تقدیم به بسیجیان سروقامت

نوشته ماندگارمادر در حال وهوای خودش است
کد خبر: ۲۷۹۵
مدام چیزی را زیرلب زمزمه می کند و اشک می ریزد اصلا متوجه حرکت پسرش نیست ، شاید صفحات تاریخ را در ذهنش ورق می زند، روزی که برای اولین بار با همسرش روبه رو شد آن روز مادرش آش نذری پخته بود و او آن را بین همسایه ها پخش می کرد و یکی از آن کاسه های آش سهم خانه رضا بود.- ببخشید یه لحظه بیایین دم در آش نذری آوردم- صبر کنید الان میام و در باز شد جوانی خوش سیما از پشت در ظاهر شد- بفرمایید- دست شما درد نکنه ، صبر کنید کاسه اش را بشورم الان میام- خواهش می کنم و انتظار برای ظاهر شدن دوباره رضا و چقدر آن انتظار را دوست داشت انتظارش مثل انتظار رسیدن نامه های رضا از جبهه بود هر روز سراغ نامه را از پستچی می گرفت و اگر نامه ای از طرف رضا داشت ، بچه ها را دور خودش جمع می کرد و با وسواس نامه را باز می کرد آن روز هم ، مثل روزهای قبل منتظر رسیدن نامه بود، حس و حال عجیبی داشت گنجشکان بسیاری روی شاخه درخت نشسته بودند و سروصدا می کردند آن روز برخلاف روزهای قبل ، علی و محدثه اصلا دعوا نکردند و هر کدام مشغول کاری بودند، علی داشت تکالیف مدرسه اش را انجام می داد و محدثه هم مشغول بازی با عروسکهایش بود دلش شور می زد می دانست یک اتفاقی قرار است بیفتد؛ اما نمی دانست چه اتفاقی ، به همین دلیل دل به کارهای خانه نمی داد صدای زنگ در خانه به صدا درآمد، مریم زودتر از بچه ها به سمت در حیاط دوید چادرش را که در دستانش بود، سر کرد علی و محدثه در کنارش ایستاده بودند به سرعت در را باز کرد با دیدن پستچی خنده ای از روی رضایت بر لبانش نقش بست ، علی و محدثه هم خوشحال شدند مریم بعد از گرفتن نامه چند قدمی به عقب برگشت و در را بست نامه را نشان بچه ها داد و به سمت اتاق دوید و بچه ها هم با خوشحالی هر چه تمام به دنبال مادر دویدند مثل همیشه که نامه به دستشان می رسید، ساکت کنار هم حلقه زدند بچه ها هم برای این که مادر زودتر نامه را برایشان بخواند، لحظه شماری می کردند یک طرف نامه را با قیچی پاره می کند، به محض این که دست می برد تا نامه را از پاک بیرون بیاورد، تلفن به صدا در می آید نامه را کنار قرآن روی تاقچه می گذارد و به سمت تلفن راه میافتد- الو منزل آقای رضا سعیدی ؛- بله بفرمایید- ببخشید خانم من از بیمارستان زنگ می زنم همسرتون مجروح شدند آوردنش بیمارستان لطف کنید بیایید بیمارستان سرش گیج رفت ، انگار تمام دنیا روی سرش خراب شده بود، دیگر چیزی از صحبت های مرد را نمی فهمید- ببخشید خانم مجروحی به اسم رضا سعیدی آوردند اینجا؛- اسمش چی بود؛- رضا سعیدی - الان بردنش اتاق عمل انتهای سالن دست راست مریم دست بچه ها را رها می کند و با تمام وجود به سمت اتاق عمل می دود درهای اتاق عمل بسته است ، آرام و قرار ندارد و مدام از این طرف به آن طرف می رود، بالاخره خسته می شود و روی صندلی کنار دیوار می نشیند، علی و محدثه هم کنارش می نشینند، محدثه سرش را بر روی پاهای مادر گذاشته است و گریه می کند علی حالت مردانه ای به خود گرفته است ، پیوسته می ایستد و می نشیند پدر و مادر مریم هم رسیده اند، همهمه های بقیه از پشت شیشه بیمارستان به گوش می رسید ساعتها می شود که مریم منتظر دیدن روی رضاست ، اما هنوز خبری از او نیست نگاهش را به سمت قرآنی که در دستانش بود می چرخاند درهای اتاق عمل تکان می خورد ، تختی که پارچه ای سفید روی آن کشیده اند از اتاق خارج می شود، مریم یک لحظه با دستان بی جانش تخت را نگه می دارد و پارچه را کنار می زند اشکهایش سرازیر می شود حالا مریم مانده بود و یک دنیا حرف ناگفته و یک دنیا غم و غصه و علی و محدثه که باید برایشان پدری کند نگاهش را به سمت نامه ای که در دستانش بود، می چرخاند نامه را از پاکت بیرون می آورد، نامه از سیل اشکهایش خیس شده بود و بعضی از کلماتش ناخوانا بودندآرام آرام نامه راباچشمان نمناکش خطبه خط می خواند و پایین می آید، این بار وسواس همیشگی را برای خواندن نامه به خرج نمی دهد ناخودآگاه نامه را بلندبلند طوری که بچه ها هم بفهمند می خواندهمسر مهربانم شایداین آخرین نامه ای باشد که برایت می فرستم ، امشب قرار است که به عملیات برویم و من هم جزو نفراتی هستم که باید در این عملیات شرکت کنم مریم جان اگر شهادت نصیبم شد، برایم گریه نکن و مراقب بچه ها باش و قول بده که به آنها بد نگذرد و کاری نکن که بچه ها هم در غم دوری من گریه کنند خدانگهدار، مراقب خودت باش دوستدار همیشگی تو رضا
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها