کارنامه کاری حسن فتحی در سال 1383 با فیلم «ازدواج به سبک ایرانی» به مسیر دیگری وارد میشود. یک فیلم ساده و روان که به موفقیت خوبی هم در گیشه دست پیدا میکند و حتی در نوع خود اثری تازه و جذاب جلوه مینماید، اما آیا چنین اتفاقی درباره فیلم «پستچی سه بار در نمیزند» هم رخ میدهد؟
حسن فتحی این روزها در مصاحبههای مختلفی حضور پیدا کرده و درباره فیلم خود صحبت میکند. توضیحاتی که او درخصوص این فیلم ارائه میدهد میتواند تا حدودی ذهن تماشاگران این فیلم را روشن کند؛ اما کافی است بدون در نظر گرفتن این توضیحات به تماشای فیلم بنشینید. در چنین حالتی شما با خانه سه طبقهای مواجه هستید که در هر یک از طبقات آن چند نفر ساکن هستند و روابط و اتفاقهایی میان این آدمها شکل میگیرد. هر بینندهای در ابتدا تصور میکند این فیلم گونهای «فیلم در فیلم» است که قرار است در جایی از فیلم مانند: «پرده آخر» و «وقتی همه خوابیم» مخاطب را دچار شگفتزدگی کند. این تصور در بخشی از فیلم از میان میرود، اما جایی دیگر مخاطب تصور میکند با فیلمی ترسناک مواجه است که در آن برخی مسائل ماورایی منشأ بروز اتفاقهای ترسناک و وحشتناک میشود. در این زمینه فتحی حتی بسادگی به سراغ کلیشه رایج فیلمهای ترسناک هم رفته و تلاش کرده تا با نمایش رعد و برق، باران، اسکلت مرده و برخی چیزهای دیگر مخاطب خود را تا سر حد مرگ بترساند؛ اما جنس این ترس نه از جنس ترسهای ریشهدار فیلمهای موفق سینمای غرب بلکه از جنس ترسی است که مخاطبان شهر بازی در تونل وحشت تجربه میکنند؛ تلفیقی از خنده و ترس!
مخاطبانی که اندکی با سینما جدیتر برخورد میکنند نیز ممکن است با دیدن عبارت «مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی» در ابتدای فیلم تصور کنند با اثری تجربی سر و کار دارند که قرار است چارچوب سینما را دگرگون کند، اما هرچه فیلم جلو میرود، مخاطب بیش از پیش سر درگم میشود. شاید این حرف چندان مورد علاقه کارگردان این فیلم نباشد و او در پاسخ به این استنباط دست و پا شکسته، توضیح کاملی ارائه کند و از مایههای تاریخی و فلسفی فیلم سخن بگوید، اما قرار نیست هیچگاه سازنده اثر هنری خود را به اثر سنجاق کند تا آن فیلم برای مخاطب قابل فهم شود.
هریک از طبقات فیلم «پستچی سه بار در نمیزند» قابلیت بسط و گسترش در قالب یک فیلم مستقل را دارد. میتوان زندگی این شخصیتها را گرفت و تا پایان با آنها رفت تا قصهای جذاب فراهم کرد، اما فتحی چنان این داستانها را فشرده کرده که بخش زیادی از ظرفیتهای این قصهها به هدر رفته است. در میان این طبقات قصه طبقه آخر شباهت بیشتری به فضای آثار قبلی فتحی دارد و به اصطلاح فیلمسازان، میتوان امضای این کارگردان را در جای جای این بخش از کار دید. طبقه وسط و قصه مهوش و ابراهیم بشدت یادآور تئاترهای داوود میرباقری است و جالبتر اینکه جذابتر از دو طبقه دیگر است. اگر فتحی همین داستان را روایت میکرد، میتوانست اثر جذابی فراهم کند. طبقه اول نیز فضایی شبیه به آثار مسعود کیمیایی دارد. روابط میان این دختر و پسر، پیشینه طولانی و غمبار هریک از آنها که در قالب دیالوگهایی طولانی بیان میشود و برخی اتفاقها مانند بیرون آمدن طناب دار از سقف و حرکت گویی که به آن شیشههای شکسته وصل شده، حتی فضای فیلم را از آثار مسعود کیمیایی نیز خارج میکند و داستانی از جنس قصههای مافیایی را تداعی میکند که هیچگاه در فیلمهای ایرانی حتی اگر بخوبی نیز به تصویر کشیده شود قابل باور نیست چون خلافکارهای ایرانی درگیر چنین مناسباتی نیستند.
مخاطب در فیلم «پستچی...» آنقدر با موضوعهای متنوعی مواجه میشود که نمیداند باید به کدامیک دل ببندد و با کدامیک از این موضوعها ارتباط برقرار کند. در چنین فضایی هر اتفاقی ممکن است رخ دهد و مثلا این احتمال وجود دارد که از آسمان بشقاب پرندهای در حیاط بنشیند و چند آدم فضایی بیرون بیایند و با این دختر و پسر جوان به وسیله شمشیرهای نوری مبارزه کنند. فتحی در ساخت این فیلم انرژی فراوانی را صرف بخش کارگردانی کرده و با دقت جزییات فراوانی را به تصویر کشیده که هیچکدام ارتباط منطقی مشخصی با هم ندارند و از دیدن تصاویر چنین برداشت میشود که فتحی میخواسته سیاهمشقهای کارگردانی را در یک فیلم سینمایی بیازماید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم