قاتلی ‌‌در آسانسور

نویسنده: هربرت راینکر مترجم: سهراب برازش قسمت اول
کد خبر: ۲۷۶۱۵۴

زیدسن سال‌ها بود که در این شرکت کار می‌کرد، حدودا 25 سال. یک روز در شرکت پشت میزش نشسته بود. ساعت کار تمام شده بود و کارمندان یکی یکی اتاق را ترک می‌کردند. او با وجودی که روز پرمشغله‌ای را پشت سر گذاشته بود، عجله‌ای برای رفتن نداشت. در حال مرتب کردن میز کارش بود که شنید رئیس با تلفن حرف می‌زند و متوجه شد که او نیز شرکت را ترک نکرده. او چنین تعریف می‌کند:

رئیس ناگهان از اتاقش بیرون آمد و گفت: آقای زیدسن، هنوز نرفته‌اید؟

فکر کردم از این که بعد از پایان ساعت اداری کارمندی را مشغول به کار می‌بیند، خوشحال می‌شود، اما برعکس با عصبانیت ادامه داد: بروید دیگر! بعد بالای سرم ایستاد تا وسایلم را جمع کنم. رئیس که نامش آلبرتی بود، ناگهان دستپاچه شد و گفت: اگر ممکن است از پله‌ها بروید. من منتظر کسی هستم.

گفتم: باشه، مساله‌ای نیست.

اتفاقا همان موقع آسانسور بالا آمده بود. آلبرتی به طرف در آسانسور رفت و گفت: داخل آسانسور صبر کنید!

بعد به سردی روبه من کرد و گفت: هنوز نرفته‌اید؟ بروید دیگر!

من از پله‌ها پایین رفتم اما راستش کمی کنجکاو شده بودم. همسرم پایین داخل اتومبیل منتظرم بود. چیزهایی برایش گرفته بودم که یادم افتاد آنها را در اتاقم جا گذاشته‌ام. مجبور شدم دوباره برگردم. رفتم بالا، وسایلم را برداشتم و به اتاق روبه‌رو که اتاق رئیسم بود نگاهی انداختم. درش نیمه باز بود. جلو رفتم و صدا زدم: آقای آلبرتی؟ جوابی نشنیدم. نزدیک‌تر رفتم. نمی‌توانید تصور کنید که چقدر ترسیده بودم. آلبرتی را دیدم که روی زمین افتاده. جلوتر رفتم که به او کمک کنم، اما او مرده بود. تمام کتش خونی شده بود. همین که نزدیک تلفن رفتم، صدایی شنیدم. یک نفر که در حال دویدن بود، به صندلی اتاقم برخورد کرد و با سرعت به طرف در رفت و آن را محکم بست. نمی‌دانید چه احساسی داشتم. او همان قاتل بود که با دیدن من داشت فرار می‌کرد.

زیدسن کمی مکث کرد و به من نگاه کرد: جناب کمیسر! بدون شک قاتل همان مردی است که می‌دوید. به محض این که دنبالش دویدم، دیدم که آسانسور در حال پایین رفتن است. مطمئن بودم که قاتل در آسانسور است. فقط به یک چیز فکر می‌کردم، جناب کمیسر! این که نباید قاتل فرار کند. او آلبرتی را کشته بود. با سرعت از پله‌ها پایین رفتم. سرایدار را صدا زدم: آقای فرانک! آقای فرانک! آسانسور را متوقف کنید! یک قاتل در آن است. آنقدر بلند فریاد زدم که نه تنها سرایدار بلکه قاتل نیز صدایم را شنید. آسانسور پایین آمده بود اما او از آن بیرون نیامد. ناگهان آسانسور تکان خورد.

فرانک گفت: آسانسور رفته زیرزمین. بعد از من پرسید که چه اتفاقی افتاده. مختصر و مفید برایش توضیح دادم. فرانک رنگش پرید و گفت: بهتر نیست پلیس را خبر کنیم؟ ما در زیرزمین ایستاده بودیم. خبری از قاتل نبود. آنجا بسیار بزرگ و تاریک بود. ترسیده بودم. ناگهان صدای دویدن قاتل را شنیدم ولی او را ندیدم. فرانک گفت: او به طرف در خروجی رفت! دنبالش دویدم. صدای دویدنش را می‌شنیدم که از پله‌ها بالا می‌رفت. وقتی بالا رفتم کسی در حال دویدن نبود. فقط مردی را دیدم که آنجا ایستاده بود. روبه من کرد و گفت: عصر به خیر آقای زیدسن. آیا برادر خانمم هنوز در شرکت است؟ او برنیک، شوهر خواهر آلبرتی بود. او نفس نفس می‌زد، انگار دویده بود. مطمئنم که او، یعنی برنیک، در آسانسور بوده. اما طوری وانمود می‌کرد که انگار همین الان رسیده.

به آرامی به حرف‌های زیدسن گوش می‌کردم. من در اتاق آلبرتی بودم. او روی زمین افتاده بود. بر و بچه‌های پلیس در حال عکس گرفتن و ثبت آثار انگشت بودند. شلوغی و سروصدای غیرمعمولی حاکم بود، مثل همه مواقعی که قتلی اتفاق افتاده و هنوز هیچ چیز معلوم نیست.

این‌که به آلبرتی شلیک شده بود، کاملا واضح و روشن بود. ما شاهدی داشتیم که بخوبی همه‌‌چیز را تعریف کرده بود، اما قاتل را ندیده بود. فقط صدای دویدنش را شنیده بود. او می‌گفت مردی را که در شرکت دیده همان قاتل است. آن مرد اکنون کنار من ایستاده بود و نگاهم می‌کرد. حدودا 50 ساله که بسیار مؤدب به نظر می‌رسید. از زیدسن پرسیدم که آیا دلایل دیگری دال بر قاتل بودن برنیک دارد؟ او مرا به گوشه‌ای کشید و آهسته گفت: آقای کمیسر، برنیک همکار ما بود، اما کاری بلد نبود. آلبرتی، برادر همسرش، او را از سر دلسوزی و به دلیل رابطه فامیلی در شرکت پذیرفته بود. اما از 3 ماه پیش بیرونش انداخت‌ و به او گفت‌ : بهتر است در خانه بمانی تو فقط برایم خرج داری. کار کردنت هیچ فرقی با کار نکردنت نمی‌کند. اکنون برنیک همانجا ایستاده و به ما نگاه می‌کرد.

به او گفتم: بیایید کمی جلوتر.

او با احتیاط و مودب جلو آمد.

نظرت راجع به ادعای زیدسن چیست؟ آیا شما همان مردی هستید که در آسانسور بود؟

برنیک آهسته گفت: نه، من آن آدم نیستم. من برادر همسرم را نکشتم. من از بیرون آمده بودم، ناگهان زیدسن را دیدم و سراغ آلبرتی را از او گرفتم. بعد باخبر شدم که چه اتفاق وحشتناکی افتاده.

سپس با خونسردی به مقتول نگاه کرد بی‌آن‌که احساس خاصی در او دیده شود. به او نگاه کردم، چقدر عاجز و درمانده بود، آیا او واقعا قاتل بود؟ داشتم فکر می‌کردم که چطور باید ماجرای قتل را روشن کنم که تلفن زنگ زد.‌ هاینس صدایم کرد و گفت: خانم آلبرتی است، ‌رئیس،‌ به او بگویم که چه اتفاقی برای همسرش افتاده؟

زیدسن گفت: اگر اجازه بدهید خودم به او می‌گویم.

سپس گوشی را برداشت و ماجرا را برایش تعریف و ابراز همدردی کرد. بعد از این که گوشی را گذاشت، گفت: زن بیچاره، او الان نیاز به حمایت دارد. اگر مانعی ندارد نزد او بروم. منزلش خیلی از اینجا دور نیست.

گفتم: مشکلی نیست. بروید.

زیدسن رفت. برنیک در تمام این مدت آرام سر جایش نشسته بود.

هاینس و گرابرت یک ساعت تمام از او بازجویی کردند. رنگ مرد هر لحظه بیشتر می‌پرید، اما همچنان راسخ و استوار می‌گفت که او برادر همسرش را به قتل نرسانده. هاینس مرا به گوشه‌ای برد و گفت: رئیس، من کاملا مطمئنم این همان مردی است که در زیرزمین و آسانسور بوده، او قاتل است!

به او گفتم: اطمینان تو کافی نیست. او یا باید خودش اعتراف کند یا این که ما باید قتل را ثابت کنیم.

کمدی که در اتاق کار آلبرتی بود باز کردم، تعدادی کت و شلوار، پیراهن و چند جفت کفش در آن بود.

از برنیک پرسیدم: اندازه این لباس‌ها به شما می‌خورد؟

مرد با درماندگی نگاهی به من انداخت و گفت: نمی‌‌دانم، ممکن است بخورد. برای چه می‌پرسید؟

از او خواستم کفش‌ها و لباس‌هایش را درآورد.

هاینس گفت: می‌خواهیم لباس‌ها و کفش‌هایتان را بدهیم برای آزمایش ببینیم آیا گردوخاک زیرزمین روی آنها یافت می‌‌شود یا خیر.

برنیک کت و شلوار سیاه رنگ آلبرتی را پوشید. او را به دقت زیرنظر داشتم. هر کدام از لباس‌های مقتول را که می‌پوشید، رنگش بیشتر و بیشتر می‌پرید اما حرفی نمی‌زد. طوری به نظر می‌رسید که انگار بدنش درون آن لباس‌ها در حال سوختن است.

سپس با سری آویزان پرسید: خوب حالا باید چه کار کنم؟

گفتم: نزد خانم آلبرتی می‌رویم.

مرد در حالی که ترسیده بود، سرش را بالا گرفت و گفت: نه، چرا باید بیایم؟ او چشم دیدن مرا ندارد. با این وجود از پله‌ها پایین رفت. گرابرت و هاینس به کارشان ادامه دادند. من و برنیک به سوی منزل آلبرتی حرکت کردیم. او بی‌هیچ کلامی درون ماشین کنارم نشسته بود. فکر کردم: اگر برنیک واقعا قاتل باشد ما با یک قاتل آرام و مهربان طرف هستیم. راستش قاتل‌های زیادی را دیده بودم که بعد از ارتکاب قتل ضعیف و درمانده می‌نمودند.

آلبرتی در خیابان دنجی زندگی می‌کرد. اتومبیل زیدسن مقابل خانه او پارک شده بود، زیدسن در را باز کرد. او بعد از دیدن برنیک پرسید: قصد دارید او را هم به داخل بیاورید؟ من به خانم آلبرتی گفته‌ام که او قاتل است.

گفتم: بله. بیایید آقای برنیک.

خانم آلبرتی زنی جوان و حدودا 30 ساله بود، با دیدن برنیک رنگش پرید و دستانش لرزید. نگاهی به برنیک انداخت، برنیک نگاهش را از او دزدید. همین‌طور چند لحظه ایستادند و چشم در چشم شدند. برنیک شروع کرد چیزی بگوید اما صدایش درنمی‌آمد صدایش بسختی شنیده می‌شد. آهسته گفت:

کلیا... اوه، کلیا...

زن برآشفته گفت: قاتل تویی؟ تو او را کشته‌ای؟

برنیک آرام گفت: نه، من نکشتم، کلیا‌ و سپس به گریه افتاد. زیدسن جلو آمد و گفت: حرف‌های او را باور نکنید. من روی حرفی که زده‌ام، ایستاده‌ام. این همان مردی است که در آسانسور بود و بعد به زیرزمین رفت.

کلیا آلبرتی رو به بونیک کرد و گفت: برو... برو.

به برنیک گفتم: جلوی در منتظر بمانید. او حتی اشک‌ها را از صورتش پاک نکرد. چهره‌اش چنان خنثی می‌نمود که انگار اصلا گریه نکرده.

زیدسن شروع کرد و باعصبانیت گفت: جناب کمیسر به نظر من صلاح نبود که او را به اینجا بیاورید. دیدید که چقدر حال خانم آلبرتی بد شد.

زیدسن کم‌کم داشت با حرف‌هایش کلافه‌‌ام می‌کرد. او مدام حرف می‌زد و می‌گفت: جناب کمیسر، چیزهایی هست که شما از آن خبر ندارید. شما نمی‌دانید که چقدر آلبرتی به برنیک لطف کرد. به آدم بی‌عرضه‌ای مثل برنیک. همسرش خواهر آلبرتی بود. آلبرتی از سر دلسوزی به او کار داده بود. هیچ‌کس دیگری به او کار نمی‌داد.

کلیا داد زد: تمامش کنید. سپس به من گفت: شوهر من، مرد کاردان اما خشنی بود. می‌خواهم بگویم ممکن است افراد دیگری هم باشند که دل خوشی از او نداشته و او را به قتل رسانده باشند. او در حالی که دیگر رمقی برایش نمانده بود، نشست.

بیرون نزد برنیک رفتم. او ساکت و آرام به درخت تکیه کرده و فقط می‌خواست بداند که کلیا چه گفته است. گفتم: کلیا احتمال می‌دهد که شخص دیگری هم می‌تواند قاتل شوهرش باشد. برنیک لبخند زد: شاید لازم باشد از او تشکر کنم. حالا کجا می‌رویم؟ زندان؟

گفتم: نه. می‌خواهم شما را به منزلتان ببرم. ببینم کجا و چطور زندگی می‌کنید؟

همراه او به خانه‌اش رفتیم. او در طبقه سوم ساختمانی واقع در میدان گوته زندگی می‌کرد. از اتومبیل پیاده شدیم، اما برنیک ناگهان ایستاد.

پرسید: ممکن است تلفن کنم؟ می‌خواهم به پسرم بگویم. او باید بداند که چه اتفاقی افتاده است.

پسرتان چند سالش است؟

برنیک گفت: 23 سال و به طرف کیوسک تلفن رفت. کمی منتظر ماندم، اما او خیلی زود برگشت و گفت: تلفن خراب بود.

از پله‌های ساختمان بالا رفتیم. در را باز و چراغ را روشن کرد. خانه‌اش بسیار محقر بود.

همسرم 10 سال است که مرده.

بعد صدایش را بلندتر کرد و به من نگاه کرد: خواهرش را می‌گویم، خواهر آلبرتی. من و همسرم رابطه خوبی با هم داشتیم. اگر کسی، حرف دیگری به شما زد باور نکنید. بین ما عشق حاکم بود؛ یک عشق واقعی. بعد از این که همسرم مرد، من نیز برای آلبرتی، رئیسم، مردم. دیگر برای او وجود نداشتم. او فقط تحملم می‌کرد.

ادامه دارد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها