چراغ‌های رابطه تاریکند

چند وقتی هست که آب ما با وروجک اصلا و ابدا به یک جوی نمی‌رود. خودمان هم نمی‌فهمیم چرا. چون دقیقا برعکس هر کاری که بهش می‌گوییم انجام می‌دهد یا... یا ما دیگر مثل سابق کافه کاغذی خوبی برایش نیستیم. خلاصه دلیل هر چه هست به قول شاعر چراغ‌های رابطه تاریک است و حسابی برق رفته است. البته ترجیح می‌دادیم به جای این که روابط‌مان با وروجک شکرآب شود، با این شترگاو شکرآب می‌شد یک نفس راحتی می‌کشیدیم، اما از آنجایی که در رگ‌های این بنده خدا به جای خون یک چیزی به نام سریش جریان دارد از ما کنده بشو نیست که نیست. بگذریم. برویم سراغ کار و زندگی خودمان:
کد خبر: ۲۶۹۳۹۳

«ما به لطف طراحان عزیز سوالات امتحانات نهایی، توانستیم از پل صراط سوم دبیرستان سرافراز بپریم توی گرداب کنکور! 2 روز دیگر پیش دانشگاهی شروع می‌شود. آخه حتما شنیدید که موفق‌ها از تابستان شروع می‌کنند! ما هم می‌خواهیم به زور خودمون رو توی موفق‌ها جا کنیم. شاید ایمیل بعدی را تابستان 89 بفرستیم، بعد کنکور جان! ما را تا اون موقع فراموش نکنی هااااااااا»! اینها را پت و مت نوشته‌اند. می‌بینم که از الان همچین اساسی داغ شده‌اید و خیز برداشته‌اید برای کنکور. خب ما هم که بخیل نیستیم موفق باشید.

فهیمه از فولادشهر من که با این کلاس نجوم تو کلا موافقم. امتحانش که ضرر نداره بفرست بیاد ببینیم مشتری پیدا می‌شه یا نه. راستی فهیمه جان یک مراجعه‌کننده هم داشته‌ای: «من مریمم از اصفهان 20 سالمه دانشجوی رشته فیزیک. می‌خوام جواب اون آدمایی (آدمایی که فهیمه از فولاشهر اصفهان گفته) که می‌گن فیزیک رشته خوبی نیست بدم: فیزیک یعنی زندگی فیزیک یعنی عشق کسی تا حداقل3 ــ 4 ترم فیزیک نخونه متوجه نمی‌شه فیزیک یعنی چی.» البته مریم بعد نوشته که فهیمه خیلی کار خوبی کرده که رفته کلاس نجوم و از این حرف‌ها.

نخود خاله امیدوارم که با فیندیخ‌تان حسابی به شما خوش بگذرد. ما هم با وروجک‌مان خوش می‌گذرانیم. البته سعی می‌کنیم.

سلام علیکم سکینه خانم. حال و احوال؟ کم پیدایی دخترم!

منیر خاتون شما هم ایضا. ما که بی‌صبرانه منتظر آن نامه یک متری کاغذی‌ات هستیم. ببینیم و تعریف کنیم. هر چند نقل شما نقل آن چراغ سه فیتیله‌ای‌های قدیمی است که آبی ازش گرم نمی‌شد، اما ما باز هم امید می‌بندیم. ببینیم چه می‌شود.

بابا اشکان امامی داداش گفتم که بی‌خیال بشو. جان خودم من از آمدن بچه‌ها به روزنامه هیچ خاطره خوشی ندارم. حالا نمی‌شه بی‌خیال این قیافه نحس ما بشی و ما همین جور از دور به شما ارادت بورزیم؟ آخه نمی‌دونی که، قدیمی‌ها اون مثل معروف رو اختصاصی برای ما ساخته‌اند آنجا که می‌فرمایند: «طرف از دور دل می‌بره از نزدیک...» خلاصه این جوری داداش.

محبوبه خانم عاجزانه التماس می‌کنیم اندکی تایپ فارسی‌تان را بهبود ببخشید. به من عاجز بابا قوری کمک کنید. در ضمن این شترگاو نمی‌دونه اول دبستان رو می‌خونند بعد می‌رن دبیرستان یا اول راهنمایی را می‌خونند بعد می‌رن مهد کودک! حالا بیاد مشاوره تحصیلی بده؟ چه حرف‌ها چه چیزها، آدم شاخ درمی‌یاره.

تی‌ان‌تی جان! این همه تهدید چرا؟ اولا که ما به طور کلی مخلصاتیم. دوما آدم دم‌دست‌تر از شهاب حسینی برای مصاحبه پیدا نکردی دخترم؟ آخر ما این جناب سوپراستار را چه جوری پیدا کنیم؟ می‌بینم که خیلی خوش‌اشتها تشریف دارید و از حد سوپراستار پایین‌تر نمی‌آیید. به هر حال به قول شاعر آنچه سعی است ما اندر طلبش بنماییم، اما اگر ایشان رو به ما ننمایید دیگر تقصیر ما همانا ننماشایید( !چی گفتیم)

خب، حالا شما را با آقا رضا فلاحتی تنها می‌گذارم تا حسابی حالش را ببرید: «سلام علیکم. خوبی کافه کاغذی. مو که اصلا خوب نیستم. چون که خانه استادها پیدا نشد. شهرداری و ثبت احوال هم هیچ کمکی نمی‌کنن. به قول اون شخصیت توی گالیله: من می‌دونستم آمار پاس نمی‌شه. یا توی کارتون عصر یخبندان، اون موجوده که هی می‌گفت: وای بدبخت شدیم ــ تو آخرین احتمالی عزیزم. داریم دست و پا می‌زنیم در معدل، مثل یک جاندار معلوم‌الحال. زندگی شده آخرت یزید. مو این حرکت را شدیدا جبران می‌کنم. استادها کجا غیب مشن؟ از اول ترم توی دانشگاه، هم امتحان‌ها شروع می‌شه، ناپیدا می‌شن. الان آرزوهام رو آب معلق هستند. اصلا خودم هم از همه چی تا اطلاع ثانوی معلقیم. یکی اون آهنگ از کرخه تا راین بذاره. ‌ها خوب شد. افسردگی بپر اینجا. تاریکی بیا. بله خودمان را هم تنبیه کردیم. دستمان را گذاشتیم زیر اتو. گوش‌هایمان را هم لای در گذاشتیم. کی هری پاتر می‌خونه؟ چرا بهتان می‌زنی؟ بله دیگه عوض این کارها فقط اگر 4 کلمه! بیشتر می‌خوندی این چنین حلوا بین ملت پخش نمی‌کردی. مو باید اون سربازی رو می‌رفتم، سرم به سنگ می‌خورد. خب تا حدودی می‌شه گفت الان سنگ که هیچی، صخره به سرم خورد. نکنید این کارها رو. درس بخوانید. من الان سرخورده شدم. شانس هم نداریم پسر. موقعی که شانس تقسیم مکردن، مو اشتباهی رفته بودم تو صف حماقت. مو شکایت دارم. مو شاکیم. از چی؟ نمی‌دونم. الان با حسرت به بچه‌هایی که سوار دوچرخه‌اند نگاه مکنم. برای چی؟ حاجی گفته بود اگه معدلم 19 شد آتاری می‌گیره برام! بعد اگه بالای 19 شد دوچرخه می‌گرفت!، اما اگه 20 می‌شد هیچی نمی‌خرید! عجب تابستون ستمی شد پسر. یکی بیاد اون شتر رو جمعش کنه. رو اعصاب آدم اسکی مره. آدم بیشتر افسرده می‌شه. این شعر رو هم با دخل و تصرف و با اندوه و ضجه بخونن. تا دم دانشگاه رسیدم/ نشانه‌ای از استاد ندیدم/ تو ای استاد کجایی که رخ نمی‌نمایی/ از آن ارفاق پنهان دری نمی‌گشایی/ من همه جا پی تو گشته‌ام/ از مه و مه نشان گرفته‌ام/ تو ای استاد کجایی که رخ نمی‌نمایی/معدل من سرگشته توست/ نمره‌ام فقط پیش توست/ به کلاس آمار چو دانشجویی بودم/ در این شب تیرماه ز پیت کویم/ به خواب و بیداری سخنت گویم/ تو ای استاد کجایی(صدای ناله و شیون/) مه وستاره درد من می‌دانند که همچو من پی تو سرگردانند/روزی تو دانشگاه پیدا شو/ میان اشک من هویدا شو/ تو ای استاد کجایی که رخ نمی‌نمایی/ از آن ارفاق پنهان دری نمی‌گشایی. مو رو بگیرن. (یکی آب قند بیاره»...)

ما رفتیم، تا بعد عزت همگی زیاد.

kafekaghazi@gmail.com

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها