نبات جوجه اردک شجاع

کد خبر: ۲۶۹۲۲۳

اما بچه‌ها، نبات قصه ما، از آب می‌ترسید و دوست نداشت در آب دریاچه شنا کند. به خاطر همین برادرانش او را مسخره می‌کردند و به او می‌خندیدند. هر چقدر مادر با او صحبت می‌کرد هم فایده‌ای نداشت. مادر به او می‌گفت: نبات کوچولو، بیا پشت من سوار شو تا با هم توی آب برویم، اما باز هم اردک کوچولو قبول نمی‌کرد. برادران نبات به او می‌گفتند: تو ترسویی و جرات هیچ‌کاری را نداری. ما با تو بازی نمی‌کنیم.

نبات قصه ما خیلی تنها بود بچه‌ها و تنها دوست او کرم کوچولویی بود که هر روز کنار دریاچه می‌آمد و با او بازی می‌کرد. کرم کوچولو، نبات را خیلی دوست داشت و دلش می‌خواست او هر چه زودتر شنا کردن را یاد بگیرد و از آب نترسد. یک روز خوب و آفتابی مثل همیشه کرم کوچولو و نبات کنار دریاچه مشغول بازی و خنده بودند. مادر نبات و برادرانش هم توی آب مشغول شنا کردن، مادر به نبات گفت: عزیزم. من و برادرانت می‌خواهیم برای پیدا کردن غذا به آن طرف رودخانه برویم تو و کرم کوچولو مواظب خودتان باشید تا ما برگردیم. نبات گفت: باشه. مامان جون. شما بروید، خیالتان راحت باشد. مادر و برادران نبات از آنها دور شدند و نبات و کرم کوچولو هم مشغول بازی شدند که یکدفعه سایه بزرگی را روی زمین دیدند. آنها وقتی به بالای سرشان نگاه کردند، پرنده بزرگی را دیدند که با سرعت داشت به طرف آنها می‌آمد. نبات و کرم کوچولو زود فرار کردند، اما فایده‌ای نداشت. پرنده پایین آمد و کرم کوچولو را میان چنگال‌هایش گرفت و پرواز کرد و رفت. نبات هر چه داد و فریاد کرد، کسی صدای او را نشنید و به کمک آنها نیامد. نبات در حالی که ترسیده بود و اشک می‌ریخت داد زد: کرم کوچولو پایش را گاز بگیر. کرم کوچولو با تمام قدرت پای پرنده را گاز گرفت و پرنده بزرگ از درد پایش را باز کرد و کرم کوچولو رها شد و افتاد، اما بچه‌ها کرم کوچولو توی آب دریاچه افتاده بود. او شنا بلد نبود. نبات هر چه مادر و برادرانش را صدا زد تا او را نجات بدهند فایده‌ای نداشت. آنها صدای او را نمی‌شنیدند. نبات شاخه درختی را برداشت و خواست با آن کرم کوچولو را نجات بدهد، اما شاخه به کرم کوچولو نرسید و توی آب افتاد. کرم کوچولو خسته شده بود و فریاد می‌زد و کمک می‌خواست. او کم‌کم داشت غرق می‌شد و کسی هم نبود که او را نجات بدهد.

نبات مهربون که دید چاره‌ای ندارد سریع توی آب پرید. او شروع کرد به شنا کردن تا این که رسید به کرم کوچولو و او را برداشت و روی پشت خودش گذاشت. نبات نفس راحتی کشید و گفت:

 حالت خوب است کرم کوچولو، سالم هستی؟

کرم کوچولو از نبات تشکر کرد و گفت: ممنونم نبات مهربان، تو واقعا جوجه اردک شجاعی هستی. نبات همین طور که آرام، آرام داشت شنا می‌کرد و به طرف خانه می‌رفت صدای مادر و برادرانش را شنید. آنها داشتند او را تشویق می‌کردند و به او آفرین می‌گفتند. نبات کوچولو تازه فهمیده بود که دارد توی آب شنا می‌کند و وقتی خوب دقت کرد دید آب اصلا ترس ندارد و شنا کردن هم خیلی خوب است.

برادران نبات سریع کنار او آمدند و گفتند: ما اشتباه می‌کردیم، تو جوجه اردک شجاعی هستی ما به تو افتخار می‌کنیم. از آن روز به بعد، همیشه کرم کوچولو روی پشت نبات سوار می‌شد و با هم می‌رفتند توی آب و شاد بودند و می‌خندیدند. دیگر هیچ وقت نبات کوچولو از هیچ چیز نمی‌ترسید آخه او یک جوجه اردک شجاع بود.

فرشته رامشینی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها