید همسایه قدیمیاش بتواند کمک کند. اگر از کارکنان پارک چیزی دستگیرم نشد، گام بعدی این است که آنجا بروم.
ساعت 3 بعدازظهر، تقریبا 12 ساعت بعد از گم شدن مریل بیآنکه تلاشهایم نتیجهای داده باشد همچنان سردرگم بودم. کارکنان پارک هیچ اطلاعی از دخترک نداشتند. همسایه سابقشان هم خانه نبود. دلسرد و ناامید با شورولت قرمزرنگم به منطقه برنال هایتس شهر و به سمت ساختمانی که اغلب اعضای گروهمان در آن جمع میشدند، راندم.
به تد، منشی گروه سلام کردم و راهروی دور و درازی را که در انتهایش اتاق کارم قرار داشت، پشت سر گذاشتم. روی صندلیام نشستم و به دیوار خیره شدم. صدای ضربههایی که به در اتاقم وارد شد، رشته افکارم را گسیخت. رئیسم، هانک سان، وارد شد و پرسید: بچه را پیدا کردی؟
سرم را تکان دادم و گفتم: ماجرای عجیبی است.
با یکنواختی روزهای اخیر چندان هم بد نیست.
حق با رئیسم بود، این اواخر کار گروه خیلی یکنواخت شده بود، با این وجود گفتم: این ماجرا بیشتر شبیه یک مبارزهطلبی است.
هیچ ردی از او پیدا نکردی؟
در حالی که به ساعتم نگاه میکردم پاسخ دادم: فقط یک چیز که باید بررسیاش کنم و فکر میکنم الان وقتش رسیده باشد.
هانک را همانطور در حال فکر در اتاقم رها کرده و برخاستم. یک بار دیگر به سراغ آدرس قبلی اوالین اسمیت در خیابان فل که مقابلش پارکی قرار داشت رفتم؛ محلهای آشفته و درب و داغان و یک خانه سهطبقه آجرنما. نگاهی به درون صندوقهای پستی ساختمان انداختم و زنگ طبقه پایین را فشار دادم.
زنی جوان با پیراهنی قرمز در را به رویم گشود. چشمانش خوابآلود و موهای بلوندش ژولیده بود.
گفتم: ببخشید که بیدارتان کردم.
مهم نیست. دیدم بچهام خواب است من هم کمی چشمانم را روی هم گذاشتم. چه کار میتوانم برایتان بکنم؟
گفتم: اوالین اسمیت مرا فرستاده، بعد کارت شناساییام را نشانش داده و ادامه دادم: دخترش مریل گم شده و او فکر کرد شاید به اینجا آمده باشد.
اوالین؟ از وقتی از اینجا رفتهاند هیچ خبری از او ندارم.
مریل را هم ندیدهاید؟
نه، این همه جا در این دنیا، چرا فکر کرده که بچهاش اینجا ممکن است آمده باشد؟
میگفت مریل اینجا را دوست داشته و شما هم با او مهربان بودید.
زن چینی به پیشانیاش انداخت و گفت: بله، من مریل را خیلی دوست داشتم. اما این مربوط به 4 سال پیش است. شک دارم که مریل احساس خوشبختی میکرده. راستش به همین دلیل هم بود که من رابطهام را با آنها کم کردم.
اوه، چرا خوشبخت نبود؟
اوالین و باب دائما با هم دعوا میکردند. به همین خاطر هم باب از اینجا رفت، چند ماه بعد هم اوا و دختر کوچکش یک خانه کوچک پیدا کردند و از اینجا رفتند.
به این ترتیب اوالین از همسرش جدا شد، درسته؟ دعوای آنها سر چی بود؟
سر همه چیز اما بیشتر از همه سر بچه.
زن مکثی کرد و ادامه داد: میدانید موضوع عجیبی است. دیگر هیچوقت دوست ندارم راجع به آن فکر کنم.
راجع به چی؟
مریل. چطور دو تا آدم زشت میتوانند بچهای به این زیبایی داشته باشند؟ اوا که یک آدم بدقیافه و لاغر است، باب هم با آن موهای قرمز تیره و صورت وحشتناکش. همین قشنگی بچهشان برایشان مشکلآفرین شده بود.
چطور؟
باب دخترش را میپرستید و عاشقانه دوستش داشت و اوالین حسودی میکرد. اوالین، باب را سرزنش میکرد که دارد مریل را بد تربیت میکند، اما بعدها موذیانه سعی میکرد شخصیت شوهرش را تخریب کند. حرفهای بدی میزد مثلا میگفت که رابطه او با دخترش طبیعی نیست. منظورم را که میفهمید؟ حتی این حرفها را جلوی روی بچه هم میزد. من سعی داشتم کمکی بکنم اما کار زیادی از دستم برنمیآمد. اوالین طوری رفتار میکرد که انگار از بچهاش متنفر است.
ادامه دارد
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: