در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
او هر بار جواب میداد: نه خانم، راحتم، عادت دارم.
میگفت: 6 سال پیش شوهرم را از دست دادم.
و وقتی توضیح بیشتری میخواستم، سربسته چیزی میگفت، مثلا معتاد بود، مثلا تصادف کرده و مرده و از این جور حرفها. من هم زیاد اصرار نمیکردم که چرا شوهر ندارد اما گفت 2 فرزند دارد، دخترش 20 ساله و دانشجوی پزشکی دانشگاه آزاد است و پسرش 12 سال دارد، هم درس میخواند و هم پیش عمویش که نجار است کار میکند.
میگفت خانهاش تو یکی از شهرکهای پرت و دورافتاده کرج است. خانهاش آب آشامیدنی ندارد و با تانکر برایشان آب میآورند. میگفت خودش 8 سال است که نانآور خانه است. از عموی بچهها که نجار است قرض کرده تا خرج تحصیل دخترش را بدهد.
محبوبهخانم را از طریق خواهرم پیدا کردم، دو هفته یکبار به خانه آنها در شهرک آپادانا میرفت که خانهاش را گردگیری کند. دو هفته یکبار هم سهشنبهها به خانه ما میآمد. 30/9 صبح زنگ در خانه ما را به صدا درمیآورد؛ درست نیمساعت بعد از این که شوهرم از خانه بیرون میرفت. یکی دو بار طی یکسالی که خانه ما آمد شوهرم او را دید. سلام و علیک خشکی کردند. شوهرم تو این کارها وسواس دارد و میگوید هر کسی را نباید به خانه راه داد. وقتی که شب خانه آمد و پرسیدم محبوبه خانم را چطوری دیدی؟ جواب داد، باید آدم دردکشیده و رنجدیدهای باشد و من که شرح زندگیاش را دادم بسیار متاثر شد، اما باز هم حرف همیشگیاش را تکرار کرد:
به هر حال مواظب باش، پول و طلاهایت را در جای امنی بگذار، بشر است، یک وقت وسوسه نشود.
محبوبهخانم یکسالی خانه ما میآمد. بسیار انسان قانع و کمتوقعی بود. کارهایش را طوری ردیف میکرد که سرساعت 30/4 بعدازظهر بتواند برود. میگفت: تا به خانه برسم ساعت 30/6 6 است. نرگسم از دانشگاه برگشته و پسرم حبیب هم یواش یواش سر میرسد و باید چیزی برای شامشان آماده کنم.
من تا آنجایی که ممکن بود به او کمک میکردم، بیشتر کمک غیرنقدی، لباسی، کفشی، کیفی، خلاصه هر چیزی که فکر میکردم ممکن است به دردش بخورد، حتی یک بار اجاق گاز سهشعله رومیزی که در انباری داشتم را به او دادم. خلاصه او از من راضی بود و من هم از کارش راضی بودم، تا این که آن اتفاق عجیب افتاد. شوهرم عادت داشت در خانه ساعتش را از دستش درمیآورد. میگفت تو اداره هم همینطور است، آن را روی میز کارش میگذارد. ساعت مچی شوهرم، ساعت خیلی گرانی است. البته میشود گفت آنتیک است، اما اهمیتش در این است که یادگار پدرش است و بارها به من گفته بود وقتی مردم آن را به مجید، پسرمان که در آلمان زندگی میکند بدهم. ما بجز یک پسر فرزند دیگری نداریم. یک دختر داشتم که متاسفانه در یکسالگی به علت تب و لرز شدید و تزریق آمپول اشتباهی تزریقاتچی فوت کرد. داستان مفصلی دارد که جایش اینجا نیست. بگذریم، نمیدانم چه اتفاقی افتاد که ساعت همسرم گم شد. من میگفتم آن را در دستشویی اداره جا گذاشتهای، او میگفت نه در خانه مانده و گم شده است. همه جا را زیر و رو کردیم، اما اثری ازآن پیدا نشد که نشد. من میگفتم: آخه وقتی که محبوبه خانه ما میآید تو که رفتی محل کارت و وقتی هم که رفتی ساعت دستت بوده اما همسرم زیر بار نمیرفت و مدعی بود اصلا چهار روزی بوده که ساعت دستش نمیکرده، چون مچش درد میکرده و من که میگفتم این چه دردی بوده که از یک طرف وزن یک ساعت را تحمل نمیکرده و از طرف دیگر مساله مچدردت را به من نگفتی، آن هم تویی که یک پشه انگشتت را میگزد دادت به هوا میرود.
خلاصه ماجرا کش آمد و من موضوع را با محبوبه خانم در میان گذاشتم، بیچاره خیلی ناراحت شد و گفت:
خانم من ممکن است هزار و یک عیب داشته باشم اما دستم کج نیست و تو عمرم هم مال حرام نخوردهام.
بنده خدا خیلی ناراحت شد، حتی برگشت و گفت: اگر از ترس این که مرا مقصر بدانید نبود، دیگر حاضر نیستم خانهتان بیایم اما مشکل این است که اگر این کار را بکنم آن وقت فکر میکنید، خب ساعت را بردهام و میخواهم فرار کنم، اما من دزد نیستم، میتوانید این را از خواهرتان که چند سال است پیش او میروم بپرسید.
بنده خدا بغض کرد و من حسابی شرمنده شدم، اما متاسفانه شوهرم حاضر نبود قبول کند. میگفت: فیلمش است، برای رد گم کردنه.
محبوبهخانم آن روز با دلخوری و تاثر رفت و راستش من نگران شدم که نکند دیگر خانه ما نیاید به دخترش که تلفن همراه داشت و تنها وسیله ارتباطی من با محبوبهخانم بود زنگ زدم و جویای حالش شدم.
خود محبوبهخانم پشت تلفن گفت: خانم اجازه بدهید من دیگر نیایم و اگر ناراحت نمیشوید، بگویید پول ساعت چقدر است تا من آن را تهیه کنم.
این حرف را که زد خیلی ناراحت شدم و حتی عذرخواهی کردم که بابا سوءتفاهم شده، ببخشید، تا اینکه بالاخره حاضر شد به خانه ما بیاید.
ماجرا را که دوباره برای شوهرم تعریف کردم باز هم او زیر بار نرفت و گفت: فیلمشه، باور نکن! واقعا عصبی شدم. آخر آدم چقدر باید بدبین باشد، آخر چرا بعضی از این مردها اینقدر یکدنده هستند، بگذریم. ماجرا گذشت. تقریبا یک ماهی و شاید هم بیشتر از زمان گم شدن ساعت مچی همسرم گذشت و هر بار که محبوبهخانم خانه ما میآمد، بنده خدا سوال میکرد: خانم ساعت آقا پیدا شد؟
و جواب من منفی بود و او میگفت: مال حلال گم نمیشه، مطمئن باش یک روزی پیدا میشود.
و اتفاقا آن روز پیش آمد، ساعت 30/11 یکشنبه روزی بود که شوهرم از محل کارش زنگ زد و گفت :
فریده! چیزی که بهت میگم، باور کن، اما تو را به خدا دعوا نکن، خواهش میکنم.
بگو، باشه، بگو چی شده؟
ساعت را یک اربابرجوع تو دستشویی اداره پیدا میکنه و باخودش میبره، اما به گفته خودش همیشه وجدانش ناراحت بوده تا این که یک شب خواب میبینه یک پیرزن در خیابان، جلوی او را میگیره و میگه، ساعت را به صاحبش برگردان، مال مردم را بردن خوبیت ندارد و او هم بنده خدا امروز آمده بود اداره و پرسان پرسان، متوجه شده بود ساعت گمشده مال من است. پسر 25- 24 ساله که نصاب کاغذدیواری است خیلی عذرخواهی کرد.
من به همسرم چیزی نگفتم، شب که آمد خانه یک ساعت مچی زنانه خریده بود و گفت: دفعه دیگر که محبوبهخانم آمد این را به عنوان هدیه بده به او. حالا یا خودش دستش میکند یا میدهد به دخترش.
این کل ماجرا بود، شاید خیلی طول و تفصیلش دادم اما فکر میکنم درس عبرتی بود برای خیلی از ماها که در قضاوت کردن عجله نکنیم.
فریده ش. تهران
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: