پای صحبت‌های یک دختر سارق

خانواده بد و مردان بی‌اخلاق

نابسامانی خانواده یکی از دلایل اصلی گرایش جوانان به جرم و بزه است. این را می‌توان به خوبی از لابه‌لای حرف‌های دختری به اسم مژگان فهمید. او به جرم سرقت دستگیر شده و پرونده اتهامی‌اش در دادسرای ناحیه یک تهران در جریان است. مژگان علاقه‌ای به گفتگو ندارد و ترجیح می‌دهد کارهایش در دادسرا زودتر تمام شود و او را به زندان بازگردانند، اما با اصرار و پافشاری بالاخره راضی می‌شود کمی از داستان زندگی‌اش را تعریف کند. البته از همان اول شرط می‌گذارد: «هر سوالی را که دلم خواست جواب می‌دهم. بعد گیر ندهی حالا این یکی را هم بگو، آن یکی را هم جواب بده. باید ببینم سوالاتت درباره چیست، آن وقت خودم تصمیم می‌گیرم.»
کد خبر: ۲۷۴۴۲۵

شرط را که می‌پذیرم حرف‌هایش را با نوع اتهامش شروع می‌کند: «اسمش را گذاشته‌اند سرقت مقرون به آزار، اما نمی‌دانم آزارش کجا بود. این خود مردها بودند که برای ارتباط با من دندان تیز می‌کردند. اگر وسوسه نمی‌شدند که من هم نمی‌توانستم نقشه‌ام را اجرا کنم.» این حرف‌های مژگان بسیار سوال‌برانگیز است. مگر او با چه روشی سرقت می‌کرد؟ قبل از این که این پرسش را به زبان بیاورم خودش از نگاه کنجکاو و سرگردانم متوجه می‌شود و می‌گوید: «من مردانی را که حدس می‌زدم پولدار هستند شناسایی می‌کردم و با اغفال و فریبکاری به خانه‌شان می‌رفتم.»

این جواب متهم هنوز ابهامات را از بین نبرده و شگرد او را به خوبی آشکار نکرده است، برای همین می‌خواهم بیشتر توضیح بدهد. مژگان می‌گوید: «در خیابان‌های بالای شهر پرسه می‌زدم و همین که خودروی مدل بالایی را می‌دیدم برای راننده دست تکان می‌دادم، البته اگر راننده مردی جوان و تنها بود. بعد سوار ماشین می‌شدم و سر صحبت را باز می‌کردم و بالاخره از راننده می‌خواستم برای صرف چای یا غذا مرا به خانه‌اش ببرد. این حرف‌ها و طرز رفتار من وسوسه‌کننده بود و طعمه‌هایم به طمع برقراری ارتباط کاملا تسلیم می‌شدند.»

مژگان کمی مکث می‌کند و بعد درباره این که چنین شگردی را از کجا یاد گرفته می‌گوید: «2 برادرم هم همدست من بودند. یک روز همین طور که با هم فکر می‌کردیم و دنبال راهی برای دزدی می‌گشتیم این راه به ذهنمان رسید. می‌دانستیم این ترفند جواب می‌دهد چون مردان بی‌اخلاق خیلی زود اسیر وسوسه می‌شوند و به تبعات بعدی آن فکر نمی‌کنند.»

میان این دو سوال که ادامه شگرد مژگان را بپرسم یا دلیل این که او و برادرانش به فکر سرقت افتادند مردد هستم. بالاخره سوال اول را ترجیح می‌دهم و دختر جوان پاسخ می‌دهد: «همان طور که گفتم به خانه طعمه‌هایم می‌رفتم. در تمام این مدت 2 برادرم هم مرا تعقیب می‌کردند و بیرون خانه سوژه، کشیک می‌دادند. در خانه وقتی مردان می‌رفتند آبمیوه، شربت یا چای تهیه کنند من مانعشان می‌شدم و با تعارف و حرکات اغوگرانه از آنها می‌خواستم خودم این کار را انجام بدهم. من از قبل داروی بیهوشی همراه داشتم و نوشیدنی را مسموم میکردم. مردان هم چند دقیقه بعد از خوردن آن بیهوش می‌شدند سپس من با برادرهایم تماس می‌گرفتم و به آنها می‌گفتم وقتش رسیده است. آنها بلافاصله وارد خانه می‌شدند و 3 نفری شروع به جستجو می‌کردیم و هر چیز باارزشی را که به چشممان می‌خورد برمی‌داشتیم.»

مژگان ناگهان سرش را پایین می‌اندازد و سعی می‌کند خودش را به گونه‌ای پنهان کند. با نگاهی به دور و اطراف دلیل این کار او معلوم می‌شود. یکی از شاکیان به راهروی دادسرا آمده است و مژگان نمی‌خواهد با او رودررو شود. آن مرد که با فاصله از ما می‌نشیند، خیال متهم کمی راحت می‌شود و ادامه ماجرا را تعریف می‌کند: «بیشتر پول نقد و طلا می‌دزدیدم و بعد 2 یا 3 نفری به جواهرفروشی‌ها می‌رفتیم چون ظاهر خانوادگی داشتیم معمولا طلاها را بدون فاکتور از ما می‌خریدند و کسی مشکوک نمی‌شد.»

ترس از دستگیری و مجازات یکی از کابوس‌های همیشگی مجرمان است، آیا مژگان هم چنین واهمه‌ای داشته است؟

«اوایل می‌ترسیدم. طبیعی هم هست، تجربه چنین کارهایی را نداشتم. به این فکر می‌کردم که اگر در خانه طعمه‌ها بلایی سرم بیاید چه باید بکنم یا اگر نقشه‌مان لو رفت و دستگیر شدیم تکلیف چیست، اما کم‌کم این کار برایم عادی شد. حق با برادرهایم بود، داروی بیهوشی خیلی خوب جواب می‌داد و خطر اول برطرف می‌شد بعد هم مالباختگان جرات نمی‌کردند از من شکایت کنند، چون اگر این کار را می‌کردند آبروی خودشان به خطر می‌افتاد و باید در برابر خانواده‌شان جوابگو می‌شدند، برای همین به این نتیجه رسیدم که دیگر جای نگرانی وجود ندارد.»

مژگان خسته شده و می‌خواهد به این گفتگو پایان بدهد، ولی هنوز سوالات زیادی باقی مانده است. متهم شرط اولش را یادآوری می‌کند و من به اصرار ادامه می‌دهم: «لااقل بگو چرا مجبور به این کار شدی؟»

دختر جوان چنان آهی می‌کشد که انگار حسرت یک عمر نداشته‌ها و اشتباه‌ها را یکجا از ته قلبش بیرون داده است: «پدر و مادر درست و حسابی که نداشتیم. از بچگی در فقر و بدبختی زندگی می‌کردیم. پدرم معتاد بود و مادرم توان رسیدگی به وضعیت ما را نداشت. نه من و نه برادرهایم هیچ کدام نتوانستیم مدرسه برویم و هر کدام در مقطع ابتدایی یا راهنمایی مجبور شدیم ترک تحصیل کنیم. بعد از آن هم بیکار و بی‌پول بودیم و چاره‌ای نداشتیم جز این که دزدی کنیم. می‌خواستیم ثروتمند شویم و مثل بقیه مردم خوب بخوریم، خوب بپوشیم و به تفریح برویم. اگر پدرم به جای مواد مخدر به ما و آینده‌مان فکر می‌کرد حالا حال و روزمان این نبود.»

آه دوم مژگان دست‌کمی از اولی ندارد. گوشه چشمش قطره اشکی پیدا می‌شود، اما با تمام توان جلوی آن را می‌گیرد و اجازه نمی‌دهد بغضش بترکد.

اگر خانواده درست و حسابی داشتم الان به جای زندان باید در دانشگاه باشم ، از طرف دیگر تقصیر خود شاکیان هم هست
که من توانستم اموالشان را بدزدم . آنها هم اهل اخلاق نبودند و همین ضعف باعث شد این بلا سرشان بیاید

دختر جوان درباره نحوه دستگیری‌اش هم توضیحاتی دارد: «ما فکر نمی‌کردیم آن مردان شکایت کنند، اما بالاخره چند نفری به آگاهی رفتند و از من چهره‌نگاری کردند. من خیلی اتفاقی دستگیر شدم. پارک رفته بودم که ماموران مشکوک شدند و فهمیدند من خیلی شبیه به فرد چهره‌نگاری شده ، هستم. این طور بود که به دام افتادم. اوایل اعتراف نمی‌کردم چون تصورم بر این بود آنها هیچ مدرکی از من ندارند مخصوصا این که به هر کسی خودم را با یک اسم معرفی کرده بودم. البته این ترفند جواب نداد و وقتی با یکی از شاکیان رودررو شدم همه حقایق را گفتم. من در مجموع از 15 مرد به این شیوه سرقت کردم.»

قبل از این که مژگان از پرس و جوهای مکرر عصبانی شود، تصمیم می‌گیرم به این گفتگو پایان بدهم، اما او خودش می‌خواهد چند جمله‌ای صحبت کند: «اگر خانواده درست و حسابی داشتم الان به جای زندان باید در دانشگاه باشم. از طرفی تقصیر خود شاکیان هم هست که من توانستم اموالشان را بدزدم. آنها هم اهل اخلاق نبودند و همین ضعف باعث شد این بلا سرشان بیاید.»

مژگان همین که آخرین جمله‌اش را به زبان می‌آورد، بی‌مقدمه می‌گوید: «خب به اندازه کافی نوشتی حالا برو.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها