پسرک جواب داد او به اتفاق مادر و پدر پیرش در روستا زندگی میکند، برادر محمدحسین که 22سال دارد 5 ماه است به تهران آمده است. هر ماه برای آنها پول میفرستاده است، اما الان 20 روز از سر ماه گذشته است. پدر و مادرش وقتی از پسر بزرگشان خبری نمیشود، او را به تهران میفرستند تا سراغ برادرش را بگیرد.
محمدحسین توضیح میدهد که پیش از اینها، یعنی 3 ماه پیش به آدرسی که برادرش محمدحسن داده به تهران آمده و یک شب با او سر ساختمان نیمهتمامی که در آن کار میکرده زندگی کرده است. محمدحسین میگوید، ابتدا میخواسته در تهران بماند و با برادرش کار کند، اما چون پدرش نابیناست و مادرش ناتوانی جسمی دارد و قادر نیست به تنهایی امورات خانه را بگذراند؛ او ناچار به روستایش برگشته است. محمدحسین به افسر نگهبان گفت حالا که سراغ برادرش را در ساختمانی که کار میکرده گرفته است، به او گفتهاند محمدحسن که با دو کارگر دیگر در ساختمان ناتمام و در حال ساخت زندگی میکرده، حدودا یکماه پیش به دوستانش گفته به شهرستان میرود تا به خانوادهاش سر بزند، اما دیگر برنگشته است.
ماجرایی را که در این شماره تعریف میکنم مربوط به سال 1377 است. پروندهای که بعدها به پرونده چاهکن معروف شد. زمانی که محمدحسین به کلانتری مراجعه کرد اواخر آبان بود. افسر نگهبان پرسشهای مختلفی از او کرد تا به صحت گفتارش پی ببرد و وقتی مطمئن شد که پسرک راست میگوید ماموری را به اتفاق او به ساختمانی که مدعی بود برادرش در آنجا کار میکرده است، روانه کرد. پرسوجوهای مامور اعزامی به ساختمان 12 طبقهای که آخرین مراحل سفتکاری را پشت سر میگذاشت، منجر به تشکیل پروندهای در کلانتری شد و طی آن دو کارگر به نامهای سیدرضا و بایرام مورد بازجویی قرار گرفتند. بازجویی از آنها مشخص کرد که نفر دیگری به نام اللهداد بجز آنها به اتفاق محمدحسن شبها در ساختمان میخوابیدهاند. بایرام به ماموران گفت، یک هفته پس از رفتن محمدحسن به شهرستان، اللهداد که افغانی بوده و در ساختمان کارش کندن چاه بوده رفته است. بایرام همچنین گفت: اللهداد قبل از اتمام کار با صاحبکار تسویهحساب کرده است. وقتی علت رها کردن کار از سوی اللهداد از معمار ساختمان پرسیده شد، او گفت: اللهداد، کمر درد داشت و به همین دلیل کار را نیمهتمام رها کرده است.
تحقیقات ماموران نشان داد که در ماجرای گمشدن محمدحسن، بایرام و سیدرضا که هر دو اهل آذربایجان بودند، دخالتی نداشتهاند و تنها فرد مظنون، میتواند اللهداد باشد که او هم معلوم نیست کجا رفته است. معمار ساختمان هم مدعی بود که اللهداد را در میدان رسالت به کار دعوت کرده و او را نمیشناسد. به این ترتیب این پرونده در همین مرحله بایگانی شد و به محمدحسین گفته شد به روستایش برگردد، شاید در این فاصله برادرش محمدحسن به روستا برگشته باشد.
تقریبا 15 ماه پس از این حادثه در فروردین 79 در شعبه دو اداره آگاهی به پروندهای برخوردم که متهمی به نام اللهداد داشت.
اللهداد متهم بود که یک هموطن خود را به خاطر تصاحب پسانداز او شبانه به قتل رسانده است شنیدن این نام مرا بلافاصله به یاد ماجرای گمشدن محمدحسن، کارگری که دو سال پیش مفقودالاثر شده بود، انداخت. طرح این موضوع از جانب من برای کارآگاه مسوول بازجویی و تکمیل پرونده برای اداره بازپرسی، کارآگاه را به صرافت پیگیری آن پرونده در کلانتری مربوطه کرد. درست 12 روز بعد از این ماجرا، پاسخی از کلانتری به کارآگاه رسید که حکایت از ناپدید ماندن محمدحسن، کارگر روستای اطراف سبزوار میکرد. نکته کلیدی و مشترک در هر دو پرونده، ابتدا خود نام اللهداد و سپس شغل او، یعنی مقنی بود. بازجوییهای فشرده کارآگاه از اللهداد، سرانجام منجر به اعتراف او به قتل محمدحسن کرد و آنچه که در ادامه میخوانید، متن بازجویی کارآگاه از الله داد راجع به قتل محمدحسن است.
- با محمدحسن از کی آشنا شدی؟
- 25 20 روز بود که در ساختمان در حال ساختی که شبها او در آن میخوابید مشغول شدم. ما 4 نفر بودیم که شب در یکی از اتاقهای آن ساختمان میخوابیدیم. من، محمدحسن، بایرام و سیدرضا رابطهمان هم بسیار خوب بود.
- پس چه شد که محمدحسن را کشتی؟
- قصد کشتن او را نداشتم، پیش آمد!
- ماجرا را درست و کامل تعریف کن.
- معمولا هر روز غروب به نوبت یکی از ما 4 نفر میرفتیم خرید وسایل شام. وقتی کسی میرفت خرید، بقیه درباره کسی که نبود غیبت میکردند. در این غیبت کردنها بود که متوجه شدم که محمدحسن ظاهرا پسانداز خوبی دارد.
- چطور متوجه شدی؟
- آخر بایرام و سیدرضا میگفتند، خیلی کمخرج است، زن و بچه هم ندارد.
- نمیدانستی که برای پدر و مادر و برادرش در روستا پول میفرستد؟
- من که نمیدانستم اگر هم بایرام و سیدرضا فهمیده بودند به من نگفتند. شاید هم چون سیدرضا و بایرام خیلی زودتر از من با محمدحسن هم اتاق بودند.
- همین؟ خوب بعد!
- راستش محمدحسن خیلی تودار بود و در خودش بود، کمتر خرج میکرد. سیگاری هم نبود.
- و اینها باعث شد که فکر کنی، او پسانداز خوبی دارد؟
- بله.
- و تصمیم گرفتی، پولهایش را برداری؟
- بله.
- پس چرا کشتیش؟ میتوانستی پولش را بدزدی بدون این که او خبردار شود.
بله، یکی دو بار رفتم سراغ وسایلش، اما چیزی پیدا نکردم. معلوم نبود دستمزدش را کجا پنهان میکند.
بعد به فکر کشتنش افتادی؟
نه، منتظر بودم در یک فرصتی که میرود سراغ پولش، غافلگیرش کنم، اما پیش نمیآمد و من هم دیگر تقریبا از خیرش گذشتم تا این که محمدحسن تصمیم به مسافرت گرفت و من مطمئن شدم اگر به مسافرت برود، حتما پساندازش را با خودش خواهد برد.
پس نقشه قتلش را کشیدی؟
نه، نقشه بردن پولش را کشیدم، ولی پیش آمد.
توضیح بده.
بعدازظهر یک روز پنجشنبه بود که محمدحسن تصمیم گرفت شبانه با اتوبوس به سبزوار و از آنجا به ولایتش برود. بعدازظهر که شد من هم گفتم تا یک جایی با تو میآیم، سر راه به خانه دوستی که در اطراف ترمینال شرق است، میروم تا سری به او بزنم، این شد که همراه او راه افتادم. در راه تو فکر بودم که چه جوری میتوانم پولش را بدون این که مطلع شود از چنگش درآورم تا به ترمینال رسیدم فکر کردم، اما عقلم به جایی نرسید. با او به ترمینال رفتم، او برای 9 شب بلیت شبرو گرفت. تا آن موقع نزدیک 3 ساعت وقت بود. آنجا بود که بهش پیشنهاد کردم با من به خانه دوستم بیاید که نزدیکیهای ترمینال است، آنجا شام بخورد و بعد به ترمینال بیاید. او قبول نکرد گفت همانجا در ترمینال چیزی میخورد، اما سرانجام در رودربایستی گیر کرد و به خانه همولایتیام آمد.
یعنی خانه محمد پشتون.
بله!
همونی که اخیرا او را کشتی؟
بله!
خوب! ادامه بده.
خانه محمد پشتون، نزدیک یک حمام مخروبه بود. یعنی تقریبا جزو همان حمام مخروبه بود که از یک یخفروش اجاره کرده بود. کسی آنجا رفتوآمد نداشت. آنجا که رسیدیم من در فرصتی موضوع را به محمد گفتم. او ابتدا زیر بار نمیرفت، اما بالاخره قبول کرد. بعد از شام، من به محمدحسن گفتم به مقداری پول نیاز دارم به من قرض بده لازم دارم. او گفت پول زیادی ندارد و هرچه دارد به شهرستان میرود که به خانوادهاش بدهد، آنها نیاز دارند. من دوباره اصرار کردم، محمدحسن نگران شد ترس برش داشت از جا بلند شد که برود گفت دیر شده نمیرسم به اتوبوس. من هم به او حمله کردم و با کمک محمد پشتون او را خفه کردم و بعد هم جسدش را شبانه در گوشهای از حمام دفن کردیم.
چقدر پول همراهش بود؟
240 هزار تومان، 40 هزار تومان را دادم به محمد و بقیهاش را خودم برداشتم.
تا این که 2 ماه پیش نوبت محمد پشتون رسید و او را سر به نیست کردی.
بله.
تو مگر آدم نیستی، وجدان نداری، جلادی مگر؟
ببخشید، طمع کردم، گول خوردم... .
من دیگر ماجرای اللهداد را دنبال نکردم. نمیدانم آیا او مرتکب قتل دیگری شده است یا نه و یا دادگاه چه حکمی برای 2 قتلی که مرتکب شده تعیین کرده است.
حمید موفق