گفتگوی توهمی‌با کریم‌خان

من با تو مصاحبه نمی‌کنم

فعلا که این ایادی مشت بر دهان خورده بدجور کارش به این مردان قدرت تاریخ ایران افتاده است. حالا باز جای شکرش باقی است که دست از سر اهالی ادبیات برداشته است و گیر داده به پادشاهان قدیم وگرنه معلوم نبود آخر و عاقبت این ایادی خان به کجا می‌کشید. البته الان هم معلوم نیست که آخر و عاقبتش به کجا می‌رسد. اما این هفته چون رفته و با کریمخان زند مصاحبه کرده خیلی حالش بد نبود. حالا هفته‌های بعد ارواح چه پادشاهانی به خوابش می‌آیند ... کسی نمی‌داند:
کد خبر: ۲۷۷۶۶۳

ایادی: استاد سلام عرض شد.

کریم‌خان: سلام پسرم ! چه می‌خواهی؟

ایادی: وای چقدر مهربونه!

کریم‌خان: گفتم چه می‌خواهی پسر جان؟

ایادی: واقعیت‌اش ما اومده بودیم با شما مصاحبه کنیم آقا.

کریم‌خان: با من؟ که چه بشود؟

ایادی: ای بابا! توی تاریخ بعد از اسلام تو تنها پادشاهی هستی که به مهربانی معروفه، حالا می‌پرسی چرا باید باهات مصاحبه کنم؟

کریم‌خان: ای پسر بدان و آگاه باش، که از من بهتر هم در این دنیا وجود دارد.

ایادی: اون که بله ... یکی‌اش خود من. اما خب، راستش رو بخواهی توی اون همه آدم شیرین مغزی که شدند شاه ، تو نوبری دیگه!

کریم‌خان: به هرحال پسر جان من با تو مصاحبه نمی‌کنم.

ایادی: چرا؟

کریم‌خان: چون کارهای مهم‌تر دیگری دارم که باید انجام دهم.

ایادی: ببین استاد! کار من هم مهمه. ناسلامتی من ایادی مشت بر دهان خورده‌ام نه برگ چغندر که!

کریم‌خان: عجب. تو همانی که به گمانم یک‌بار با آن ملعون هم مصاحبه کردی؟

ایادی: کدوم ملعون داداش؟ من تا دلت بخواد با ملعون‌های مختلف توی سایزهای گوناگون مصاحبه کردم. بخصوص در این یکی دو هفته اخیر حالا تو کدام شون رو میگی؟

کریم‌خان: منظورم آن آغا‌محمدخان است.

ایادی: اوه ، اوه، اسم اونو جلوی منو نیاری ها! هر چی بدبختی می‌کشیم از دست اون و امثال اونه. همون یک باری هم که باهاش مصاحبه کردم اونقدر حالم بد شد که تا یک ماه لب به آب و غذا نمی‌تونستم بزنم.

کریم‌خان: می‌دانی او بر سر لطفعلی من چه آورد.

ایادی: الهی بمیرم ، آره ...

کریم‌خان: و همچنین بر سر نوادگان و خانواده من.

ایادی: ای وای... طاقتش رو ندارم ... آره.

کریم‌خان: تو بگو، این جواب خوبی‌های من بود؟

ایادی: نه.

کریم‌خان: پس چرا چنین کرد؟

ایادی: بابا یارو مخش معیوب بوده. مغز درست و حسابی نداشته. سر تا پاش فقط کینه بوده و بس. تقصیر خودت بود که نکشتیش.

کریم‌خان: پسر جان کشتن در مرام ما نیست.

ایادی: می‌دونم بابا جان می‌دونم. اصلا می‌دونی تو خیلی آدم خوبی هستی من دلم نمیاد تورو هم ببرم اونجایی که بقیه رو بردم.

کریم‌خان: مگه بقیه رو کجا بردی؟

ایادی: یه جایی بردم دیگه. حالا گیر نده.

کریم‌خان: خب کجا برده‌ای جوان؟ بگو.

ایادی: بردمشون تیمارستان.

کریم‌خان: که چه بشود؟ عاقل شوند؟

ایادی: نه بابا! ولی اونجا کنترلشون می‌کنند.

کریم‌خان: عجب! آغا محمدخان را برده‌ای؟

ایادی: نه اون دیگه موردش خیلی حاد بود. تیمارستان جواب نمی‌داد.

کریم‌خان: که این طور... عجب ... عجب ... حالا می‌خواهی ما را هم ببری؟

ایادی: نه قربان. این حرف‌ها چیه؟ ما اصولا به شما خیلی ارادتمندیم. واسه چی تو رو ببرم تیمارستان؟ یه پادشاه عاقل پیدا کردیم اون وقت ببریمش دیوونه‌خونه؟

کریم‌خان: پس حال که مرا به تیمارستان نمی‌بری لااقل مرا به شیراز ببر. می‌خواهم ببینم در چه حالی است.

ایادی: خوب... عالی ... هنوز همون جوری معرکه است. من که خیلی ازش خوشم میاد.

کریم‌خان: راست می‌گویی؟

ایادی: کور بشم اگر دروغ بگم. بریم؟

کریم‌خان: بزن برویم به سرعت برق و باد...

ایادی: نه بابا...

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها