در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
دوران آب زرشکیها و دوغیها و کاسه بشقابیها گذشته و حالا خیلیها جوی باریک قوت روزانهشان را با فروختن جوراب و مسواک و ساعت مچی و عینک در گوشه و کنار شهر پر میکنند. مترو هم با اینکه عمر زیادی در ابر شهر تهران ندارد، خیلی وقت است به میعادگاه فروشندگان سیار و خریداران تبدیل شده، با این فرق که مترو بیشتر قلمرو زنان است؛ زنانی که در حاشیه خیابانها و کوچهها جایی ندارند و دالانهای تاریک قطارهای زیرزمینی برایشان فضای امنتری به حساب میآید.
میدانم آنجا خبری از ترافیک نیست و قطار که راه بیفتد، راهش با ماشینی که ناگهان جوش آورده یا تصادف کرده سد نمیشود. میدانم چراغ قرمزهای 3 زمانه و دود تند ماشینها آن زیر نیست. اگر دوام بیاورم و حوصله پایین رفتن از پلههای زیاد مترو را داشته باشم، خیلی زود موج جمعیت سیالی که هر لحظه در ایستگاههای مترو پر و خالی میشود، مرا همراه خود خواهد برد. آنجا همه چیز سریع است. کسی سلانهسلانه راه نمیرود. همه میدوند به سمت ایستگاه و زیاد طول نمیکشد قطاری از راه برسد و مسافران عجول را به مقصدشان برساند. با این حال من زیاد سوار مترو نمیشوم و امروز که همراه کلی آدم خواب آلود از پلههای مترو سرازیر شدهام پایین، فقط و فقط نیتم این است که آنها را ببینم.
آنها مسافران دائمی این قطارهای بیوقفهاند. خیال پیاده شدن ندارند، چون رسیدهاند. مسیر آنها با رسیدن به واگنهای پرجمعیت تمام میشود و وقتی آخر شب از پلهها بالا میروند، کارشان تمام شده است. برای خیلیها مترو وسیلهای است تا با آن به محل کارشان برسند، اما برای آنها مترو محل کار است. منظورم مامور فروش بلیت نیست. آنها را که بلیتها را کنترل میکنند نمیگویم. منظورم زنهایی است که به این نتیجه رسیدهاند واگنهای زنانه مترو، بهترین جایی است که میتوانند کسب و کارشان را آنجا راه بیندازند. این را البته من با کمی تاخیر میفهمم چون در واگن عمومی، خبری از فروشندهها نیست و من از وقتی که جلوی ایستگاه میرداماد از ماشین پیاده شدم، جز پسربچهای که همان بالا چسب زخم میفروخت هیچ زنی را ندیدم که دستفروشی کند. خانمی که کنارم ایستاده راهنماییام میکند که آنها در واگن دیگری هستند. در واگن زنانه.
غریبههای آشنا
چهره این زنها خیلی غریبه نیست. این جور کار کردن هم برای این زنها خیلی تازگی ندارد. آنها قبلا، پیش از اینکه مترو در تهران راه بیفتد و بعضیهایشان ظرفیتهای این وسیله حمل و نقل عمومی را برای کسب و کار کشف کنند، در محیطهای مشابه کارهای مشابهی انجام میدادند. پاتوقشان هم درست مثل اینجا که یک واگن زنانه است، محیطهای زنانه بود. هرجایی که عدهای زن دور هم جمع میشدند، میتوانستند امیدوار باشند که خرج روزشان در میآید. الان هم برای زنها تعجبی ندارد که وقتی در یک مهمانی بزرگ زنانه مثل مولودی و ختم انعام یا حتی مهمانی جشن عبادت دور هم جمع میشوند، یک نفر با کیف و ساک دستی از راه برسد و وقتی صاحبخانه اجازه داد، بساطش را پهن کند و به مهمانها نشان دهد.
روی صندلیهای آرایشگاه وقتی که زنها مجبورند ساعتها انتظار نوبتشان را بکشند هم فرصتهای خوبی برای کسب و کار پیش میآید. زنهای فروشنده مترو از این لحاظ از یک الگوی قدیمی پیروی میکنند، اما به نظر میرسد فروشندگان هوشمندتری شدهاند. آنها خوب فهمیدهاند که کار کردن در مترو به رغم خطرها و محدودیتهایی که دارد، کار پرسودی است. واگنها بسرعت پر و خالی میشوند و آنها این فرصت را دارند که کالایشان را به تعداد بیشتری از آدمها عرضه کنند. این را من وقتی جایی برای نشستن پیدا میکنم میفهمم.
ساعت 11 صبح یک روز وسط هفته است. اول همه چیز عادی به نظر میآید، اما چند دقیقه بعد، یک نفر از ته واگن بلند میشود و با اینکه حنجرهاش چندان قوی نیست، توجه مسافران را به خود جلب میکند. ساک سرمهای بزرگی دارد با راههای سفید که آن را بین پاهایش نگه داشته. توی دستش یک تاپ قرمز است که آن را تکان تکان میدهد و میگوید: «خانوما، تاپ برای زیر مانتو. 2 هزار تومن.» جمله اضافهای نمیگوید. انگار خجالتی است. همان جا میایستد و به مسافران نگاه میکند. خانمی که به او نزدیک است دست دراز میکند و تاپ را لمس میکند.
میپرسد: «چه رنگایی داره؟» زن خم میشود و از توی ساکش چند تاپ دیگر در میآورد و نشان میدهد. میگوید:« همه رنگ.» اما خریدار رنگ دیگری میخواهد. زن اصرار میکند که رنگ دلخواه او را دارد. مینشیند و تمام چیزهای توی ساک را در میآورد. اصرار دارد مشتریاش را از دست ندهد.
او تنها فروشنده زیرزمینی متروی تهران نیست. در طول مسیر کمکم کسان دیگری همجنسشان را رو میکنند.
واگن تبدیل به بقالی و خرازی میشود. انواع گیره و گل سر، جوراب و ساق، نخ و قیچی و لوازم خیاطی، عینک آفتابی و شالهای رنگی. فروشندهها هم مثل کالاهایشان رنگارنگند. بعضیها جوانند، آنقدر که نمیتوانم باور کنم کارشان فروختن عروسکهای فانتزی در متروست. یکیشان هم آنقدر پیر است که با خودم فکر میکنم چطور از این همه پله پایین میآید و هوای آلوده و خفه مترو را با جمعیتی که مدام همدیگر را هل میدهند تحمل میکند. پیرزن نخ و سوزن میفروشد.
بارش خیلی سنگین نیست و آنها را توی یک کیسه مشکی گذاشته است. من تماشاگرم و در بازار مکاره نقشی ندارم، اما هستند زنانی که جلوتر میروند و دور زنان فروشنده را میگیرند و میخواهند از این حراج بزرگ سهمیداشته باشند.
بازاریابی زیرزمینی
خانم 27، 28 سالهای کنارم مینشیند. چند برگه کاغذ و بروشور در دست دارد. میگوید: «لوازم بهداشتی نمیخواهی؟» با تعجب نگاهش میکنم. اما او بیوقفه ادامه میدهد: «محصولات... را میشناسی؟» نمیشناسم. او برایم توضیح میدهد که... چه محصولات آرایشی و بهداشتیای دارد. کرم جلبکهای دریایی، کرم روز و کرم شب و دور چشم. محلول ضدچروکی که معجزه میکند. پاککننده آرایش و انواع و اقسام محلولهای محکمکننده ناخن. محصولاتی که معرفی میکند مال یک شرکت خارجی هستند و او در واقع بازاریاب آنهاست. جملههایش را مثل طوطی تکرار میکند و هیچ چیز را جا نمیاندازد. نمونههایی هم همراهش هست. کمی از کرم دست را به پشت دستم میمالد و من توی رودربایستی قیمتش را میپرسم. خیلی گران نیست و او تاکید میکند که قیمتش از داروخانهها و مغازهها کمتر است چون حالت تبلیغی دارد.
خریدن یک قوطی کرم، دستکم این حسن را دارد که مهسا برایم توضیح بدهد یکی دو ماهی است محل کارش را به مترو منتقل کرده و معرفی محصولات آرایشی و بهداشتی یکی از کارهایی است که میکند: «قبلا راننده آژانس بودم. در آژانسی در شرق تهران خانمها را اینور و آنور میبردم. اما کار آژانس خیلی فرسودهام کرد. بعد رفتم توی یک آرایشی بهداشتی ایرانی و شدم مامور آمار.» با اینکه خیلی جوان است 2 تا بچه دارد و دخترش میرود کلاس اول راهنمایی. در 16 سالگی ازدواج کرده و چون شوهرش هیچ وقت کار درست و حسابی نداشته، از همان موقع کار میکرده. ماشینی که با آن در آژانس کار میکرد را هم خودش خریده بود.
حالا هم شوهرش در یک پیک موتوری کار میکند و سهم زیادی از خرج خانه به گردن خودش است. مهسا به عنوان مامور آمار آن شرکت، کارش این است که برگههای نظرخواهی درباره محصولات آن شرکت را به مردم بدهد تا پر کنند. هرچه تعداد برگهها بیشتر باشد پول بیشتری میگیرد. آن برگهها را قبلا میبرد در خانهها و توی مهمانیها یا جاهایی که مردم جمع میشدند و کلی زحمت میکشید تا آدمها را راضی کند چند دقیقه وقت بگذارند و آن برگهها را پر کنند: «یک روز بالاخره مترو را کشف کردم. دیدیم اینجا جایی است که آدمها ممکن است چند دقیقه برای این کار وقت بگذارند. بعد هم کار برای این شرکت خارجی به من پیشنهاد شد که دیدم راحتتر است همین جا محصولات را معرفی کنم. اگر مشتری چیزی را بخواهد که همراهم هست، همین جا به او میدهم وگرنه شمارهاش را میگیرم و برایش تهیه میکنم. خیلی از مشتریها هر روز سوار مترو میشوند.»
کار کردن در مترو به نظرش خیلی طبیعی است. فکر میکند بخصوص کاری که خودش انجام میدهد به اندازه کافی پرستیژ و موقعیت هم دارد: «من محصولات یک جای مشخص را میفروشم که معتبر است و مثل بعضیها جنس تقلبی و نامطمئن نمیفروشم. کارم را هم اصولی انجام میدهم. به مشتریها اطلاعات میدهم و الان حتی میتوانم به آنها مشاوره زیبایی و پوست هم بدهم چون در شرکت برای ما دوره آموزشی هم گذاشتهاند.»
روزگارم بد نیست!
درآمد مهسا و زنانی که در مترو کار میکنند قابل قبول است. بین صدها آدمی که پیاده و سوار میشوند، خیلیها از آنها خرید میکنند.
کسب این درآمد نیاز به سرمایه آنچنانی ندارد. بیشترشان به اندازه فروش یک روز یا یک نصفه روز جنس به همراه میآورند و خیلیهایشان یا جنس را امانی میگیرند یا صاحب اصلی کالا آن را با قیمت مناسبی در اختیارشان میگذارد که بتوانند از سودشان استفاده کنند. مالیاتی هم در کار نیست و لازم نیست هزینه اجاره و رهن مغازه بدهند. تنها هزینه این کار، گیر افتادن در دست ماموران مترو است که هر لحظه آنها را دچار استرس میکند. گاهی مامورها از پنجره واگن بغلی، واگن خانمها را کنترل میکنند و اگر هرکدامشان را بگیرند، جنسها را هم از آنها میگیرند. البته ممکن است ازشان پول بگیرند که خیلی زیاد نیست و حتی با چانهزنی میشود آن را پس گرفت.
این بخش داستان را از دختر جوان عروسکفروشی میشنوم که یک ماسک آلودگی هم به صورتش زده و وقتی من و مهسا را در حال گفتگو میبیند، به ما میپیوندد. اسمش زهراست و البته اسم واقعیاش نیست چون نمیخواهد شناخته شود و آن ماسک را هم به همین دلیل به صورتش زده. به او نمیگویم که اگر کسی او را بشناسد این ماسک کمک چندانی به شناخته نشدنش نمیکند.
در واقع شاید او این ماسک را برای حفظ اعتماد به نفس خودش زده و به خاطر اینکه خریدارها کمتر به صورتش زل بزنند و دربارهاش کنجکاوی کنند. 23 ساله است و اهل یکی از محلات جنوب شهر که نمیخواهد بگوید کجا. او عروسکها را از یک تاجر میگیرد که واردکننده آنها از چین است. تاجر این چیزها را به خاطر خیرخواهی به او میدهد چون زهرا پدر ندارد و کمکخرج برادرهایش است.
زهرا تمام فروشندههای این مسیر را میشناسد و البته با فروشندههای مسیرهای دیگر هم آشناست، چون گاهی مسیرش را عوض میکند. میگوید: «ما همه با هم رفیقیم چون اگر بخواهیم اینجا کار کنیم باید به هم کمک کنیم. معمولا یکی دو نفر حواسشان هست که مامورها نیایند.
البته مامورها هم خیلی از ما را میشناسند، اما چون سعی میکنیم جنسمان را خوب پنهان کنیم نمیتوانند الکی گیر بدهند.» زهرا میداند که شهین، زن 50 سالهای که امروز نیامده و دستمال آشپزخانه میفروشد، آنها را در زیرزمین خانه یکی از آشناهایشان که اجازه داده آنجا کار کند، میدوزد. او پارچه دستمالها را توپی میخرد و خودش آنها را میدوزد و بستهبندی میکند. بعد آنها را به فروشندههای دیگر میدهد و خودش هم یکی دو روز در هفته برای فروش میآید. زهرا میگوید: «ما بیشتر چیزهایی میآوریم که میدانیم بازارشان همین جاست و ممکن است آدمها فرصت گشتن دنبالشان را در مغازهها نداشته باشند. قیمتها هم پایین است.»
مغازه به دوشهای بیآقابالاسر
برای زهرا و مهسا و فروشندههای دیگر مهم نیست که ممکن است کارشان چهره شهر را بههم بریزد. میگوید چارهای ندارند و به این درآمد نیاز دارند. نمیتوانند بروند مغازه بگیرند. کار هم که عار نیست. به استاندارد و بهداشت کار هم فکر نمیکنند چون مردمی که از آنها خرید میکنند بیشتر به ارزانی جنسها اهمیت میدهند و حتی انگار یک جورهایی سرشان در شلوغی مترو گرم میشود.
مساله استاندارد و بهداشت آن وقتی برای من مطرح میشود که میبینم خانمی سبزی خردکرده برای فروش میآورد. سبزیکوکو و قرمهسبزی و نعنا و جعفری. سبزیها را در کیسه فریزر ریخته و روی هم در یک کیسه مشکی بزرگ چیده. هر بسته را 500 تومان میفروشد. خلاف تصور من خانمها برای خریدن سبزی سر و دست میشکنند و اعلاخانم که زن 40 سالهای است، قول میدهد فردا برایشان سبزی بیاورد.
در حالی که بین بستههایش دنبال آخرین بسته کوکو میگردد، توضیح میدهد که این سبزیها را زنهای خانهشان پاک و خرد میکنند و همین الان هم آنها دارند برای فردا سبزی آماده میکنند. اعلاخانم در واقع با این کار برای 6 نفر دیگر هم اشتغال ایجاد کرده و البته همه آنها اعضای خانواده خودش یعنی 2 تا دختر و مادرش و 2 تا از زنبرادرهایش هستند. خودش تضمین میدهد که سبزیها بهداشتی هستند، اما من فکر میکنم وقتی او قرار است با امکانات یک آشپزخانه خانگی این همه سبزی را آماده کند، حتما بهداشت فدا خواهد شد.
فروشندگان زیرزمینی شهر، استعدادهای اقتصادی و بازاریابیشان را با قدرت مدیریت و اشتغالزایی درهم آمیختهاند و به آن چاشنی شعر و آواز و ذوق و سلیقه زدهاند تا در شهر بیآسمان مترو، افقهای وسیعتری برای آیندهشان ترسیم کنند. قصه آنها قصه تکراری فقر، کمبود امکانات و تنهایی و نیاز است که در دالانهای تاریک مترو، هر روز تکرار میشود.
در آخرین ایستگاه، بعضی از فروشندهها آماده پیاده شدن میشوند. اینجا خطشان را عوض میکنند تا مشتریهای تازهای پیدا کنند. رویشان را میپوشانند، چادرشان را محکم دور خودشان میپیچند و ساکشان را خیلی عادی در دست میگیرند و در میان بقیه مسافرها گم میشوند.
نعیمه دوستدار
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: